![]() |
![]() |
|
|
انقلاب اسلامی ایران را باید یکی از مردمی ترین انقلاب ها بدانیم. اگرچه نقش دانشگاه ها، نهاد روحانیت و گروه های مبارزاتی زیرزمینی در به ثمر رسیدن این انقلاب اجتناب ناپذیر است ولی مهم ترین عامل پیروزی انقلاب حضور میلیونی توده مردم و رهبری امام خمینی بود. از جمله پیامدهای پیروزی انقلاب های مردمی آزاد شدن انرژی اجتماعی وسیع و ایجاد توقعات گسترده و متنوع است. جنگ تحمیلی به رغم ضربات جبران ناپذیر خود، نقش بی بدیلی در تخلیه مؤثر این انرژی جهت دفاع از کشور و حفظ و تقویت وحدت نیروهای انقلاب داشت. اما در هر صورت مدیران ارشد نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی می دانستند که اگر استفاده مؤثری از نیروهای انقلاب نشود و انرژی انقلابی آنان به سمت و سوی مناسبی هدایت نشود، می تواند عواقب ناخواسته و مخربی را برای کشور به ارمغان بیاورد. بنابراین علاوه بر استفاده گسترده از این نیروها در مناصب ارشد مدیریت دولتی به فکر تأسیس نهادهایی افتادند که ضمن شکل گیری از نیروهای انقلابی رسالتی انقلابی را نیز سرمنشأ کار خود قرار دهند. شاید اگر این تفکر نبود فاجعه انقلاب در انقلاب در ایران نیز به وقوع می پیوست. نهادهای انقلابی یکی پس از دیگری تشکیل می شدند؛ کمیته انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان و جانبازان، بنیاد شهید، بنیاد 15 خرداد، کمیته امداد امام خمینی، جهاد دانشگاهی، ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، ستاد رسیدگی به فرمان امام، بنیاد مسکن، نهضت سواد آموزی، سازمان تبلیغات اسلامی و ... از جمله نهادهایی بودند که پس از انقلاب به دلایل مختلف تشکیل شدند و نیروهای انقلابی را به خدمت گرفتند. نقشی که اکثریت این نهادها در حفظ انقلاب و حل بحران های دوره ای با روحیه انقلابی کارکنان خود داشتند، غیرقابل چشم پوشی است. نکته کلیدی را باید در همین جا بیابیم. اگرچه در ابتدای امر نیت اصلی بنیانگذاران این نهادها سازمان دهی انقلابیون بود، اما قطعاً پیش بینی بحران هایی را در ذهن خود می کردند که حل آنها مستلزم نهادهایی قابل اعتماد و شکل گرفته از مؤثرترین نیروهای انقلاب بود تا بتوانند بدون تن دادن به ساز و کارهای بوروکراتیک در اسرع وقت به حل بحران و نجات انقلاب بپردازند. این همان حدفاصل نهادهای موازی است. پس از انقلاب با واژه هایی مانند بسیج، جهاد، نهضت و عباراتی مانند روحیه بسیجی، تفکر جهادی، حرکت انقلابی و ... روبرو شدیم. شاید تمامی این عبارات یک معنا بیشتر نداشته باشد. گاهی در یک کشوری زلزله یا یکی دیگر از بلایای طبیعی رخ می دهد؛ در چنین شرایطی اگر نهادهای مسؤول بخواهند از طریق اداری مکاتباتی را صورت دهند، تجهیزاتی را درخواست کنند و نیروهایی را به منطقه بفرستند، زمان قابل توجهی از دست می رود و تعدادی از شهروندان جان خود را از دست می دهند. اما صلیب سرخ داوطلبینی از شهروندان عادی را پیش از این ثبت نام کرده است که در این هنگام به صورتی سازمان یافته و سریع وارد عمل می شوند. آنها با به همراه داشتن نان، آب، پتو و بیل به نجات جان شهروندان می شتابند و بیشترین نقش را نیز همین نیروهای مردمی در حل بحران دارند. این بسیج مردمی در ایران با وحدت ناشی از انقلاب و اعتقادات اسلامی نیز همراه می شود. در واقع هدف اصلی این است که کاری را که بخش دولتی در زمان مشخص و هزینه خاصی انجام می دهد به دلیل وجود بحران یک نهاد انقلابی با همراهی نیروهای مردمی و بسیج و سازماندهی آنها در زمانی بسیار کوتاه تر و هزینه ای بسیار کمتر به پایان می رساند. به عنوان مثال اگر قرار باشد در برنامه پنج ساله ی سه دوره بعد برای روستایی راه کشیده می شد، جهاد سازندگی در همان زمان با همکاری روستانشینان به سرعت آن راه را تکمیل می کرد. بنابراین بحران، روحیه انقلابی و بسیج مردمی از ویژگی های شرایط تشکیل و فعالیت نهادهای انقلابی بودند. اما اگر چنین شرایطی وجود نداشته باشد، چه اتفاقی برای این نهادها رخ می دهد؟ طبعاً سه راه بیشتر وجود ندارد؛ عدم فعالیت!، موازی کاری و انجام فعالیت های غیر مرتبط ادغام کمیته انقلاب اسلامی و ژاندارمری و تشکیل نیروی انتظامی را به یاد داریم. شاید به همین دلیل باشد که هنوز هم شاهد نوعی دوگانگی در رفتار سازمانی نیروی انتظامی هستیم (به عنوان مثال از حمله به کوی دانشگاه با همراهی گروه های فشار تا دفاع از دانشجویان در برابر همان گروه ها در زمان های مختلف) و شاید به همین دلیل فرماندهان ارشد نیروی انتظامی هنوز از نیروهای سپاه پاسداران انتخاب می شوند. اما به تدریج شاهد شکل گیری هویت واحد پلیس برای کارکنان این نهاد هستیم. همچنین در دولت آقای خاتمی جهاد سازندگی در وزارت کشاورزی ادغام شد چرا که به نظر می رسید که با پایان رسیدن جنگ، سنگرسازان بی سنگر می توانند به عنوان پرسنل رسمی دولت به انجام وظیفه خود بپردازند. در ابتدای انقلاب پس از تشکیل سپاه برخی صحبت از انحلال ارتش می کردند که ظاهراً دلیل آن را عدم اعتماد به ارتش وقت و جلوگیری از ایجاد دو نهاد موازی می دانستند. اگرچه پس از آن در کودتای شکست خورده نوژه یکی از دلایل آنها درست به وقوع پیوست ولی در آن زمان امام با پیش بینی های خود از وضعیت انقلاب در آینده و شناخت صحیح شرایط وقت با این پیشنهاد موافقت نکرد. همچنین کودتا توسط بخش کوچکی از ارتش در هر زمانی و هر کشوری محتمل است و این دلیل مناسبی برای انحلال ارتش نیست. تاریخ نیز نشان داد که سپاه نقش قابل توجهی در حفظ انقلاب و نظام داشت که این نه به تنهایی در توان ارتش بود و نه در شرح وظایف آن. دو سال پیش واژه جانبازان از انتهای نام بنیاد مستضعفان و جانبازان حذف شد و نام بنیاد شهید به بنیاد شهید و ایثارگران تغییر یافت. همچنین این بنیادها تحت نظارت وزارت تازه تأسیس رفاه قرار گرفتند. این درحالی است که دولت فعلی انحلال وزارت رفاه را زمانی در برنامه های خود قرار داده بود. نقش تک تک این نهادها را در حفظ و پویایی نظام برنشانده از انقلاب و سازماندهی و هدایت بخشی به نیروهای مثمرثمر آن و جلوگیری از ایجاد بحران های داخلی نمی توانیم فراموش کنیم. شاید تنها گروهک منافقین بود که با داشتن کمترین نقش در پیروزی انقلاب دست به بازی کودکانه همه یا هیچ زد و با ایجاد بحران های بی شمار داخلی برای مردم و نظام سرنوشت عبرت آمیزی را برای خود رقم زد. اما اکثریت انقلابیون با تشکیل نهادها و ایفای نقش در آنها به تکامل نظام و تغییر شرایط و حل مشکلات کمک قابل توجهی را ایفا کردند. در حال حاضر کشور وارد مرحله شکوفایی و توسعه شده و خواست تمامی ملت ایران صلح پایدار و پیشرفت کشور و رفاه اقتصادی است. در این دوران نه خبری از جنگ خانمان سوز است و نه از انرژی بی پایان آزاد شده از انقلاب و نه از جنگ های گروهک های داخلی و نه محرومیت های بی شمار غیرقابل رفع و ... . از بسیاری از نهادهای انقلابی تنها نامی باقی مانده است. هیچ بخشی از نظام و حتی خود این نهادها موافق موازی کاری، فعالیت غیرمرتبط و سکونِ کاری نیستند. همچنین زمینه های پیشرفت و نیازهای کشور در حدی است که می توان با برنامه ریزی و سازماندهی مناسب تمامی نیروها را به کار گرفت و بهترین بهره را از آنها برد. شاید زمان آن رسیده باشد که در وضعیت کلیه نهادهای انقلابی یک بازنگری اساسی صورت گیرد و برنامه ای منطبق با شرایط زمانی حاضر برای نظام جمهوری اسلامی تدوین شود. |
|
بسیاری پدیده دوم خرداد را یک واکنش اجتماعی بر علیه گفتمان ایدئولوژیک حاکم در زمان خود می دانند. شاید اگر کمی وسیع تر نگاه کنیم، شکاف دولت ـ ملت در ایران به اندازه ای است که اساساً تنها گروه، تفکر یا فردی موفق به جلب آرای عمومی خواهد شد که نقدی مبهم را متوجه کلیت حاکمیت کند! اما ایرانیان در رفتار سیاسی خود ویژگی دیگری نیز دارند (که ظاهراً اصلاح طلبان امیدوارند در دوره های بعد شکسته شود!) و آن هم این است که آنها به هیچ فرد، شعار یا حتی تفکری دو بار رأی نمی دهند (بهتر است شما هم مانند من دو دوره متوالی ریاست جمهوری آقایان هاشمی و خاتمی را یک دوره فرض کنید!). شاید به همین دلیل است که جناح راست به این نتیجه رسیده که در هر دوره از تابلوهای مختلف و شعارهای متفاوتی استفاده کند. بر اساس همین نظریه! معتقدم که در دوم خرداد علاوه بر واکنش شکاف دولت ـ ملت اتفاق دیگری هم افتاد و آن استفاده از گفتمانی نو توسط نیروهای چپ بود. گفتمانی که به تدریج شکل می گرفت و روشنفکران، دانشگاهیان و روزنامه نگاران را نیز به خود می کشاند؛ گفتمان دموکراسی! پی نوشت ۱: خواهشمندم در نتیجه گیری عجول نباشید. این دقیقاً به معنی خروج از حاکمیت نیست. حرف های زیادی است که بعداً خواهم گفت. |
|
روز اولی که وارد ساختمان مشارکت شدم را هیچ گاه فراموش نمی کنم. همان ساختمانی که بعدها فهمیدم سال ۷۶ ستاد انتخاباتی مرکزی آقای خاتمی بوده و پیش از آن دفترمرکزی حزب کارگزان سازندگی. فکر می کردم دفتر حزبی که به عنوان جبهه فراگیر اصلاح طلبان تشکیل دهنده دولت از آن نام برده می شود و بسیاری از وزرا، معاونین، مدیران کل، مدیران، استانداران، فرمانداران، شهرداران و نمایندگان مجلس در آن عضویت دارند، حداقل باید به اندازه یک وزارتخانه باشد! مثلاً ساختمانی ۲۰ طبقه با دو آسانسور و تعداد زیادی اتاق مدیران و کارشناسان و جلسات و سالن های همایش و ... ! اما باور کردنی نبود. ساختمانی تنها با ۴ طبقه با کمترین امکانات ممکن. پارکینگی که از آن به عنوان سالن اجتماعات و جلسات به صورت همزمان! استفاده می شد. قبل از آن پیش خود تصور می کردم چه عظمتی دارد خیابانی که مهم ترین مسؤولین مملکتی در آن رفت و آمد می کنند و حزبی که همگی در آن دور هم جمع می شوند! بارها دیده بودم که مسؤولین دولتی دوره های پیش از خاتمی و از آن مهم تر حکومتی! (و حتی بسیاری از افرادی که هیچ سمت خاصی هم ندارند!) با کاروانی از بنز و اسکورتی از لندکروزهای ضدگلوله سپاه در شهر تردد می کنند. اما در کمال حیرت دیدم که مسؤولین دولت خاتمی با اتومبیل های شخصی ساده و ارزان قیمت خود (بعضاً پیکان و حتی رنو 5!) به تنهایی و حتی گاهی قدم زنان! به ساختمان حزب خود می آیند! جالب تر از همه آن بود که مهم ترین سران و برنامه ریزان حزب، مسؤولیت مهم (یا حتی هیچ مسؤولیتی) در این نظام نداشتند! بعداً فهمیدم این حزب به جز کمک های بسیار اندکی که کفاف بیلبوردهای یک انتخابات را در یک شهر هم نمی دهد، هیچ بودجه ای ندارد! فهمیدم این جبهه آنقدرها هم که فکر می کردم جبهه (فراگیر) نبوده است. تعداد اعضای اصلی و حتی هوادار حزب بسیار کمتر از آن بود که گمان می کردم (اگرچه وضعیت فعلی این حزب از حیث تعداد اعضا، کنگره ها، عملکرد و برنامه های حزبی در برابر سایر احزاب کشور بسیار باشکوه و حتی غیرقابل مقایسه است!) باورم نمی شد و هنوز هم نمی شود که جبهه مشارکت و به طور کل اصلاح طلبان تا کنون چگونه در این نبرد نابرابر دوام آورده اند! هیچ در برابر همه چیز! هرچه بیشتر می گذشت از نابرابری این نبرد بیشتر می فهمیدم. روز ترور حجاریان دیگر این ذهنیت به باوری تبدیل شد که دیگر هیچ یک از اخبار عجیبی که می شنیدم و حتی می دیدم متعجبم نمی ساخت. مثال زیاد است و حوصله کم. هرچقدر بیشتر به جریان اصلاحات نزدیک شوید بیشتر متوجه می شوید که اصلاح طلبان تنها با تکیه بر هوش سیاسی خود توانسته اند یک طرف بازی باشند و یک طرف بازی باقی بمانند. نه شورای نگهبان٬ نه قوه قضاییه، نه نیروی انتظامی، نه سپاه، نه بسیج، نه بیت، نه نهادهای امنیتی، نه صدا و سیما، نه بودجه های آنچنانی، نه واقعاً پشتیبانی منسجم و پایدار مردمی و نه حتی انسجام کامل در درون. باورتان می شود؟ هیچ یک از اینها را نداشتند و ندارند و همچنان خود را یک پای بازی نگه داشته اند. بازی را طراحی می کنند و بهترین نتیجه را هم می گیرند. بسیاری اصلاح طلبان را نقد می کنند. عده ای آنها را به تندروی و عده ای به فرصت سوزی متهم می کنند! شخصاً معتقدم نه تنها در تمامی موارد اصلاح طلبان در یک جنگ نابرابر قرار داشتند تا جایی که همین بقای فعلی آنها هم خود نوعی پیروزی است! بلکه هر عملی را هم باید در شرایط زمانی و مکانی خود تحلیل کرد که به اعتقاد من در هر کدام از شرایط بهترین تصمیم را گرفتند. گاهی خودم هم متعجبم!اعتراف می کنم در بسیاری از زمان ها به دلیل تصمیم اصلاح طلبان در دل هر چه داشتم نثارشان کردم! که این چه تصمیم و عملکردی است و چرا فرصت ها را نمی بینند و چرا اندک سرمایه باقیمانده را هم می سوزانند. اما بعدها با مرور همان تصمیم حیرت زده شدم که در آن شرایط چگونه تشخیص دادند! به عنوان مثال عده ای می گویند ضربه ای که اصلاح طلبان در مجلس ششم به هاشمی زدند سرمنشأ حذف خودشان بود. چراکه هاشمی در آن زمان با ریاست مجلس می توانست کفه قوا را موازنه کند، سهم اصلاح طلبان را در قدرت بالا ببرد و ضمانت لازم برای اجرای برنامه هایشان را فراهم کند و حتی ذکر می کنند که آقای خاتمی از ایشان خواسته بود که به همین منظور کاندیداتوری را بپذیرند. نمی دانم چرا دوستان فراموش کرده اند که آقای هاشمی هیچ پاسخی به خاتمی نداده و کاندیداتوری خود را بعد از خروج از بیت و توصیه رهبری اعلام کرده بود. آیا متن توصیه رهبری به ایشان را می دانید؟ آیا مصاحبه هاشمی و دلایل کاندیداتوری اش را فراموش کرده اید؟ اصلاً آیا دوستان منتقد یادشان نمی آید که همین آقای هاشمی زمانی از اصلاح طلبان در نماز جمعه چگونه نام می برد و آنها را با چه کسانی مقایسه می کرد؟ یادتان رفته که می گفت ما دوره منافقین را پشت سر گذاشتیم و اینها که در مقایسه با آنها عددی نیستند و نظام از این مرحله طوفانی نیز به سلامت عبور خواهد کرد؟ یادتان رفته که روزنامه های اصلاح طلب را در نماز جمعه چگونه مورد هجوم خود قرار می داد و این برادران و خواهران همسنگر و بی دفاع ما پس فردا یا بیکار می شدند یا باید به دادگاه و زندان می رفتند؟! یادتان رفته جهش از رتبه ۵۳ به ۳۰و بعد ۲۰را برای هاشمی؟ واقعاً انتظار داشتید چنین کسی در آن زمان رهبر اصلاح طلبان شود؟!!! تعجب من از این است که اصلاح طلبان در آن زمان چگونه توانستند مدتی صبر کنند و پاسخ تهاجمات هاشمی را با افشای تخلفات انتخاباتی اش در بهترین زمان بدهند. عده ای این افشاگری را به گردن عباس عبدی منتقد و زندانی دولت هاشمی می انداختند. اگر این طور باشد تعجب نمی کنید که در این جدال نابرابر چطور عبدی و گنجی و یارانش در آن زمان پیروز شدند و وعده های عبور از طوفان مدعیان زمامداری نظام درست در نیامد؟ اگرچه حال که آقای هاشمی زخم خورده جریان راست شده است و ادبیات خود را تغییر داده ما هم ملاک را حال ایشان قرار می دهیم و به صورت منطقی این فرصت را درک می کنیم. یا در مجلس ششم عده ای تحصن را زیر سؤال می برند و عدم شرکت در انتخابات و استعفاها و تئوری خروج از حاکمیت را و عده ای هم برعکس در شرایط فعلی از اصلاح طلبان انتقاد می کنند که چرا با وجود ردصلاحیت گسترده تر از مجلس هفتم انتخابات را تحریم نمی کنند. آیا شرایط این انتخابات با مجلس هفتم برابر است؟ در مجلس هفتم اصلاح طلبان در قدرت بودند و اگر فریادی می کشیدند کسی هم ممکن بود عقب نشینی کند! اگر تهدیدی می کردند شاید کارگر می افتاد! پستی داشتند که از آن استعفا بدهند! تازه به دلیل در دست داشتن مجلس و دولت به صورت همزمان بعد از تهدید و استعفا و داد و فریاد طلبکار هم می شدند! اگر می خواستند در انتخابات شرکت نکنند رسانه ای داشتند تا این عدم شرکت را به اطلاع مردم هم برسانند! اما اکنون چه؟ در شرایطی که اصلاح طلبان نه روزنامه ای دارند و نه سایت فیلترنشده ای! آیا عدم شرکت تأثیر چندانی در افکار عمومی دارد؟ در شرایطی که تنفس عادی سیاسی! هم به سختی برایشان مقدور است! عدم شرکت ممکن است به تعطیلی تمامی احزاب و حتی دستگیری اکثریت اعضایشان بیانجامد. عدم شرکت برای یک حزب در یک دوره می تواند به عنوان یک ابزار بازی نقشی ایفا کند اما اگر قرار باشد این اتفاق در هر دوره تکرار شود! نتیجتاً آن جریان به طور تاریخی از بازی حذف خواهد شد. مجموعه شرایط هم فضا را برای رقیب فراهم می کند تا همان بلایی که سر ملی گرایان آورد! بر سر ما هم بیاورد (حذف کامل و الی الابد!!) بنابراین اصلاح طلبان چاره ای جز شرکت در انتخابات ندارند حتی اگر اصلاح طلبان واقعی را شرکت نداده باشند! (ضمن عذرخواهی از کلیه تأییدشدگان به خصوص دکتر صدر و دکتر معیدفر!! و به خصوص دکتر اشرفی اصفهانی!!!) این حضور تنها به معنی بقای آنها در حال و شاید آینده است. نتیجه در درجه دوم اهمیت است. همچنین به اندازه پیروزی (که ظاهراً سقف آن ۵۰% کرسی های مجلس است!!) می توانند فضای تنفس سیاسی خود را بازتر کنند و برای آینده خود نیز برنامه داشته باشند. البته در حالت عادی نیز برنامه ریزی امکان پذیر است! اما جریانی که حتی یک مدیر هم در نظام نداشته باشد نمی تواند به اجرای برنامه های خود امیدوار باشد! البته اصلاح طلبان هم روش های هوشمندانه ای را برای شرکت در پیش گرفته اند. اگر توانایی عدم شرکت را از دست دادند حداقل فردی را به سمت سخنگوی ستاد انتخابات خود تعیین کردند تا بتوانند تا آنجا که دل طلب کند! نقدهای خود را بیان کنند و شدت و حدّت این تیزی چاقوی نقد را به حداکثر برسانند. همچنین تا حد ممکن برای مردم واقعیات را بیان می کنند و توقع آنها را به حداقل می رسانند. اما خوب اینها که گفته شد تنها دلایل تصمیم گیری عاقلانه یا حتی ناچارانه اصلاح طلبان بود. مردم چه؟ آیا آنها باید در انتخاباتی که احزاب اصلی اصلاح طلب نماینده ای ندارند و کلیت اصلاح طلبان نیز اگر تمام کاندیداهایشان رأی بیاورد تنها به ۵۰% مجلس دست پیدا می کنند شرکت کنند؟ مثلاً آیا مردم گیلان باید در انتخاباتی که حتی یک کاندید نیمه اصلاح طلب هم در آن تأیید نشده است شرکت کنند و اگر شرکت کنند به چه کسی رأی دهند؟!!! اساساً همه به خوبی می دانیم که پشت این به اصطلاح لیست! اصلاح طلبان هیچ برنامه ای هم نیست. گویی تنها می روند تا جلوی برنامه های رقیب را بگیرند که وضع از این بدتر نشود!! در شرایط ناامیدانه فعلی تصمیم با خودشان است. اما به طور کلی باید واقع بین بود. راه دیگری که نیست. همه چیز را باید نسبی نگریست. مجلسی که در آن ۵۰ اصلاح طلب یا حتی ۵۰ غیر ... باشد!! بهتر است یا مجلسی که یکدست در اختیار همان ... ها باشد!!! اساساً اصلاح طلبی هم معنایش همین است. اگر امکان تشکیل مجلسی متکثر یا حتی دموکرات برقرار نیست حداقل می توان به قول اصلاح طلبان آن را دوگانه کرد! تنها در این صورت می توان کورسوی امیدی به آینده داشت. پی نوشت ۱: در بخش انتقادات دوستان به انتقادات آقای کروبی و ... هایشان اشاره ای نشد، دو دلیل اصلی وجود دارد نخست آنکه نمی دانیم ایشان دوست است یا نیست! دوم آنکه نمی دانیم چیزهایی که ایشان می گوید انتقاد است یا چیز دیگر؟ به عنوان مثال آیا فردی که هرگاه اصلاح طلبی بلند می شد تا اعتراضی به نحوه مدیریت ایشان یا سانسور یا تغییر دستور کار و ... بکند می گفت آقا بشین سرجات!! فردی که حکم حکومتی بیرون می کشید! فردی که مشارکت را حزب یک شبه می نامید اما بعدها ادعا می کرد که خود یک روزه حزب درست می کند! فردی که ابتدا می گفت انتخابات مجلس هفتم نباید برگزار شود اما خود و ... هایش کاندید می شدند و شرکت هم می کردند و به جای خجالت هرچه به ذهنشان می رسید به مشارکتی ها نسبت می دادند. فردی که بارها و بارها اعلام کرد مجمع روحانیون مبارز از گروه های ۱۸ گانه جبهه اصلاحات خارج شده است (درحالی که اکنون اعلام می کند که پرچمدار اصلاحات بوده است!!!!!) و انتظار هم داشت که این مجمع همیشه دربست تحت فرامین ایشان قرار داشته باشد (که در نهایت نتیجه اش را هم در انتخابات ریاست جمهوری نهم دید) و در نهایت فردی که به خاطر خدماتش در مجلس ششم مورد تشویق رهبری قرار گرفت (ای کاش به این خدمات دقیقاً اشاره می شد تا بعضی امروز به ما دهن کجی نکنند که این خدمات همان رودررویی ایشان با جریان اصلاحات بود!) می تواند به عنوان دوستی اصلاح طلب از تحصن و تندروی و ... انتقاد کند؟! (منظور ایشان از تندروی تدوین قانون مطبوعات، پیگیری قتل های زنجیره ای و اعتراض به حمله نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران است!!!!!) پی نوشت ۲: به ادبیات وبلاگی نزدیک تر می شویم. گفت و گوی ما اگرچه روز به روز عامیانه تر می شود اما همچنان اصلاحی است. عام است اما همچنان گفتمان می ماند. قابل توجه برادرم سمیک!
پی نوشت ۳: اگر حوصله تان نکشید این مطلب را بخوانید حداقل این دو مطلب را بخوانید!! انتخابات و اصلاح طلبان و با این حق رای چه کنم؟! |
|
عشق آتشی است که سوختن در آن لذت بخش است پی نوشت ۱: احتمالاً برخی دوستان اکنون تصور می کنند گفت و گوی اصلاحی از چارچوب قرارداد اولیه خود خارج شده است. اما نگاهی عمیق تر به این مطلب نشان می دهد که ارتباط معناداری با جوامع مدرن و وضعیت انسان در آن دارد. همچنین مطالعه دوباره "درباره وبلاگ" در سمت چپ مجوز نوشتن چنین مطالبی را به نگارنده می دهد! پی نوشت ۳: دوستم سمیک پیش از این مطالب جالبی در این مورد نوشته که خوندنشون رو به شما توصیه می کنم. مطالبی چون عشق و سکس٬ فاصله عشق و کوزه٬ صد سال تنهایی٬ خدا، عشق و بوسه. با حوصله بخونید. |
|
وضعیت اصلاح طلبان در این حاکمیت به وضعیت بغرنجی تبدیل شده است. آیا تا به حال دیده اید که در یک سازمان یک کارمند را چگونه اخراج می کنند؟ یک نوع اخراج بدین گونه است؛ |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در این وبلاگ تلاش خواهد شد تا با ارائه نظراتی پیرامون مسائل مختلف سیاسی٬ فرهنگی٬ اجتماعی٬ و علمی مباحثی را طرح کرد و نظرات دیگران را درباره آنها جویا شد. به نظر می رسد در فضای فعلی وبلاگ ها یکی از مؤثرترین و قابل اطمینان ترین رسانه ها در فرهنگ غیر رسمی باشند. سعی بر این است که در تمامی مباحث توسعه همه جانبه و متوازن و همچنین اخلاق در تمام سطوح به عنوان سرلوحه کار مد نظر قرار گیرند. اما به هر حال این رسانه یک وبلاگ است و تمامی ویژگی های این رسانه را در بر خواهد داشت. به همین جهت طبیعی است که بسیاری از پست ها بیشتر یک یادداشت روزانه باشند. این یادداشت روزانه گاهی تنها یک احساس را می تواند در بر بگیرد و گاهی یک نظر و گاهی یک نظریه!! نظرات دیگران هم طبعاْ همین طور است. بنابراین نمی توان نوشته های ثبت شده در یک وبلاگ را دارای بار حقوقی دانست و فرد یا گروه یا نهادی را مسؤول آنها دانست. وبلاگ تنها یک دفترچه یادداشت اینترنتی حامل گفتمان های عام است.
امید است که این وبلاگ نیز در کنار سایر وبلاگ ها بتواند با ایجاد رسانه فراگیر و قابل اعتماد نقش کوچکی در پیشبرد فرآیند توسعه داشته باشد. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|