در عالم سیاست مردان زیادی میآیند و میروند، گاهی در کوتاه مدت عملکرد آنها به چشم نمیآید. مثلاً تاریخ مشخص میکند در زمانی که استعمار پیر اکثریت کشورهای عقبمانده را در بر گرفته بود در ایران فردی به نام مصدق آمد و با ترفندهای سیاسی خود دست استعمار را از منابع نفتی ایران کوتاه کرد. شاید در آن هنگام برای بسیاری از افراد همین مملکت سؤال بود که بالاخره مصدق آدم خوبی است یا نه؟!! (شاید این سؤال هنوز هم برای بعضیها وجود داشته باشد!!!) یا به عنوان مثالی برعکس در مقاطعی پادشاهانی آمدند که به دلیل بیکفایتی یا وابستگی تکههایی از خاک این کشور را به روسیه و انگلستان واگذار کردند. آخرین نمونه عجیب هم اعلام استقلال بحرین توسط محمدرضا پهلوی پس از بازپسگیری آن پس از 50 سال از دولت انگلستان بود. شاید امروز هم برخی متوجه نیستند که این پادشاهان ضعیفالنفس در طول تاریخ چه خیانتهایی را به این کشور و ملت انجام دادهاند. تاریخ نمونههای فراوانی از این خدمتها و خیانتها به ما نشان میدهد.
ویژگیهای مشترکی را میتوان میان خیانتکاران و همچنین خدمتگزاران یافت. دسته نخست کسانی بودند که بهراحتی و عمدتاً بدون پشتوانه مردمی چندانی به قدرت میرسیدند. سواد، توانایی واساساً شایستگی قابل توجهی نداشتند و هدف آنها از دستیابی به قدرت تنها قدرت بود! طبیعی است چنین افرادی تنها به حفظ قدرت و جایگاه خود میاندیشیدند و حاضر بودند همه چیز را فدای این آرمان مقدس خویش کنند! هر بار بخشی از خاک این کشور را ببخشند یا معدنی و ... هر چیزی که امکان حفظ قدرت با از دست دادن آن وجود داشته باشد! شخصاً نمیدانم اگر چنین بیکفایتانی در دنیا نبودند اکنون انگلستان و روسیه چه جایگاهی در جهان داشتند!
اما دسته دوم کسانی بودند که معمولاً به دلیل شایستگیهای فردی و توان مدیریتی بدون اتصال به استبداد و استعمار جایگاهی میانی را در قدرت کسب میکردند. قدرت، چندان باب میلشان نبود ولی نارضایتی از وضع اسفبار موجود و بیتفاوتی دیگران آنها را وادار میساخت تا برای اصلاح و بهبود در چنین جایگاهی قرار گیرند. مدت حضورشان در قدرت نیز چندان به طول نمیانجامید اما در همین مدت کوتاه به رغم تمامی سنگاندازیها و مخالفتها و ... دست به اقداماتی میزدند که تحولاتی شگرف در کشور میآفرید. روش اجرای این تحولات نیز بین اكثرآنها مشترک بود. نخست آنکه تلاش میکردند اهمیت کارخود را عادی جلوه دهند تا از حساسیتهای موجود بکاهند. همچنین اقدامات خود را به صورت پیاپی انجام میدادند تا مخالفان توان رویارویی با تمامی اقدامات را نیابند. اهمیت کارشان آن زمان چندان به چشم نمیآمد اما تاریخ نشان میداد که در آن مقطع تحولی بزرگ روی داد و سرفصلی تازه آغاز شد. کارهای آنها عمدتاً نیمه تمام میماند و دوران سیاهی و سکوت با سرکوب آنها شروع میشد اما گویی برخي مستبدین از برخورد ظالمانه خود با آنها دچار عذاب وجدان و احساس گناه میشدند و اقدامات آنها را تا حدی البته به روش خود ادامه میدادند. این، سرنوشت مستبدین را هم همانند آنها میکرد! قصه عجیبی است قصه مصدق و رضا شاه، امیرکبیر و ناصرالدین شاه، داستان جالبی است داستان اصلاحات پهلوی و ناصری! اصلاحات در ایران مدتها است که آغاز شده است اما اگر مردم در هر دوره واقعاً قدر اصلاح طلبان دوران خود را میدانستند و به پشتیبانی قاطعانه از آنها برمیخواستند اکنون وضعیت کشورمان خیلی بهتر از این بود که هست.
نكتهاي كه ذهن را به خود مشغول ميكند اين است كه چرا در ايران مردم قدر خدمتگزاران خود را نميدانند و خائنين را از قدرت پايين نميكشند؟ چرا گاهي حتي تشخيص هم نميدهند كه كدام يك انسان اخلاقي و شرافتمندي است و كدام يك فرصتطلب و وطنفروش و تشنه قدرت؟ در مالزي يك دورهاي فردي به نام ماهاتير محمد ظهور ميكند و همگي منشور اصلاحاتش را ميپذيرند و در رأس برنامههاي كلان كشور طي سالهاي سال قرار ميدهند و با شتاب هر چه تمامتر ظرف مدت كوتاهي از يك كشور عقبمانده به يكي از توسعهيافتهترين كشورهاي آسيا تبديل ميشوند، اما در ايران سالهاي سال است كه ستارگاني به مراتب درخشندهتر از ماهاتيرمحمد ظهور كردند و هيچگاه مردم آنها را با كمال ميل نخواستند و نپذيرفتند كه اگر ميخواستند ايران با منابع و سرمايههاي غني خود و استعداد ذاتي جوانانش ميتوانست به مراتب بالاتر از ساير كشورهاي آسيايي بايستد. اما آنچه كه بود و دوام و بقا داشت استبداد بود و روحيهاي ضعيف در ملت و منطقي تسليم لزوم و بايستگي تداوم استبداد!
اين روزها بسياري از تحليل گران دلايل مشكلات ساختاري ايران را در قوانين آن مي دانند، اين نظر تنها به قوانين اصلي و تعيين كننده ساختار قدرت در ايران مربوط نمي شود. به عنوان مثال معتقدند دلايل عدم پيشرفت مناسب علمي كشور به دليل قوانين ناقص در اين حوزه مانند مالكيت فكري است.
شايد بسياري از اين دوستان اطلاع نداشته باشند كه در سال 58 مهندس بازرگان قانون اساسي بلژيك ـ كه از دمكرات ترين، ساختارمندترين، آزادترين و اصيل ترين قوانين اروپا است ـ را با كمترين تغييرات به زبان فارسي ترجمه كرد و در مجلس خبرگان نيز با تلاش عجيب و خستگي ناپذير افرادي چون آيت الله منتظري و برخي ديگر بندهاي ولايت فقيه به آن اضافه شد. در قانون اكثريت كشورهاي جهان محدوديت هايي براي پوشش زنان و مردان گذاشته شده است. مثلاً در كشور امريكا برهنگي كامل ممنوع است مگر در روزي خاص، سواحلي خاص و مكان هايي خاص كه قانون آنها را مشخص كرده است. در برخي كشورها اين محدوديت بيشتر است. اما در كشورهايي مانند بلژيك و هلند هيچ شرطي در قانون پيش بيني نشده است. اين بدان معني است كه در اين كشورها هيچ محدوديتي در پوشش وجود ندارد و حتي برهنگي نيز آزاد است. در هيچ قسمت اين قانون ترجمه شده و مترقي ما هم بندي براي پوشش وجود ندارد. اما هيچ شيرزني در ايران پيدا مي شود كه بتواند با استناد به همين قانون تنها روسري خود را بردارد؟ به عنوان مثالي ديگر طبق همين قانون برگزاري هرگونه تجمع و تظاهرات اعتراضي تنها به شرط عدم حمل سلاح آزاد است. ولي در عمل شما حتي براي برگزاري تجمعات صنفي بايد از دو ماه قبل پس از اعلام رسمي به دنبال دريافت مجوز از وزارت كشور و شوراي تأمين استان باشيد و به هر مرجعي كه احساس مي كنيد مي تواند قدرت يا نفوذي در اين مملکت داشته باشد نيز با ارسال يك رونوشت اطلاع دهيد. تازه پس از تمامي اين مراحل نيز هيچ بعيد نيست كه در آخرين دقايق مراسم بنا به دلايلي خاص لغو شود و در صورت برگزاري نيز هيچ گونه تضميني براي حفظ امنيت برگزاركنندگان وجود ندارد! پس ظاهراً پيش از آنكه مشكل از عدم وجود قانوني جامع باشد، از عدم اجراي همين قانون ناقص فعلي و هر قانون ديگري است!!
هميشه دلايل بسياري در توجيه عدم حاكميت قانون در ايران به ذهنم مي رسيد. اما اين بار موضوع ديگري توجهم را به خود جلب كرد! تاكنون برايتان پيش آمده است كه در يك سازمان بخواهيد نظرتان را به شخص يا اشخاصي اطلاع دهيد و ديگران به شما توصيه كنند كه اين كار به صورت شفاهي انجام شود و از اعلام نظرتان به صورت كتبي پرهيز كنيد؟ در چنين مواقعي دوستان دلايل توصيه خيرخواهانه خود را پيشگيري از عواقب ناخواسته و نامطلوب در آينده عنوان مي كنند. اين واقعاً يك فرهنگ است. در كشور ما هميشه متصديان سعي مي كنند تا جايي كه امكان دارد بدون تدوين مقررات و ضوابط اعمال مورد نظر خود را پيش ببرند. چرا كه فكر مي كنند مكتوب سازي اين مسائل مي تواند برايشان دردسرهاي زيادي به همراه داشته باشد. نخست آنكه انجام اين عمل (تدوین و تصویب قانون مناسب) زمانبر است و غالباً با مشكلات و هزينه هايي همراه است. دوم آنكه ممكن است اين قانون زماني پاي خود قانونگذاران را هم بگيرد. از همه مهم تر اينكه نوشتن قوانين يك حسن (براي اعمال شوندگان!) دارد و آن شفاف سازي و تعيين حد و حدود آن قانون است. اما بدون قانون مي توان هر كاري كرد! بسياري از اين فرهنگ با نام "راه بنداز، جا بنداز" نام مي برند.
فكر مي كنيد با وجود چنين فرهنگي تا اطلاع ثانوي حاكميت قانون در ايران محتمل باشد؟ آيا مي توان مفاهيمي مانند آزادي، دموكراسي، توسعه و پيشرفت را بدون قانون تصور كرد؟
پي نوشت: عنوان حاكميت قانون را از استاد بزرگوار عباس عبدي قرض گرفته ام. شايد تبليغي باشد براي كتاب ايشان!
بهتر است پيش از پرداختن به اصل مطلب موضع نويسنده را در اين مورد روشن كنم كه از ابتدا اين مطلب به سرنوشت مطلب پيش دچار نشود! اگر جمهوري اسلامي ايران دولت اسرائيل را به رسميت نمي شناسد و آن را رژيمي اشغالگر مي داند كه قبله دوم مسلمين را غصب كرده است، اين جانب! ملت اسرائيل را نيز به رسميت نمي شناسد!! براي اين ادعا نيز دلايل محكمه پسند و به ظاهر منطقي دارم. واژه ملت "nation" براي خود تعريفي دارد كه بايد حداقل 80% آن را در نظر بگيريم! به نظر شما افرادي با نام فاميل جكسون و جانسون و چخوف و اشنايدر و پاك نژاد و ... و به رنگ هاي سياه و سفيد و سبزه و ... چه اشتراك نژادي مي توانند با هم داشته باشند كه آنها را ملت بناميم؟ يكي روس، يكي امريكايي، يكي استراليايي، يكي ايراني، يكي اسلاو، يكي ژرمن، يكي ... ! اشتراك جغرافيايي اين افراد چيست كه در آن سابقه سكونت تاريخي داشته باشند؟ مگر نه اين است كه پدران، پدربزرگ ها يا در نهايت اجداد اين افراد در شصت سال پيش دسته دسته از كشورهاي مختلف به اين كشور با صاحب مهاجرت كردند؟ اشتراك قومي اين ها چه مي تواند باشد؟ زبان عبري تا پيش از مهاجرت تنها زبان ديني اين افراد بوده است. تنها مسأله اي كه ساكنان اسرائيل از آن به عنوان سند اصلي سابقه ملي خود نام مي برند سكونت قومي به نام بني اسرائيل در زمان حضرت موسي در منطقه اورشليم است! مي دانيم كه اين داستان (عبور موسي و يارانش (ياراني كه همگي به او خيانت كردند و با دعاي اين پيامبر آواره شدند) از رود نيل و سكونت آنها در منطقه فلسطين فعلي) تنها يك داستان ديني در كتاب (غيرمستند و منحرف شده) تورات است و هيچ سند مشخص و قطعي باستان شناسي و علمي در اين زمينه اين مطلب را اثبات نكرده است. كما اينكه اثبات اين مسأله نيز دليل تصاحب سرزمين فلسطين به دست ارتش انگلستان با پشتيباني مالي دولت امريكا و حمايت دولت هاي شوروي و آلمان نمي شود. اگر اين طور است ما هم بايد تمام قلمرو انوشيروان را دوباره تسخير كنيم! تنها اشتراك ساكنان اسرائيل دين يهود است و در بهترين حالت مي توانيم آنها را يك امت بناميم نه ملت. براي اينكه از مباحث سياسي تا حدي فاصله بگيرم و نشان دهم كه به هيچ وجه نگاه جانبدارانه اي در كار نيست اين را هم ذكر مي كنم كه تنها كشور اسرائيل نيست كه فاقد ملتي مشخص و شناسنامه دار است. متخصصين رشته مردم شناسي مي دانند كه اين مسأله براي كشورهاي فنلاند، افغانستان و ميانمار (برمه) نيز وجود دارد. همچنين در مطلب شهر بي هويت به بررسي همين نشانه ها براي ساكنان شهر تهران و كشور امريكا نيز پرداختم. شايد به همين دليل باشد كه به درستي اكثريت دولتمردان و روزنامه نگاران ايراني از جمله دوست خوبم محمدرضا يزدان پناه به درستي از واژه مردم اسرائيل و نه ملت اسرائيل استفاده مي كنند. من نيز براي تمامي مردم دنيا از جمله مردم اسرائيل احترام قائلم و آنها را دوست دارم. اما نه تنها آنها را يك ملت نمي دانم بلكه معتقدم بسياري از آنها از هموطنان من هستند و بهتر است به جاي زندگي در بهترين نقطه دنيا كه ظاهراً متعلق به افراد ديگري است!! به سرزمين خودشان يعني ايران بازگردند.
فرصت و حوصله آن نيست كه به تفاوت امريكا و اسرائيل در سياست خارجي ايران بپردازم. تنها به ذكر اين نكته بسنده مي كنم كه در محورهاي سياست خارجي ايران كشور ما يك كشور اسلامي است و اسلام و احكام آن و به طور كلي ايدئولوژي اسلامي تعيين كننده سياست هاي ايران هستند. دولت امريكا به دليل برنامه ريزي بر عليه كشورهاي اسلامي، جلوگيري از شكل گيري دولت هاي دموكراتيك اسلامي با برنامه ريزي و دفاع از دولت هاي استبدادي و استعمارگر، استعمار كشورهاي اسلامي و دخالت در امور مسلمانان به دشمن ايران تبديل شده است. به عنوان مثال بارز مي توان از دخالت در كودتاي 28 مرداد و حمايت از رژيم شاه سابق در برابر خواسته هاي مردم ايران، به رسميت نشناختن انقلاب اسلامي ايران و دولت جمهوري اسلامي، حمايت و پشتيباني از صدام جهت حمله به ايران در طول 8 سال جنگ، دفاع و پشتيباني از اسرائيل در برابر ملت فلسطين، دخالت در كشورهاي اسلامي به خصوص خاورميانه و رويارويي با آنها به خصوص در بعد اقتصادي نام برد. طبعاً همان طور كه امام خميني نيز اشاره كرده اند تا زماني كه سياست هاي فعلي امريكا در برابر ايران و كشورهاي اسلامي ادامه داشته باشد امريكا همچنان دشمن ايران و مردم ايران خواهد ماند. اما طبعاً با معذرت خواهي امريكا درباره كودتاي 28 مرداد، عدم حمايت از صدام، برقراري صلح عادلانه در فلسطين با رضايت فلسطينيان، عدم دخالت امريكا در كشورهاي اسلامي به خصوص ايران و بهبود روابط سياسي و تجاري امريكا با ايران و ساير كشورهاي اسلامي دشمني امريكا با ايران مي تواند به دوستي تبديل شود يا حداقل برطرف شود. اما اسرائيل براي ما همچنان دولتي نامشروع و غاصب محسوب مي شود و اين هم از همان ايدئولوژي اسلامي نشأت مي گيرد و اين دشمني حداقل تا زمان بقاي جمهوري اسلامي ايران باقي خواهد بود. (شانس آورديد حوصله اي نبود وگرنه فرق اين دو را بهتر از اينها به شما نشان مي دادم!!!) در مطلب رویکرد به شرق نيز در خصوص محورهاي سياست خارجي ايران و تغييري كه در اولويت گذاري آنها مشاهده مي شود، صحبت كرده ام.
المپيك يك فستيوال ورزشي با هدف برقراري صلح و دوستي بين ملت ها است. مردمان كشورهاي جهان از تمامي قاره ها بهترين ورزشكاران خود را براي رقابت و رساندن اين پيام به المپيك مي فرستند. سياست و دولت ها هيچ نقش و تأثيري در اين رقابت ها ندارند. بخش نخست مطلب نشان مي دهد كه اسرائيل و پرچم آن به هيچ وجه براي ما مشروعيتي ندارد كه بخواهيم پيام دوستي ايرانيان را حتي به ملت يا حتي مردم آنجا برسانيم. اما ...
حتي اگر پيام المپيك، دوستي تمام انسان ها فارغ از هر رنگ و نژاد نبود باز هم براي قضاوت درست تلاش مي كردم لحظه اي جاي خود را با يك ورزشكار اسرائيلي عوض كنم. فكر مي كنيد او از اينكه يك ورزشكار ديگر حاضر نيست با او مسابقه دهد و بدون مسابقه پيروز شده است، خوشحال است؟ از اينكه نه تنها كشور و مردمش بلكه خودش هم به رسميت شناخته نشده است بايد خوشحال باشد؟ تنها گناهي كه او مرتكب شده است اين است كه در كشور اسرائيل متولد شده است. او نه در تسخير آنجا نقشي داشته و اساساً در آن موقع حضور داشته و نه عقايدش با عقايد رهبران كشورش تطبيق كامل دارد. تنها بنا به جبر جغرافيايي در آن سرزمين متولد شده و تنها كاري كه انجام داده اين است كه در يك باشگاه ورزشي ثبت نام كرده و با تلاش خود را به اينجا رسانده است. راه ديگري داشت؟ مي توانست با پرچم كشور ديگري در رقابت ها شركت كند؟ مي دانم روزي صد بار آرزو مي كند كه كاش رقابت ها بدون ذكر مليت و پرچم برگزار مي شد و مانند رقابت هاي حرفه اي تنها افراد با هم رقابت مي كردند. حتماً او بهتر از من مي داند كه اين گونه نيست كه تمامي ورزشكاران ايراني به خواست خود از رقابت با ورزشكاران اسرائيلي انصراف دهند و مسؤولين ايراني و سياست هاي آنها هيچ نقشي در اين ميان نداشته باشند. من اگر يك ورزشكار ايراني بودم و در چنين موقعيتي قرار مي گرفتم قطعاً اگر امكان رقابت با آن ورزشكار برايم وجود نداشت و عواقب خوبي در انتظارم نبود، مسابقه نمي دادم. اما شخصاً نزد حريفم مي رفتم و او را در آغوش مي كشيدم و از او عذرخواهي مي كردم. به او مي گفتم كه به عنوان يك انسان او را دوست دارم و دركش مي كنم و دوست داشتم كه با او مسابقه مي دادم و پيروز مي شدم. مي گفتم كه هر كدام از ما پيش از اينكه دورمان را مرزبندي كرده باشند و متعلق به سرزميني باشيم، يك انسان هستيم.
انقلاب اسلامی ایران را باید یکی از مردمی ترین انقلاب ها بدانیم. اگرچه نقش دانشگاه ها، نهاد روحانیت و گروه های مبارزاتی زیرزمینی در به ثمر رسیدن این انقلاب اجتناب ناپذیر است ولی مهم ترین عامل پیروزی انقلاب حضور میلیونی توده مردم و رهبری امام خمینی بود. از جمله پیامدهای پیروزی انقلاب های مردمی آزاد شدن انرژی اجتماعی وسیع و ایجاد توقعات گسترده و متنوع است. جنگ تحمیلی به رغم ضربات جبران ناپذیر خود، نقش بی بدیلی در تخلیه مؤثر این انرژی جهت دفاع از کشور و حفظ و تقویت وحدت نیروهای انقلاب داشت. اما در هر صورت مدیران ارشد نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی می دانستند که اگر استفاده مؤثری از نیروهای انقلاب نشود و انرژی انقلابی آنان به سمت و سوی مناسبی هدایت نشود، می تواند عواقب ناخواسته و مخربی را برای کشور به ارمغان بیاورد. بنابراین علاوه بر استفاده گسترده از این نیروها در مناصب ارشد مدیریت دولتی به فکر تأسیس نهادهایی افتادند که ضمن شکل گیری از نیروهای انقلابی رسالتی انقلابی را نیز سرمنشأ کار خود قرار دهند. شاید اگر این تفکر نبود فاجعه انقلاب در انقلاب در ایران نیز به وقوع می پیوست. نهادهای انقلابی یکی پس از دیگری تشکیل می شدند؛ کمیته انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان و جانبازان، بنیاد شهید، بنیاد 15 خرداد، کمیته امداد امام خمینی، جهاد دانشگاهی، ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، ستاد رسیدگی به فرمان امام، بنیاد مسکن، نهضت سواد آموزی، سازمان تبلیغات اسلامی و ... از جمله نهادهایی بودند که پس از انقلاب به دلایل مختلف تشکیل شدند و نیروهای انقلابی را به خدمت گرفتند. نقشی که اکثریت این نهادها در حفظ انقلاب و حل بحران های دوره ای با روحیه انقلابی کارکنان خود داشتند، غیرقابل چشم پوشی است. نکته کلیدی را باید در همین جا بیابیم. اگرچه در ابتدای امر نیت اصلی بنیانگذاران این نهادها سازمان دهی انقلابیون بود، اما قطعاً پیش بینی بحران هایی را در ذهن خود می کردند که حل آنها مستلزم نهادهایی قابل اعتماد و شکل گرفته از مؤثرترین نیروهای انقلاب بود تا بتوانند بدون تن دادن به ساز و کارهای بوروکراتیک در اسرع وقت به حل بحران و نجات انقلاب بپردازند. این همان حدفاصل نهادهای موازی است. پس از انقلاب با واژه هایی مانند بسیج، جهاد، نهضت و عباراتی مانند روحیه بسیجی، تفکر جهادی، حرکت انقلابی و ... روبرو شدیم. شاید تمامی این عبارات یک معنا بیشتر نداشته باشد. گاهی در یک کشوری زلزله یا یکی دیگر از بلایای طبیعی رخ می دهد؛ در چنین شرایطی اگر نهادهای مسؤول بخواهند از طریق اداری مکاتباتی را صورت دهند، تجهیزاتی را درخواست کنند و نیروهایی را به منطقه بفرستند، زمان قابل توجهی از دست می رود و تعدادی از شهروندان جان خود را از دست می دهند. اما صلیب سرخ داوطلبینی از شهروندان عادی را پیش از این ثبت نام کرده است که در این هنگام به صورتی سازمان یافته و سریع وارد عمل می شوند. آنها با به همراه داشتن نان، آب، پتو و بیل به نجات جان شهروندان می شتابند و بیشترین نقش را نیز همین نیروهای مردمی در حل بحران دارند. این بسیج مردمی در ایران با وحدت ناشی از انقلاب و اعتقادات اسلامی نیز همراه می شود. در واقع هدف اصلی این است که کاری را که بخش دولتی در زمان مشخص و هزینه خاصی انجام می دهد به دلیل وجود بحران یک نهاد انقلابی با همراهی نیروهای مردمی و بسیج و سازماندهی آنها در زمانی بسیار کوتاه تر و هزینه ای بسیار کمتر به پایان می رساند. به عنوان مثال اگر قرار باشد در برنامه پنج ساله ی سه دوره بعد برای روستایی راه کشیده می شد، جهاد سازندگی در همان زمان با همکاری روستانشینان به سرعت آن راه را تکمیل می کرد.
بنابراین بحران، روحیه انقلابی و بسیج مردمی از ویژگی های شرایط تشکیل و فعالیت نهادهای انقلابی بودند. اما اگر چنین شرایطی وجود نداشته باشد، چه اتفاقی برای این نهادها رخ می دهد؟
طبعاً سه راه بیشتر وجود ندارد؛ عدم فعالیت!، موازی کاری و انجام فعالیت های غیر مرتبط
ادغام کمیته انقلاب اسلامی و ژاندارمری و تشکیل نیروی انتظامی را به یاد داریم. شاید به همین دلیل باشد که هنوز هم شاهد نوعی دوگانگی در رفتار سازمانی نیروی انتظامی هستیم (به عنوان مثال از حمله به کوی دانشگاه با همراهی گروه های فشار تا دفاع از دانشجویان در برابر همان گروه ها در زمان های مختلف) و شاید به همین دلیل فرماندهان ارشد نیروی انتظامی هنوز از نیروهای سپاه پاسداران انتخاب می شوند. اما به تدریج شاهد شکل گیری هویت واحد پلیس برای کارکنان این نهاد هستیم. همچنین در دولت آقای خاتمی جهاد سازندگی در وزارت کشاورزی ادغام شد چرا که به نظر می رسید که با پایان رسیدن جنگ، سنگرسازان بی سنگر می توانند به عنوان پرسنل رسمی دولت به انجام وظیفه خود بپردازند.
در ابتدای انقلاب پس از تشکیل سپاه برخی صحبت از انحلال ارتش می کردند که ظاهراً دلیل آن را عدم اعتماد به ارتش وقت و جلوگیری از ایجاد دو نهاد موازی می دانستند. اگرچه پس از آن در کودتای شکست خورده نوژه یکی از دلایل آنها درست به وقوع پیوست ولی در آن زمان امام با پیش بینی های خود از وضعیت انقلاب در آینده و شناخت صحیح شرایط وقت با این پیشنهاد موافقت نکرد. همچنین کودتا توسط بخش کوچکی از ارتش در هر زمانی و هر کشوری محتمل است و این دلیل مناسبی برای انحلال ارتش نیست. تاریخ نیز نشان داد که سپاه نقش قابل توجهی در حفظ انقلاب و نظام داشت که این نه به تنهایی در توان ارتش بود و نه در شرح وظایف آن. دو سال پیش واژه جانبازان از انتهای نام بنیاد مستضعفان و جانبازان حذف شد و نام بنیاد شهید به بنیاد شهید و ایثارگران تغییر یافت. همچنین این بنیادها تحت نظارت وزارت تازه تأسیس رفاه قرار گرفتند. این درحالی است که دولت فعلی انحلال وزارت رفاه را زمانی در برنامه های خود قرار داده بود.
نقش تک تک این نهادها را در حفظ و پویایی نظام برنشانده از انقلاب و سازماندهی و هدایت بخشی به نیروهای مثمرثمر آن و جلوگیری از ایجاد بحران های داخلی نمی توانیم فراموش کنیم. شاید تنها گروهک منافقین بود که با داشتن کمترین نقش در پیروزی انقلاب دست به بازی کودکانه همه یا هیچ زد و با ایجاد بحران های بی شمار داخلی برای مردم و نظام سرنوشت عبرت آمیزی را برای خود رقم زد. اما اکثریت انقلابیون با تشکیل نهادها و ایفای نقش در آنها به تکامل نظام و تغییر شرایط و حل مشکلات کمک قابل توجهی را ایفا کردند.
در حال حاضر کشور وارد مرحله شکوفایی و توسعه شده و خواست تمامی ملت ایران صلح پایدار و پیشرفت کشور و رفاه اقتصادی است. در این دوران نه خبری از جنگ خانمان سوز است و نه از انرژی بی پایان آزاد شده از انقلاب و نه از جنگ های گروهک های داخلی و نه محرومیت های بی شمار غیرقابل رفع و ... . از بسیاری از نهادهای انقلابی تنها نامی باقی مانده است. هیچ بخشی از نظام و حتی خود این نهادها موافق موازی کاری، فعالیت غیرمرتبط و سکونِ کاری نیستند. همچنین زمینه های پیشرفت و نیازهای کشور در حدی است که می توان با برنامه ریزی و سازماندهی مناسب تمامی نیروها را به کار گرفت و بهترین بهره را از آنها برد.
شاید زمان آن رسیده باشد که در وضعیت کلیه نهادهای انقلابی یک بازنگری اساسی صورت گیرد و برنامه ای منطبق با شرایط زمانی حاضر برای نظام جمهوری اسلامی تدوین شود.