![]() |
![]() |
|
شاید برای نوشتن این مقاله کمی دیر شده باشد. اما هدف این بود که سایر واکنش ها به این فیلم مورد بررسی قرار گیرند. احتمالاْ تمامی خوانندگان از این فیلم به اندازه کافی شنیده اند. فیلمی از کمپانی برادران وارنر بر اساس داستانی از فرانک میلر. که ظاهراْ حمله لشکر ۱۲۰۰۰۰ ایران به سرکردگی خشایار شاه هخامنشی به یونان و مقاومت لشکری ۳۰۰ نفره از یونانیان به به رهبری لئونیداس در گردنه ترموپیل به مدت ۳ روز است!!! (حال غربی ها با این توسعه یافتگی چطور می توانند فیلمی بر اساس این داستان ساده لوحانه بسازند جای بحث دارد) ظاهراْ ایرانیان در این فیلم با صورتی وحشی٬ پوستی سیاه (البته پوست سیاه ضد ارزش نیست ولی برای غربی ها هست و به همین جهت ما را چنین تصویر می کنند) چشمانی خون آلود و پوششی مانند تروریست های امروز به تصویر کشیده شده اند و طبعاْ یونانی ها هم انسان هایی دلیر٬ خوش تیپ و خوش هیکل. از چند وقت پیش جمع آوری امضاهای اینترنتی و حمله به سایت ها و ایمیل های کمپانی مذکور آغاز شد. انتظار داشتیم برادران ضد امریکایی ما در وطن نیز واکنش مناسبی از خود نشان دهند. اما به جز واکنش اندکی در صدا و سیما که بیشتر شباهت به ارائه یک خبر خنثی داشت!!! چیزی ندیدیم. دستگاه های رسمی که انگار نه انگار که متولی بخش فرهنگ هستند و باید از فرهنگ و تمدن این کشور دفاع کنند. نه اعتراضی و نه ... . حداقل یک دستگاه متولی تاریخ این مملکت هم نبود که به داستان سر تا پا دروغ و هدف دار و جعلی این فیلم اعتراض کند. اما بیایید حالتی دیگر را تصور کنیم. اگر به جای این فیلم فیلمی در هالیوود از حمله اعراب به ایران ساخته می شد. هیچ تحریف تاریخی هم نمی کردند. قیافه ها را هم توهین آمیز نشان نمی دانند. عین واقعیت. همان که بود. اعراب را همان طور نشان می دادند که بودند و ایرانیان را نیز همان طور. با همان لباس ها و با همان آداب و رفتار فردی و اجتماعی. جنگ را نیز به طور واقعی نشان می دادند و داستان را منحرف نمی ساختند. همان صحنه هایی را که عمر کتاب ها را به دو دسته تقسیم کرد و کتاب های بد را سوزاندنی و کتاب های خوب را به دلیل کامل بودن قرآن و طبعاْ بلااستفاده بودن این کتاب ها!! سوزاند. همان صحنه هایی که اعراب به دلیل اعتقادشان به غنائم جنگی چه حماسه هایی که از خود خلق نکردند. بگذریم. اگر فیلمی با این مضمون ساخته می شد و تمدن و فرهنگ ایرانی به درستی نشان داده می شد و یک مقایسه کوچکی نیز با اعراب صورت می گرفت٬ به نظر شما چه اتفاقی می افتاد؟ واکنش این برادران در آن زمان چگونه بود؟ به نظر می رسد که اعراب واکنش چندانی نشان نمی دادند. چرا که آنها هنوز نیز رفتارهای گذشته خود را دارند و به عنوان فضائل اخلاقی به آنها معتقدند. به هیچ وجه هم احساس شرم نمی کنند. هنوز کنیز می فروشند و برده داری می کنند. هنوز به ظاهر پاک و آراسته اعتقاد چندانی ندارند. هنوز زن را وسیله ای برای شهوت رانی می دانند و به تعدد زوجات معتقدند. هنوز شمشیر را نشانه مردانگی می دانند و غنائم جنگی که بعضاْ زنان هم جزو آن به شمار می رود را حق خود می دانند. هنوز بین زن و مرد اختلافی به اندازه انسان تا حیوان قائلند. هنوز ... همین کلمات را اگر به عربی ترجمه کنید و به یک عرب نشان دهید به هیچ وجه احساس شرمندگی نمی کند! مطمئناْ اعراب به چنین فیلمی واکنش نشان نمی دادند. اما این برادران هم وطن ما!! قطعاْ به حمایت از اسلام و مسلمین و توهین بزرگی که به دین اسلام شده است کفن پوش می شدند و به خیابان ها می ریختند. فتوای قتل صادر می کردند و تا نویسنده فیلمنامه و کارگردان و بازیگر و ... را قطعه قطعه نمی سوزاندند داستان را تمام نمی کردند. (خیلی جالب است وقتی کسی نقاشی می کشد تا بگوید مسلمانان تروریست هستند ما برای این که ثابت کنیم تروریست نیستیم او را ترور می کنیم!) دریایی از توهین به ایرانیت برایشان اهمیتی ندارد اما به سختی تلاش می کنند تا واقعیات تاریخ اعراب را از ما پنهان کنند. اما این توهین از سوی کمپانی وارنر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ عده ای آن را زمینه سازی برای حمله به ایران یا حداقل تحریک افکار عمومی بر علیه کشور ایران تلقی کرده اند. عده ای سیاسی کردن فرهنگ را نقد می کنند عده ای ... . اما به نظر می رسد یک دلیل اصلی برای این امر وجود داشته باشد. دوستی حرف عجیبی می زد که البته خیلی هم درست نیست. وی می گفت شاهان ایرانی هر بدی داشتند فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی را چنان بزرگ می کردند و چنان به سایر ملت ها فخر می فروختند که دیگر نه کسی جرات توهین به ملیت ایرانی را پیدا می کرد و نه کسی نوابغ و شعرا و علمای تاریخ ایران را آن قدر بی صاحب فرض می کرد که ادعای افغانی بودن یا اردنی بودن یا ترکیه ای بودن تک تک شعرا و دانشمندان ما هر روز مطرح شود. البته شاهان ایرانی با رفتار مستبدانه و ظالمانه خود باعث شدند که به چنین فلاکتی بیفتیم. این نکته ای بود که آن دوست بزرگوار از آن غافل بود. شاید برای نوشتن این مقاله کمی دیر شده باشد. اما هدف این بود که سایر واکنش ها به این فیلم مورد بررسی قرار گیرند. احتمالاْ تمامی خوانندگان از این فیلم به اندازه کافی شنیده اند. فیلمی از کمپانی برادران وارنر بر اساس داستانی از فرانک میلر. که ظاهراْ حمله لشکر ۱۲۰۰۰۰ ایران به سرکردگی خشایار شاه هخامنشی به یونان و مقاومت لشکری ۳۰۰ نفره از یونانیان به به رهبری لئونیداس در گردنه ترموپیل به مدت ۳ روز است!!! (حال غربی ها با این توسعه یافتگی چطور می توانند فیلمی بر اساس این داستان ساده لوحانه بسازند جای بحث دارد) ظاهراْ ایرانیان در این فیلم با صورتی وحشی٬ پوستی سیاه (البته پوست سیاه ضد ارزش نیست ولی برای غربی ها هست و به همین جهت ما را چنین تصویر می کنند) چشمانی خون آلود و پوششی مانند تروریست های امروز به تصویر کشیده شده اند و طبعاْ یونانی ها هم انسان هایی دلیر٬ خوش تیپ و خوش هیکل. از چند وقت پیش جمع آوری امضاهای اینترنتی و حمله به سایت ها و ایمیل های کمپانی مذکور آغاز شد. انتظار داشتیم برادران ضد امریکایی ما در وطن نیز واکنش مناسبی از خود نشان دهند. اما به جز واکنش اندکی در صدا و سیما که بیشتر شباهت به ارائه یک خبر خنثی داشت!!! چیزی ندیدیم. دستگاه های رسمی که انگار نه انگار که متولی بخش فرهنگ هستند و باید از فرهنگ و تمدن این کشور دفاع کنند. نه اعتراضی و نه ... . حداقل یک دستگاه متولی تاریخ این مملکت هم نبود که به داستان سر تا پا دروغ و هدف دار و جعلی این فیلم اعتراض کند. اما بیایید حالتی دیگر را تصور کنیم. اگر به جای این فیلم فیلمی در هالیوود از حمله اعراب به ایران ساخته می شد. هیچ تحریف تاریخی هم نمی کردند. قیافه ها را هم توهین آمیز نشان نمی دانند. عین واقعیت. همان که بود. اعراب را همان طور نشان می دادند که بودند و ایرانیان را نیز همان طور. با همان لباس ها و با همان آداب و رفتار فردی و اجتماعی. جنگ را نیز به طور واقعی نشان می دادند و داستان را منحرف نمی ساختند. همان صحنه هایی را که عمر کتاب ها را به دو دسته تقسیم کرد و کتاب های بد را سوزاندنی و کتاب های خوب را به دلیل کامل بودن قرآن و طبعاْ بلااستفاده بودن این کتاب ها!! سوزاند. همان صحنه هایی که اعراب به دلیل اعتقادشان به غنائم جنگی چه حماسه هایی که از خود خلق نکردند. بگذریم. اگر فیلمی با این مضمون ساخته می شد و تمدن و فرهنگ ایرانی به درستی نشان داده می شد و یک مقایسه کوچکی نیز با اعراب صورت می گرفت٬ به نظر شما چه اتفاقی می افتاد؟ واکنش این برادران در آن زمان چگونه بود؟ به نظر می رسد که اعراب واکنش چندانی نشان نمی دادند. چرا که آنها هنوز نیز رفتارهای گذشته خود را دارند و به عنوان فضائل اخلاقی به آنها معتقدند. به هیچ وجه هم احساس شرم نمی کنند. هنوز کنیز می فروشند و برده داری می کنند. هنوز به ظاهر پاک و آراسته اعتقاد چندانی ندارند. هنوز زن را وسیله ای برای شهوت رانی می دانند و به تعدد زوجات معتقدند. هنوز شمشیر را نشانه مردانگی می دانند و غنائم جنگی که بعضاْ زنان هم جزو آن به شمار می رود را حق خود می دانند. هنوز بین زن و مرد اختلافی به اندازه انسان تا حیوان قائلند. هنوز ... همین کلمات را اگر به عربی ترجمه کنید و به یک عرب نشان دهید به هیچ وجه احساس شرمندگی نمی کند! مطمئناْ اعراب به چنین فیلمی واکنش نشان نمی دادند. اما این برادران هم وطن ما!! قطعاْ به حمایت از اسلام و مسلمین و توهین بزرگی که به دین اسلام شده است کفن پوش می شدند و به خیابان ها می ریختند. فتوای قتل صادر می کردند و تا نویسنده فیلمنامه و کارگردان و بازیگر و ... را قطعه قطعه نمی سوزاندند داستان را تمام نمی کردند. (خیلی جالب است وقتی کسی نقاشی می کشد تا بگوید مسلمانان تروریست هستند ما برای این که ثابت کنیم تروریست نیستیم او را ترور می کنیم!) دریایی از توهین به ایرانیت برایشان اهمیتی ندارد اما به سختی تلاش می کنند تا واقعیات تاریخ اعراب را از ما پنهان کنند. اما این توهین از سوی کمپانی وارنر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ عده ای آن را زمینه سازی برای حمله به ایران یا حداقل تحریک افکار عمومی بر علیه کشور ایران تلقی کرده اند. عده ای سیاسی کردن فرهنگ را نقد می کنند عده ای ... . اما به نظر می رسد یک دلیل اصلی برای این امر وجود داشته باشد. دوستی حرف عجیبی می زد که البته خیلی هم درست نیست. وی می گفت شاهان ایرانی هر بدی داشتند فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی را چنان بزرگ می کردند و چنان به سایر ملت ها فخر می فروختند که دیگر نه کسی جرات توهین به ملیت ایرانی را پیدا می کرد و نه کسی نوابغ و شعرا و علمای تاریخ ایران را آن قدر بی صاحب فرض می کرد که ادعای افغانی بودن یا اردنی بودن یا ترکیه ای بودن تک تک شعرا و دانشمندان ما هر روز مطرح شود. البته شاهان ایرانی با رفتار مستبدانه و ظالمانه خود باعث شدند که به چنین فلاکتی بیفتیم. این نکته ای بود که آن دوست بزرگوار از آن غافل بود. اما یک بار بیایید ماجرا را مرور کنید. در همان نیمچه واکنشی که به صورت طرح خبر از صدا و سیما مطرح شد نامی از خشایار شاه آمد؟ در حالی که کل داستان بر سر لشکر او بود. یک بار بیاییم کتاب های تاریخ مدارس ابتدایی راهنمایی و دبیرستان را مرور کنید. ببینید که تصویری که خود ما از شاهان و لشکریان هخامنشی برای آموزش و تربیت کودکانمان کشیده ایم به مراتب بدتر از توهینی است که در این فیلم به ما رفته است. آنها را افرادی ظالم٬ فاسد٬ دزد٬ عیاش و خوشگذران و صاحب حرمسراها و ویرانگر کشورها و کشورگشا و از بین برنده ملت ها و خونخوار و ... تصویر کرده ایم. به همین جهت است که برادران ما با دیدن فیلمی که لشکر خشایار شاه مانند جانیان وحشی و بی شباهت به انسان هایی متمدن تصویر شده اند احساس توهینی به آنها دست نمی دهد. چرا که تصویر پیشنهادی آنها به مراتب بدتر است. لازم نیست اینجا گوشزد کنیم که همین شاهان هخامنشی که از هند تا اروپا را با سیستم حکومتی مدرن در زمان خود اداره می کردند٬ لوله کشی آب با استفاده از سفال داشتند. زنان به بالاترین مقام ها می رسیدند. دموکراسی٬ حقوق بشر و نسبی گرایی را در اوج عقلانیت می فهمیدند. تا جایی که امروز ما تعجب می کنیم که در چنین کشوری به دنیا آمده ایم!!! می خواهم پس از مقدمه ضعیفی که ارائه شد یک نتیجه گیری سطح بالاتری داشته باشم. وقتی از بالا به قضیه نگاه کنیم مساله طور دیگری درک می شود. همان طور که وقتی در دراز مدت به رفتار سیاسی ایرانیان نگاه می کنیم دچار تعجب می شویم که چگونه در ایران که انقلاب مشروطه اتفاق افتاده است پس از ۱۰۰ سال بر سر حاکمیت قانون بحث است!! یک بار به خاتمی رای می دهند و یک بار به احمدی نژاد. حالا هرچقدر هم بعضی ها بگویند خاتمی دور اول ۲۲ میلیون رای می آورد اما بالاخره معلوم نشد این ۵۰۰ هزار رای دور اول احمدی نژاد از کجا آمد. این صندوق های ۲۰۰٪ رای چه معنی داشت. اختلاف رای بین وزارت کشور و شورای نگهبان و شورای نگهبان و صدا و سیما چه بود. مهم این است که احمدی نژآد به دور دوم آمد و هیچ کس هم اعتراض نکرد و همه این را پذیرفتند. دنیا به جزئیات مساله کاری ندارد. اینجا هم همین است. مهم این است که فیلمی با این مضمون بر علیه ایرانیان ساخته شد و ایرانیان نیز واکنشی نشان ندادند. همان طور که اگر فیلمی که ذکر کردم در مورد اعراب ساخته شود و اعراب واکنشی نشان ندهند٬ بنابراین فرهنگ معرفی شده در فیلم به صورت عرفی به عنوان فرهنگ اعراب شناخته می شود اینجا نیز با بی تفاوتی ایرانیان این فرهنگ به نوعی پذیرفته می شود. حتی اگر انحراف تاریخ را همگان متوجه شوند عدم واکنش ایرانیان به عنوان ثبت آن فرهنگ به عنوان فرهنگ فعلی تلقی می شود. بگذریم. نگرانی اصلی باید این باشد که هیچ ایرانی در شرایط فعلی خود را متولی تاریخ و فرهنگ خود نمی داند. دستگاه های رسمی متولی فرهنگ کشور هم که از کره دیگری نیامده اند. از میان من و شما انتخاب شده اند. بی تفاوتی آنها به این مساله خیلی متفاوت از بی تفاوتی بنده و شما به این مساله نیست. این بی تفاوتی همیشه ملموس است. در اکثر قریب به اتفاق بزنگاه های تاریخی ایران می بینیم که طبقه مرفه فرار می کند!! طبقه متوسط سکوت می کند و طبقه پایین دست فریب می خورد. این یک فاجعه ملی است. این عدم همبستگی٬ عدم احساس هویت و عدم احساس تعهد به معنای عدم وجود یک ملت است. ملتی که ما در اوهام خود از آن به عنوان ملت ایران یاد می کنیم. و گهگاه با عباراتی با شکوه.
|
|
دوست عزیز محمدرضا یزدان پناه در وبلاگ شخصی خود مطلبی با عنوان "جبهه مشارکت چه جور جائیه؟" را قرار داده است. محور اصلی مطلب کوتاه ایشان این است که چرا تمامی کاستی های دولت خاتمی به جبهه مشارکت نسبت داده می شود درحالی که سهم این جبهه از کابینه تنها ۴ وزیر بود و چرا به رغم تمامی تلاش های این جبهه برای پیشبرد فرآیند توسعه و دموکراسی در ایران و هزینه هایی که اعضا و این حزب برای آن می پردازند٬ بیشترین انتقادها به این حزب از جانب همان کسانی بیان می شود که جبهه مشارکت برای دفاع از منافع آنان هزینه داده است. اگرچه به نظر می رسد که یکی از بزرگترین دلایل این مساله این باشد که جبهه مشارکت بیش از سازمان خود نقشی گفتمانی در فرآیند دموکراسی خواهی در ایران داشت. به همین دلیل نمی توان نقش جبهه را تنها به ۴ وزیر آن معطوف کرد. همان طور که این حزب نام جبهه را با خود یدک می کشد با کمی بررسی گفتمانی متوجه می شویم که بخش اعظم جنبش دوم خرداد مدیون این حزب و نظریه پردازان و روشنفکران هوادار آن بوده است. حتی اگر ستاد انتخاباتی آقای خاتمی در سال ۷۶ و ۸۰ چیزی به جز ساختار جبهه مشارکت نبود و همان ستاد تبدیل به حزب شد در همان ساختمان. حتی می دانیم که برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله ارتباطی تنگاتنگ و جداناشدنی با این حزب دارند. برنامه ای که در کنگره هشتم جبهه مشارکت به عنوان عملکرد اقتصادی این حزب از تریبون قرائت شد. اما به نظر مساله اصلی چیز دیگری است. مساله ای که در تاریخ سیاسی معاصر ما به تدریج نهادینه شده است و اوج بی اخلاقی سیاسی است. فردی در فضایی پرهزینه دست به فعالیت سیاسی می زند. اما توانایی پرداخت هزینه را ندارد. او تنها از کار سیاسی این را فهمیده است که باید امتیاز بدهی تا امتیاز بگیری. اعتراضی خطرناک می کند. ژست روشنفکری می گیرد. اما می داند این اعتراض می تواند به زندانی طولانی برایش ختم شود. حال یک راهی را برای بقای سیاسی انتخاب می کند. یک راه غیرآبرومندانه. غیر شرافتمندانه. اما این هم مهم نیست. دیگران این را حمل بر سیاسی بودن یا عقاید شخصی آن فرد می گذارند. حافظه بلندمدت ایرانیان هم که ضعیف است. روش کار به این صورت است. جناح راست ایران که عملاْ توانسته است گفتمان خود را بر برخی بخش های غیر انتخابی حاکمیت نیز تحمیل کند٬ تصمیم گرفته است با یک فرد٬ گروه یا گفتمان برخورد سختی داشته باشد. چرا که حضور آن طرف را با منافع سیاسی خود سازگار نمی بیند و قادر به شکست طرف از راه های عرفی نیست. حال به قدرتی متوسل می شود که البته این روش چندان هم مشروع نیست. گاهی اوقات هم ممکن است این طرف یک طرف خارجی یا یک گفتمان خارجی باشد یا گاهی تلاش برای مشروعیت بخشی به یک گفتمان جدید. اما در هرحال وجه مشترک این است که مشکل این جناح مشروعیت بخشی برای آغاز حرکتی است. مشکل اصلی تر هم این است که به اندازه کافی نظریه پرداز ندارد و اگر هم داشته باشد مردان سیاسی این جناح هم قطعاْ به اندازه روشنفکران یا رقبای چپ خود مشروعیت کافی در افکار عمومی ندارند. در چنین هنگامی این فعال سیاسی یا روشنفکر !!! که توانایی پرداخت هزینه های سیاسی را ندارد صلاح یا عافیت طلبی خود را در این می بیند که در این فرایند مشروعیت بخشی به طرف مقابل کمک کند. کمکی که احتمالاْ او هیچ گاه فراموش نخواهد کرد. گاهی وقت ها هم این فرد یا گروه این را وجه المصالحه یک اعتراض خطرناک نکرده است. بلکه می خواهد امتیازی بگیرد. به هرحال موضوع غیراخلاقی این جا است. مدت ها است که در کشورمان گفتمان های تند و رادیکال و احساسی گذشته که قطعاْ در پشت آنها سیاست هایی هم بوده است رخت بربسته اند. افراد و گروه هایی ممکن است برای طرح گفتمان های رادیکال تلاش کنند اما این تلاش چندان موفق نیست. حتی اگر از رسانه های رسمی کشور هم استفاده کافی را داشته باشند. به همین جهت مدت ها است که این فرآیند مشروعیت بخشی کمی نایاب شده است. یکی از تلاش های جناح مقابل برای بر هم زدن بازی مقابله غیر عرفی با جبهه مشارکت بود. جبهه ای که عامل اصلی شکستهای تاریخی این جناح بوده است. اما این مقابله های غیرعرفی معمولاْ فاقد کوچکترین مشروعیت بوده است. به همین جهت هم مبارزه با حزبی قانونی با گفتمانی باز و فعالیتی در ساختمان شیشه ای همیشه با شکست در افکار عمومی همراه شد. حال فرض کنید من روشنفکر در آستانه افتادن به زندان به خاطر اعتراضی بر حق هستم. ژست روشنفکری ام هم اجازه نمی دهد در کانون های اجتماعی و گروه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی قرار بگیرم.باید تا حد امکان یک فرد مستقل باشم. مستقل از چه چیز؟؟!!! بنابراین در این فرآیند غیراخلاقی شرکت می کنم. فقط کافی است توجه کنم طرف مقابل به دنبال مشروعیت برای چه چیزی است. یکی را انتخاب می کنم.طرف مقابل هم استقبال می کند. یا فرض کنید من از فعالین گروهی سنتی در چپ هستم که نمی توانم مولفه های گفتمان های مدرن را بپذیرم. این ممکن است با منافع من در تضاد باشد. من چپ را تنها به عنوان یک جناح از دو جناح قبول دارم. وگرنه هدف خاصی جز کسب قدرت را دنبال نمی کنم. چیزی را هم نمی خواهم اصلاح کنم. اگر همین ساختار موجود را که همیشه منتقدش هستم تمام و کمال به من بسپارند هیچ مشکلی با آن ندارم. اینجا برای امتیاز گیری سیاسی از جناح مقابل و وارد شدن غیردموکراتیک به بازی سیاسی که مدتی است از آن حذف شده ام دست به تخریب قدرتمندترین بخش های گفتمانی جناح خود می زنم. با این کار هم شانس خود را در این جناح افزایش می دهم هم می توانم امتیاز این تخریب را از جناح مقابل بگیرم. چرا که بزرگترین رقیبش را حذف کرده ام. بر سر یک میز بنشینم و بگویم که هدف هر دوی ما یک چیز است و .... . باز هم می گویم این مشروعیت بخشی جاهای مختلفی خود را نشان می دهد. از اینکه گروهی دانشجویی که هیچ اعتقادی به گروه های فعال در لبنان و برخی گروه های فلسطینی ندارد در فضایی آلوده به شبهه با نمایندگان جناح مقابل همداستان شود تا امتیازی مانند حفظ اتاق و مهر و مشروعیت تشکل را از مسوولین دانشگاه بگیرد!! یا هر گفتمان داخلی و خارجی که تلاش بی وقفه ای برای مشروعیت بخشی به آن می شود اما این تلاش به دلیل عدم توجیه عقلی و اخلاقی محکوم به شکست است. این همراهی می تواند به بقای سیاسی و امتیازگیری کمک کند. هر چند غیر اخلاقی باشد. البته خوشبختانه جبهه مشارکت آگاهانه روشی اخلاقی را در سیاست پیشه کرده است. حتی اگر این روش به هر دلیلی مورد استقبال عمومی هم واقع نشود. بنابراین بهانه چندانی برای برخورد وجود ندارد. اما آن چه که در حال حاضر پا برجاست امتیازگیری های سیاسی از طریق مشروعیت بخشی به گفتمان های نامشروع است. |
|
8 مارس را در حالی گرامی می داریم که تعدادی از خواهرانمان در زندان هستند. زنانی که تنها برای یادآوری این مسأله به خیابان آمده بودند که آنها نیز مانند مردان انسان هستند و باید حقوقی برابر با آنها داشته باشند. زنانی که در این فضای سرد سیاسی ظهور خواسته های زنان جامعه بودند. جالب تر این که در چنین مواقعی کسانی برای سرکوب آنها می روند خود نیز زن هستند!!! بسیاری تعجب می کنند که زنان با آن قوه احساسی چطور می توانند خواسته های به حق و انسانی خواهران خود را ببینند و به عنوان نمایندگان حکومت با تمام قدرت آنها را سرکوب کنند؟ البته این خیلی جای تعجب نیست. اگر می خواستیم تعجب کنیم همان موقعی باید تعجب می کردیم که جای دین و اخلاق عوض شد. دینی که برای آوردن پیامی آمده بود، حال تنها شکل و تاریخش اهمیت دارد و پیامش بی ارزش به زیر خاک رفته است. از این مقدمه که ظاهراً واکنش احساسی نویسنده به وقایع روزهای اخیر است، عبور می کنیم. می خواستم نام این مقاله را "نوشته ای برای علمای اسلام"!!! بگذارم. اما بنا به دلایلی نامش را تغییر دادم. دوست عزیزی چند وقت پیش حرف جالبی می زد. می گفت در یک مجلس ختم یک روحانی که برای تسلی خاطر بازماندگان بالای منبر رفته بود چنان از کیک زرد صحبت می کرد که ... !! دوست دیگری نیز می گفت چند وقت پیش برای سؤالی نزد یک روحانی رفته و البته نظر خود را نیز بیان کرده بود. جالب است که آن روحانی با واکنش تندی از او پرسیده بود که وقتی شکمش درد می گیرد چه می کند. او نیز پاسخ داده بود به پزشک مراجعه می کند. روحانی نیز به او گفته بود که بهتر است از این به بعد در علوم اسلامی که در آن تخصصی ندارد اظهار نظر نکند و به عالم اسلامی مراجعه کند. آن دوست نیز پرسیده بود که عالمان اسلامی در چه زمینه هایی می توانند اظهار نظر کنند؟ چگونه است که در تمامی زمینه ها اعم از مسائل هسته ای، علوم سیاسی، جامعه شناسی، روانشناسی، ادبیات، پزشکی، علوم فنی و مهندسی، هنر و علوم زیستی، تاریخ، فلسفه و ... حق اظهار نظر را به خود می دهند. اما در این یک مورد (فقه) را که هنوز به عنوان یک دانش آکادمیک در دانشگاه ها پذیرفته شده نیست هیچ کس را صاحب حق نمی دانند. به هرحال نگارنده این مقاله با عذرخواهی از کلیه علمای اسلام تلاش می کند تا نه اظهار فضل بلکه سؤالی را طرح کند. سؤالی که امید است از سوی خوانندگان بدون پاسخ نماند. ابتدا به برخی تفاوت شیعه و سنی می پردازیم. یکی از تفاوت های شیعه و سنی این است که شیعیان پیروان اهل بیت و فرزندان پیامبر هستند. افرادی که آنها را امام و جانشین پیامبر بعد از حیات ایشان می دانند. اما این یک طرف قضیه است. این تفاوت شیعیان با اهل سنت است. اما اهل سنت چه ویژگی دارند که آنها را از شیعیان متمایز می سازد؟ اینکه پیرو امامت نیستند؟!!! خیر. آنها نیز یک ماهیت دینی دارند و آن هم پیروی از سنت است. به مناسبت 8 مارس! مثالی مرتبط می زنم. عالمی (البته اسلامی) فلسفه و شأن نزول آیات پوشش زنان اعم از آیه معروفه "جلباب" و آیه 31 سوره نور را بیان می کرد. همان آیه ای که زنان مؤمن به پوشاندن مو و بدن خود مکلف می شوند و آداب خاصی برای راه رفتن و سخن گفتن به آنها ارایه می شود. ظاهراً در آن زمان خانه های کشور عربستان برخلاف امروز فاقد دستشویی و توالت برای بودند و افراد ناچار بودند برای رفع احتیاجات خود به نخلستان های اطراف شهر بروند. اما ظاهراً در شب زنانی که به نخلستان می رفتند از سوی اراذل و اوباش شهر مدینه مورد اذیت و آزار قرار می گرفتند. در نتیجه این زنان به پیامبر مراجعه و از این مزاحمین شکایت می کردند. پیامبر هم وقتی به اوباش شهر اعتراض می کرد و دلیل این رفتار ناشایست آنها را می پرسید آنها در پاسخ می گفتند ما نمی دانستیم که اینها زنان مسلمان هستند. ما فکر می کردیم که اینها کنیز هستند! آیات پوشش زنان پس از این مسأله نازل شد. آیاتی که فلسفه آن نیز در آنها ذکر شده است. دو فلسفه مهم در این آیات وجود دارد. نخست آنکه این آیات برای زنان مؤمن نازل شده است و آنها به این پوشش مکلف شده اند. پس برادران نیروی انتظامی حتماً عنایت دارند که تمامی زنان مؤمن محسوب نمی شوند و بنابراین مکلف به رعایت پوشش اسلامی نیستند. پوششی که در هیچ جای قانون اساسی کشورمان هم ذکر نشده است و البته در قانون یک کشور که برای تمام ملت نوشته می شود نباید پوشش خاصی به صورت اجبار آورده شود. برادران و خواهران نیروی انتظامی قاعدتاً مجری قانون هستند یا حداکثر شرع. نکته دوم نزول این آیه برای زنان مؤمن و مسلمان بعد از تعرض اوباش مدینه تمایز آنان است تا دیگر آنها بهانه ای نداشته باشند که ما نمی دانستیم اینها مسلمان هستند. فکر می کردیم که آنها کنیز هستند. اینجا نخستین نقطه اختلاف علمای شیعه و سنی است. شیعیان معتقدند مؤمنین با این پوشش خود را از غیر مؤمنین متمایز می کنند و اهل سنت معتقدند طبق شأن نزول از کنیزان. جالب آنکه بر اساس همین تفسیر ناروا اهل سنت تجاوز به کنیز را حرام نمی دانند!!! چرا که معتقدند با توجه به شأن نزول این آیه تنها تعرض به زنان مسلمان محل ایراد است و اوباش مدینه پس از اظهار بی اطلاعی از کنیز نبودن این زنان پاسخی از پیامبر مبنی بر ممنوعیت تعرض به کنیزان نشنیدند!! اینجا مهم ترین تفاوت شیعیان و سنیان آشکار می شود. سنیان اعتقاد چندانی به فلسفه آیات ندارند و تنها در مواردی خاص به شأن نزول توجه می کنند! آن هم اگر به نفع آنها باشد. آنها تنها به شکل آیات و سنت پیامبر توجه می کنند و به نوعی در همان زمان و مکان متوقف هستند. به قول آن مجری سیما "همان که توی فیلم بود". اما علمای شیعه که سنگ بنای علمی آنها در زمان امام صادق نهاده شد، معتقدند که خداوند در قرآن پیامی را به بشر می دهد. بشر با توجه به بلوغ عقلی خود این محتوای آیات و این پیام را می آموزد و در زمان ها و مکان های مختلف خود می تواند احکام را با استفاده از عقل خود استخراج کند. به همین جهت شکل دین ممکن است در زمان ها و مکان های مختلف تفاوت داشته باشد. اما محتوای دین باید حفظ شود و این شکل برای پیاده ساختن آن معنا است. به عنوان مثالی دینی یکی از زیباترین اجتهادات شیعیان در حرام اعلام کردن برده داری است. در دین اسلام از ابتدا به تدریج به بردگان حقوقی داده شد. در ابتدا بدرفتاری با آنان منع شد. در هر کدام از سوره های مدنی به نوعی به این بردگان توجه شده است و در رفتار پیامبر نیز بسیار بیشتر. به نوعی که بسیاری از نخستین مسلمانان را همین بردگان تشکیل می دادند. چراکه در دین اسلام به آنها به چشم انسان نگریسته می شد. کار به جایی رسید که برای بخشایش بسیاری گناهان شرط آزادسازی تعدادی برده یا کنیز گذاشته شد. خاتم انبیا به رحمت خدا رفت و بشر عاقل و بالغ مکلف شد تا با کتاب آخرین دین خدا به راه خود ادامه دهد. شیعیان با فهم این روند نگرش از ابتدا تا زمان پیامبر متوجه شدند که نگاه اسلام آزادی تمام بردگان و ممنوعیت برده داری و برابری و برادری تمام انسان ها بوده است. به همین جهت در آیین شیعیان برده داری حرام است. اما اهل سنت تا زمان وفات پیامبر رسیده اند و در همان جا متوقف شده اند و اکنون نیز در کمال بی شرمی به خرید کنیز و ... مشغولند. یا به عنوان مثالی مرتبط علمای شیعه فلسفه نزول آیه 31 سوره نور و آیه جلباب را این می دانند که خدا به زنان مسلمان عربستان در آن زمان این پوشش را توصیه می کند تا دل منافقان به هوس نیفتد. به نظر کاملاً صحیح است. اگر مراد تنها تمایز از غیر مسلمانان یا به قول برادران اهل سنت کنیزان بود یک تمایز ظاهری تعیین می شد. رنگی، نمادی، چیزی. اما پوششی به این سفت و سختی و رفتاری با متانت تنها برای یک تمایز نیست تا آنها متوجه شوند. این پوشاندن برای این است تا دل مزاحمین به هوس نیفتد و به خود اجازه مزاحمت ندهند. می دانید جلبابی که در قرآن آمده است و زنان آن روزگار عربستان روی سر می انداختند از چادر کوتاه تر است و تنها به کمر می رسد. مشابه آنچه که در کشورهای آسیای شرقی وجود دارد. البته پارچه مورد استفاده در جلباب بسیار ضخیم است. علمای شیعه معتقدند مهم به هوس نیفتادن منافقین است نه شکل حجاب مذکور. آنچه که باید پیاده شود فلسفه آیه است. بنابراین اگر زمانی در ایران که با معلوم شدن چهره زنی شاعر گرانقدر سعدی بیهوش می شد!!! پوشاندن صورت نیز برای زنان مسلمان حکمی لازم الاجرا بود و امروز ممکن است در بسیاری از کشورهای اسلامی زنان بدون پوشاندن موها، دست ها و حتی پوشیدن لباس هایی کوتاه و راحت مزاحمتی حتی با چشم متوجه آنان نباشد و بنابراین آنان با این شکل پوشش اعتقادات خود را هم دارند. هدف در اسلام سلامت فردی و اجتماعی است و این سلامت با همان پوشش حفظ می شود. مانتوهای تنگ ایرانی ظاهراً شرایط مندرج در آیات را دارند اما به مراتب شهوت انگیزتر از هر پوشش دیگری هستند اما سریال های خارجی که از سیما پخش می شود با نشان دادن زنانی بدون روسری و با پیراهن آستین کوتاه یا کت دامن به راحتی برای خانواده های مسلمان ایرانی قابل پذیرش هستند. به همین جهت امروز بسیاری از علمای به روز شیعه معتقدند که این پوشش می تواند برای زنان مسلمان قابل استفاده باشد اما آن مانتوهای تنگ حرام است. (البته واضح است که تمام این احکام برای زنان مسلمان صادر می شود) اما در اینجا هم اهل سنت به تغییر شکل و توجه به فلسفه آیه معتقد نیستند. دو پرسش مهم اینجا مطرح است:
|
|
این عکس ها را یکی از دوستان برایمان ایمیل زده است. ظاهراْ در شهر قدس (قلعه حسن خان) یک روز بعد از عاشورا مردم متوجه می شوند که نشت آب یک ناودان از دیوار بسیار شبیه نقش یک انسان مانند حضرت ابولفضل العباس (ع) است!!! می بینیم چگونه مردم جمع شده اند و دست به دعا و نذر و نیاز برده اند. جای تأسف است. افرادی که در مناطق شمالی شهر تهران زندگی می کنند هیچ احتیاجی به توجه به شکل نشت آب ناودان و امثالهم و نذر و دعا و احساس نمی کنند و به زندگی عادی خود مشغولند. اما مردم سایر نقاط این شهر به خصوص حواشی تهران و شهرستان ها و روستاهای کشور به قدری ضعیف و فقیر و درمانده هستند که چاره ای جز اتصال به غیب برایشان نمانده است. خانواده ها در حال متلاشی شدن هستند و در آستانه سقوط به هر چیزی متصل می شوند تا شاید شوهر بیکارشان کاری پیدا کند تا آبرویشان بیش از این نزد طلبکاران نرود. شاید پسر معتادشان ترک کند. شاید جهیزیه دختر دم بختشان جور شود. شاید نامزد پنهانی شان کاری پیدا کند تا بتواند به خواستگاری شان بیاید. شاید مخارج درمان پدر و مادر پیرشان تهیه شود یا حداقل شفا پیدا کنند شاید ... کاش این ملت این قدر فقیر و بدبخت نبودند کاش مسؤولین این صحنه ها را ببینند و متوجه شوند که به جای سرمایه گذاری و تلاش برای پیشرفت و توسعه چگونه برای این ملت هزینه سازی می کنند و نتیجه سیاست هایشان چیست. کاش این بدبختی ها را ببینند. اینها همه انسان هستند. مثل من و شما. مسؤولیت جهل آنها تنها با خودشان نیست. می توان این را به راحتی درک کرد.
|
|
فکر می کنم دو سال پیش بود که مطلبی تحت عنوان "اصل نظام" از برادر بزرگوار عاملی در وبلاگ ایشان رؤیت کردم. مطلب کوتاه و البته قابل تأملی بود. ایشان در آن مطلب عنوان کرده بودند که با توجه به وضعیت نظام های سیاسی و به خصوص نظام سیاسی ایران اصل نظام در هر زمانی محتوای گفتمانی اداره کنندگان نظام است و نمی توان نظام را معطوف به گفتمان و هویتی تاریخی ساخت. من در اینجا قصد پاسخ به این ایده را ندارم. اما برایم جالب است تا به طور کوتاه به تاریخچه این واژه در جمهوری اسلامی بپردازم. تاریخچه ای که جناب آقای عاملی در آن زمان یکی از واکنشگران به طرح این واژه بود. در بسیاری از نظام های سیاسی محافظه کاری واژه ای است که افکار عمومی و رقبای سیاسی برای محافظه کاران به کار می برند. اما آنها خود برای نامگذاری خود از این واژه استفاده نمی کنند. در نظام های دموکراتیک از واژه هایی چون جمهوری خواه٬ لیبرال٬ لیبرال دموکرات و ... برای نامگذاری محافظه کاران استفاده می شود. اما در نظام هایی که هنوز چندان دموکرات نشده اند محافظه کاران خود را درون نظام تصور می کنند و سایر احزاب و گروه های سیاسی را رقبای جدید خود در نظر می گیرند که حق رقابت را هم به تدریج به دست خواهند آورد. البته به شرطی که کمی صبور باشند! اما در ایران وضع جالب تر است. محافظه کاران خود را "نظام" می دانند و رقبای خود را مخالفین و حتی معاندین نظام. به حمد الله واژه "legitimation" هم در زبان شیوای پارسی به "مشروعیت" معنی شده است. واژه ای که اگرچه در عرف به معنای میزان مقبولیت عرفی و مردمی چیزی است اما آیا می توان حروف "ش"٬ "ر" و "ع" را در آن نادیده گرفت!!!! همین کافی است تا محافظه کاران ایرانی جایی که رأیی داشتند قربان صدقه مردم بروند و جایی که رأیی ندارند (که مدت هاست ندارند) مشروعیت خود را به آسمان وصل کنند. اما بعد از دوم خرداد اتفاق جالبی افتاد. اصلاح طلبان دولت٬ شورای شهر و مجلس را به دست آوردند. اما دوستان محافظه کار در روزنامه ها و سخنرانی های خود همچنان فریاد برمی آوردند که اصلاح طلبان با نظام مخالفند!! فکر می کنم نخستین بار آقای تاجزاده بود که در یک سخنرانی خود به این مطلب پاسخ داد که مگر نظام چیزی به جز ساختار آن است که ما از آن بی خبریم؟ اگر منظور از نظام٬ نظام جمهوری اسلامی است که از قوای سه گانه تشکیل شده است٬ عملاْ اداره دو نهاد از سه نهاد در دست اصلاح طلبان است. سومی هم که باید مستقل باشد. اگر با ما نباشد با شما هم نیست. چرا که اگر این طور بود تمامی پرونده های سیاسی را به تعداد انگشت شماری از قضات واگذار نمی کردید. چون مطمئن نیستید بقیه آن طور که شما صلاح بدانید رأی بدهند. تکلیف سایر نهادهای انقلابی هم مشخص است. به صندوق های انتخاباتی آنها مراجعه کنید و ببینید که به چه کسانی رأی داده اند. اگر نظام متشکل از قوای سه گانه است و دولت و مجلسش هم اصلاح طلبان هستند پس مشخص است که نظام متشکل از چه کسانی است و مخالفین نظام چه کسانی هستند. و البته سایر اصلاح طلبان هم به اشکال مختلف به این اتهام پاسخ دادند. واقعاْ مسخره بود. محافظه کاران ایرانی عملاْ توسط مردم حذف شده بودند و پس از چهار سال هنوز باورشان نمی شد که هیچ نقشی در اداره نظام ندارند و حالا عملاْ خود به مخالفین نظام تبدیل شده اند. داستان عجیبی بود. اینجا بود که خط امنیتی به کار افتاد و واژه "اصل نظام" وارد ادبیات سیاسی ایران شد. "اصلاح طلبان با اصل نظام مخالفند"!! اما اصل نظام چه بود. باز هم پاسخ شروع شد. اینجا فکر می کنم که آقای دکتر رضا خاتمی بود که نخستین پاسخ را داد. فردی که خود از انقلابیون پیشرو در سال ۵۷ بود. نایب رییس (و البته رییس واقعی) مجلس ششم. ایشان این طور به این اتهام پاسخ دادند که اگر قرار باشد برای نظام جمهوری اسلامی هویت و ماهیتی قائل شویم آن را باید در بدو تأسیس آن جستجو کنیم. باید ببینیم که تأکید بنیانگذاران آن روی چه چیزهایی بود٬ بزرگترین خواست انقلابیون چه بود٬ میثاقی که با مردم بسته شد چه بود و چه اهدافی برای نظام جمهوری اسلامی در نظر گرفته شده بود. قطعاْ اصلی ترین شعار انقلاب اسلامی که بعدها از سوی رهبر انقلاب و بنیانگذاران نظام مورد تأکید قرار گرفت و می گیرد شعار "استقلال٬ آزادی٬ جمهوری اسلامی" است. اگر قرار باشد هویتی برای نظام در نظر گرفته شود باید در چارچوب این شعار باشد. باید ببینیم چه کسانی در راستای استقلال کشور حرکت می کنند. کسانی که کشور را با برنامه های توسعه و اجرای آنها به سمت قطع وابستگی از بیگانگان و پیشرفت و خودکفایی پیش می برند یا کسانی که بدون اعتقاد به برنامه های توسعه با تفکرات نظامی بودجه کشور را در راه هایی خرج می کنند که حاصلی جز عقب ماندگی٫ دشمن تراشی و وابستگی بیشتر به بیگانگان ندارد. دوم آنکه اگر منظور از آزادی در شعارهای انقلاب آزادی اجتماعی نبود!!! لابد تنها آزادی سیاسی و آزادی بیان و نقد مد نظر بوده است. آیا محافظه کاران به همین هم اعتقاد دارند یا ... . این را به راحتی می توان از اعمال و رفتارهای گذشته آنها درک کرد. به قول دکتر خاتمی "کسانی که آزادی حتی لق لقه دهانشان هم نیست". تکلیف جمهوریت نظام هم که مشخص است. تئوریسین های محافظه کاران به جز آزادی در مورد جمهوریت هم نظرات جالبی دارند. آقای مصباح معتقد است امام در رودربایستی واژه جمهوری اسلامی را به کار برد و منظور ایشان همان حکومت اسلامی بوده است. در اسلام جمهوریت معنایی ندارد و مردم ضعیف تر از آن هستند که برای اداره جامعه خود تصمیمی بگیرند. امیدوارم که اشتباه نکرده باشم. اما تفاسیر آقایان از معانی مشروعیت٬ ولایت٬ انتخابات و ... میزان اعتقاد آنان را به جمهوریت نشان می دهد. نظامی از نوع جمهوری صفت اسلامی بودن را با خود یدک می کشد. شخصاْ معتقدم متحجرین٬ سنت گرایان٬ بنیادگرایان و کسانی که با تعاریف بسته٬ انحصاری٬ خشونت گرا٬ نقد ناپذیر و الیگارشی وار از اسلام٬ اسلام رحمانی را به زیر خاک می برند بزرگترین ضربه را به اسلام می زنند. بنابراین متوجه شدیم که اگر "استقلال٬ آزادی٬ جمهوری اسلامی" میثاق٬ هدف٬ شعار و اصل نظام باشد چه کسانی به آن معتقدند و چه کسانی مخالف. دیگر پاسخی نبود. پس اصل نظام چیست؟ این واژه نیز مانند واژه قبلی به تدریج از ادبیات سیاسی حذف شد. محافظه کاران چاره ای جز بازگشت سریع به مراکز نظام دموکراتیک نظام را نداشتند. باید آنها را به عنوان بخش های اصلی نظام جمهوری اسلامی تعریف می کردند. حواشی آنها٬ نهادهای موازی و قدرت های پنهان به آنها مشروعیت نمی داد. مسلماْ جناحی که ۸ سال در نظام حضور ندارد دیگر نمی تواند از واژه هایی چون نظام یا اصل نظام برای خود استفاده کند. چاره ای جز ساخت گفتمان جدید نبود. واژه "اصول گرا" در این فضا ساخته شد. اصول گرا یعنی چه؟ بنیانگذاران این شبه گفتمان آن را وفاداری به چهار اصل اسلام، امام، انقلاب و رهبری تعریف کرده اند. کسانی که البته اکنون بسیاری از آنها از فرآیند تصمیم سازی و تصمیم گیری این جناح حذف شده اند. قطعاً بین نیروهای خط امام و این گروه مرزبندی جدی و شفافی وجود دارد. پایبندی به بسیاری از نظرات امام که بارها در گفتارهای ایشان نمود داشت، در گفتمان اصولگرایی به روشنی مشخص نیست. مردم گرایی، استبداد ستیزی، مبارزه با تحجر و کلیه بت های تاریخی، سیاست ورزی بر پایه عقلانیت در زمان و مکان و اسلام خواهی از مهم ترین پایه های گفتمان خط امام هستند که هنوز در گفتمان اصول گرایی خود را نشان نداده اند. تنها شکلی از اسلام خواهی که شباهت چندانی با اسلام خواهی رحمانی امام ندارد در این گفتمان دیده شد. به هرحال این 4 بند تعریف خود اصول گرایان از خود بود. اما دیگران چگونه آن را شناختند. اصول گرایی حتی به زعم خود اصول گرایان پایبندی به اصولی (البته) معطوف به گذشته بود. شاید به همین جهت بسیاری از کارشناسان سیاسی اصول گرایی را معنای دیگری از بنیادگرایی می دانستند. واژه ای که به لحاظ معنایی نیز تا حدی مترادف بود. اصول گرایی به دلیل بار معنایی در ابتدا توانست هم سنت گرایان و هم بنیادگرایان را زیر یک سقف جمع کند. اما این ائتلاف خیلی به طول نیانجامید. از ابتدا مرزبندی ها شروع شد. روزی ریش سفیدان حذف شدند روزی معتدل ها روزی ... . بنیادگرایان جوان روز به روز در این جناح قدرت بیشتری گرفتند. از ویژگی های بارز اصول گرایان این بود که به سختی می توانستند احزاب را در خود بپذیرند و به هیچ وجه نیز حاضر به ثبت تشکل یا تشکل های خود در مراجع قانونی نبودند. شاید دلیل اصلی این امر فعالیت سیاسی نظامیان بود. فعالیتی که نه تنها امام بلکه قانون نیز صراحتاً آن را منع کرده است. فعالیتی که اکنون به هیچ وجه از سوی خود آنها نیز قابل انکار نیست. نظامیانی که با لباس شخصی و به صورت مأمور در سایر سازمان ها فعالیت می کنند و حالا در زیر چتر اصول گرایی دور هم جمع شده اند. (این مجزا از خیل عظیم سپاهیانی است که استعفا داده اند و اکنون به فعالیت سیاسی مشغولند. فعالیتی که طبق قانون اگرچه منعی ندارد ولی اگر از بالا و در یک برهه تاریخی بنگریم طبق نظریات سیاسی نشانگر یکی از انواع حکومت های نظامی است) اصول گرایانی که به اعتقاد رقبایشان شاید تنها بر سر پایبندی به اصل ولایت با هم مشترک باشند که البته آن را هم باید به تاریخ واگذار کرد. یکی از نکات جالب توجه استقبال اصلاح طلبان از واژه اصول گرایی بود. واژه ای که خیلی نسبت آن با اعضایش و فعالیت سیاسی آنها مشخص نیست. اما قطعاً اصلاح طلبان از اینکه عده ای تا دیروز خود را کل نظام و اصل نظام و ... نظام تلقی می کردند و هر که غیر از خود را غیر خودی و مخالف و معاند نظام، امروز در قالب یک گفتمان ولو غیر متناسب تن به رقابت با رقبای خود داده اند. رقابتی که چندان نیز عادلانه نیست. نکته جالب توجه دیگر آن است که حال به سختی می توان اصول گرایان را محافظه کار نامید. چرا که با قدرت گیری بنیادگرایان اسلامی در این گروه شاهد تمایلات رادیکال و ساختار شکن در نظام بودیم. تمایلاتی که کلیه رفتارهای گذشته مسؤولین نظام را زیر سؤال می برد و روش و منشی متفاوت و بعضاً مخالف با آنها را پیشه می کرد. اما نکته جالب توجه تر آن است که بسیاری از سران پشت صحنه محافظه کاران هنوز به روی صحنه نیامده اند. موضع گیری شفافی نیز در ارتباط با اصول گرایی نداشته اند. هنوز اصلاح طلبی را به رسمیت نشناخته اند و هنوز از انتساب واژه های نظام و اصل نظام به جمع خود دست نکشیده اند. به همین دلیل باید منتظر آینده بود. اما یکی از نکات باز هم جالب این است که بسیاری از این دوستان به پست های حساس بازگشته اند و در قوای سه گانه صاحب مسؤولیت های بالاتر شده اند. چنین وضعیتی در جناح راست احتمال شکاف، ریزش، تصاحب و حذف های گفتمانی را بیشتر می کند. ترورهای شخصیتی در جناح راست در سال های اخیر کم نبوده اند. باید منتظر بود. البته این وضعیت نمی تواند به نفع کسی باشد. اما نکته ای در این فضا حساس و اساسی است. نکته ای که اصلاح طلبان باید بیشتر به آن توجه کنند. گرایش محافظه کاران به خصوص طیف تمامیت خواه آن است که خود را معادل نظام و خواسته های خود را استراتژی و رویکرد نظام و البته خواست ملی تلقی کنند. اصلاح طلبان نباید به هیچ وجه اجازه دهند که نام نظام و ملت و انقلاب به راحتی مصادره شود. به خصوص به نفع کسانی که هیچ نسبتی با انقلاب و خواست های ملی ندارند. اصلاح طلبان با توجه به سبقه تاریخی خود می توانند گفتمان های جمهوری اسلامی خواهی و آرمان های انقلاب اسلامی را به صورت جدی تری پیگیری کنند. این گفتمان را به گفتمان توسعه و پیشرفت و ترقی وصل کنند و با طرح سوء مدیریت به عنوان بزرگترین بحران نظام گفتمان های تمامیت خواه را به حاشیه برانند. بدین شکل می توان زمینه را برای رقابت سالم و شایسته سالار برای کلیه گروه های درون نظام و البته جدید به صورتی پویا و دموکراتیک ایجاد کرد. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در این وبلاگ تلاش خواهد شد تا با ارائه نظراتی پیرامون مسائل مختلف سیاسی٬ فرهنگی٬ اجتماعی٬ و علمی مباحثی را طرح کرد و نظرات دیگران را درباره آنها جویا شد. به نظر می رسد در فضای فعلی وبلاگ ها یکی از مؤثرترین و قابل اطمینان ترین رسانه ها در فرهنگ غیر رسمی باشند. سعی بر این است که در تمامی مباحث توسعه همه جانبه و متوازن و همچنین اخلاق در تمام سطوح به عنوان سرلوحه کار مد نظر قرار گیرند. اما به هر حال این رسانه یک وبلاگ است و تمامی ویژگی های این رسانه را در بر خواهد داشت. به همین جهت طبیعی است که بسیاری از پست ها بیشتر یک یادداشت روزانه باشند. این یادداشت روزانه گاهی تنها یک احساس را می تواند در بر بگیرد و گاهی یک نظر و گاهی یک نظریه!! نظرات دیگران هم طبعاْ همین طور است. بنابراین نمی توان نوشته های ثبت شده در یک وبلاگ را دارای بار حقوقی دانست و فرد یا گروه یا نهادی را مسؤول آنها دانست. وبلاگ تنها یک دفترچه یادداشت اینترنتی حامل گفتمان های عام است.
امید است که این وبلاگ نیز در کنار سایر وبلاگ ها بتواند با ایجاد رسانه فراگیر و قابل اعتماد نقش کوچکی در پیشبرد فرآیند توسعه داشته باشد. |
|
RSS
|