نشاني جديد

اين وبلاگ به آدرس زير منتقل شد:

http://goftogooyeslahi.blogspot.com

خدمت و خیانت

در عالم سیاست مردان زیادی می‌آیند و می‌روند، گاهی در کوتاه مدت عملکرد آنها به چشم نمی‌آید. مثلاً تاریخ مشخص می‌کند در زمانی که استعمار پیر اکثریت کشورهای عقب‌مانده را در بر گرفته بود در ایران فردی به نام مصدق آمد و با ترفندهای سیاسی خود دست استعمار را از منابع نفتی ایران کوتاه کرد. شاید در آن هنگام برای بسیاری از افراد همین مملکت سؤال بود که بالاخره مصدق آدم خوبی است یا نه؟!! (شاید این سؤال هنوز هم برای بعضی‌ها وجود داشته باشد!!!) یا به عنوان مثالی برعکس در مقاطعی پادشاهانی آمدند که به دلیل بی‌کفایتی یا وابستگی تکه‌هایی از خاک این کشور را به روسیه و انگلستان واگذار کردند. آخرین نمونه عجیب هم اعلام استقلال بحرین توسط محمدرضا پهلوی پس از بازپس‌گیری آن پس از 50 سال از دولت انگلستان بود. شاید امروز هم برخی متوجه نیستند که این پادشاهان ضعیف‌النفس در طول تاریخ چه خیانت‌هایی را به این کشور و ملت انجام داده‌اند. تاریخ نمونه‌های فراوانی از این خدمت‌ها و خیانت‌ها به ما نشان می‌دهد.

ویژگی‌های مشترکی را می‌توان میان خیانتکاران و همچنین خدمتگزاران یافت. دسته نخست کسانی بودند که به‌راحتی و عمدتاً بدون پشتوانه مردمی چندانی به قدرت می‌رسیدند. سواد، توانایی واساساً‌ شایستگی قابل توجهی نداشتند و هدف آنها از دستیابی به قدرت تنها قدرت بود! طبیعی است چنین افرادی تنها به حفظ قدرت و جایگاه خود می‌اندیشیدند و حاضر بودند همه چیز را فدای این آرمان مقدس خویش کنند! هر بار بخشی از خاک این کشور را ببخشند یا معدنی و ... هر چیزی که امکان حفظ قدرت با از دست دادن آن وجود داشته باشد! شخصاً نمی‌دانم اگر چنین بی‌کفایتانی در دنیا نبودند اکنون انگلستان و روسیه چه جایگاهی در جهان داشتند!

اما دسته دوم کسانی بودند که معمولاً به دلیل شایستگی‌های فردی و توان مدیریتی بدون اتصال به استبداد و استعمار جایگاهی میانی را در قدرت کسب می‌کردند. قدرت، چندان باب میلشان نبود ولی نارضایتی از وضع اسفبار موجود و بی‌تفاوتی دیگران آنها را وادار می‌ساخت تا برای اصلاح و بهبود در چنین جایگاهی قرار گیرند. مدت حضورشان در قدرت نیز چندان به طول نمی‌انجامید اما در همین مدت کوتاه به رغم تمامی سنگ‌اندازی‌ها و مخالفت‌ها و ... دست به اقداماتی می‌زدند که تحولاتی شگرف در کشور می‌آفرید. روش اجرای این تحولات نیز بین اكثرآنها مشترک بود. نخست آنکه تلاش می‌کردند اهمیت کارخود را عادی جلوه دهند تا از حساسیت‌های موجود بکاهند. همچنین اقدامات خود را به صورت پیاپی انجام‌ می‌دادند تا مخالفان توان رویارویی با تمامی‌ اقدامات را نیابند. اهمیت کارشان آن زمان چندان به چشم نمی‌آمد اما تاریخ نشان می‌داد که در آن مقطع تحولی بزرگ روی داد و سرفصلی تازه آغاز شد. کارهای آنها عمدتاً نیمه تمام می‌ماند و دوران سیاهی و سکوت با سرکوب آنها شروع می‌شد اما گویی برخي مستبدین از برخورد ظالمانه خود با آنها دچار عذاب وجدان و احساس گناه می‌شدند و اقدامات آنها را تا حدی البته به روش خود ادامه می‌دادند. این، سرنوشت مستبدین را هم همانند آنها می‌کرد! قصه عجیبی است قصه مصدق و رضا شاه، امیرکبیر و ناصرالدین شاه، داستان جالبی است داستان اصلاحات پهلوی و ناصری! اصلاحات در ایران مدت‌ها است که آغاز شده است اما اگر مردم در هر دوره واقعاً قدر اصلاح طلبان دوران خود را می‌دانستند و به پشتیبانی قاطعانه از آنها برمی‌خواستند اکنون وضعیت کشورمان خیلی بهتر از این بود که هست. 

نكته‌اي كه ذهن را به خود مشغول مي‌كند اين است كه چرا در ايران مردم قدر خدمتگزاران خود را نمي‌دانند و خائنين را از قدرت پايين نمي‌كشند؟ چرا گاهي حتي تشخيص هم نمي‌دهند كه كدام يك انسان اخلاقي و شرافتمندي است و كدام يك فرصت‌طلب و وطن‌فروش و تشنه قدرت؟ در مالزي يك دوره‌اي فردي به نام ماهاتير محمد ظهور مي‌كند و همگي منشور اصلاحاتش را مي‌پذيرند و در رأس برنامه‌هاي كلان كشور طي سال‌هاي سال قرار مي‌دهند و با شتاب هر چه تمام‌تر ظرف مدت كوتاهي از يك كشور عقب‌مانده به يكي از توسعه‌يافته‌ترين كشورهاي آسيا تبديل مي‌شوند، اما در ايران سال‌هاي سال است كه ستارگاني به مراتب درخشنده‌تر از ماهاتيرمحمد ظهور كردند و هيچ‌گاه مردم آنها را با كمال ميل نخواستند و نپذيرفتند كه اگر مي‌خواستند ايران با منابع و سرمايه‌هاي غني خود و استعداد ذاتي جوانانش مي‌توانست به مراتب بالاتر از ساير كشورهاي آسيايي بايستد. اما آنچه كه بود و دوام و بقا داشت استبداد بود و روحيه‌اي ضعيف در ملت و منطقي تسليم لزوم و بايستگي تداوم استبداد!

حاکمیت قانون

اين روزها بسياري از تحليل گران دلايل مشكلات ساختاري ايران را در قوانين آن مي دانند، اين نظر تنها به قوانين اصلي و تعيين كننده ساختار قدرت در ايران مربوط نمي شود. به عنوان مثال معتقدند دلايل عدم پيشرفت مناسب علمي كشور به دليل قوانين ناقص در اين حوزه مانند مالكيت فكري است.

شايد بسياري از اين دوستان اطلاع نداشته باشند كه در سال 58 مهندس بازرگان قانون اساسي بلژيك ـ كه از دمكرات ترين، ساختارمندترين،‌ آزادترين و اصيل ترين قوانين اروپا است ـ را با كمترين تغييرات به زبان فارسي ترجمه كرد و در مجلس خبرگان نيز با تلاش عجيب و خستگي ناپذير افرادي چون آيت الله منتظري و برخي ديگر بندهاي ولايت فقيه به آن اضافه شد. در قانون اكثريت كشورهاي جهان محدوديت هايي براي پوشش زنان و مردان گذاشته شده است. مثلاً در كشور امريكا برهنگي كامل ممنوع است مگر در روزي خاص، سواحلي خاص و مكان هايي خاص كه قانون آنها را مشخص كرده است. در برخي كشورها اين محدوديت بيشتر است. اما در كشورهايي مانند بلژيك و هلند هيچ شرطي در قانون پيش بيني نشده است. اين بدان معني است كه در اين كشورها هيچ محدوديتي در پوشش وجود ندارد و حتي برهنگي نيز آزاد است. در هيچ قسمت اين قانون ترجمه شده و مترقي ما هم بندي براي پوشش وجود ندارد. اما هيچ شيرزني در ايران پيدا مي شود كه بتواند با استناد به همين قانون تنها روسري خود را بردارد؟ به عنوان مثالي ديگر طبق همين قانون برگزاري هرگونه تجمع و تظاهرات اعتراضي تنها به شرط عدم حمل سلاح آزاد است. ولي در عمل شما حتي براي برگزاري تجمعات صنفي بايد از دو ماه قبل پس از اعلام رسمي به دنبال دريافت مجوز از وزارت كشور و شوراي تأمين استان باشيد و به هر مرجعي كه احساس مي كنيد مي تواند قدرت يا نفوذي در اين مملکت داشته باشد نيز با ارسال يك رونوشت اطلاع دهيد. تازه پس از تمامي اين مراحل نيز هيچ بعيد نيست كه در آخرين دقايق مراسم بنا به دلايلي خاص لغو شود و در صورت برگزاري نيز هيچ گونه تضميني براي حفظ امنيت برگزاركنندگان وجود ندارد! پس ظاهراً پيش از آنكه مشكل از عدم وجود قانوني جامع باشد، از عدم اجراي همين قانون ناقص فعلي و هر قانون ديگري است!!

هميشه دلايل بسياري در توجيه عدم حاكميت قانون در ايران به ذهنم مي رسيد. اما اين بار موضوع ديگري توجهم را به خود جلب كرد! تاكنون برايتان پيش آمده است كه در يك سازمان بخواهيد نظرتان را به شخص يا اشخاصي اطلاع دهيد و ديگران به شما توصيه كنند كه اين كار به صورت شفاهي انجام شود و از اعلام نظرتان به صورت كتبي پرهيز كنيد؟ در چنين مواقعي دوستان دلايل توصيه خيرخواهانه خود را پيشگيري از عواقب ناخواسته و نامطلوب در آينده عنوان مي كنند. اين واقعاً يك فرهنگ است. در كشور ما هميشه متصديان سعي مي كنند تا جايي كه امكان دارد بدون تدوين مقررات و ضوابط اعمال مورد نظر خود را پيش ببرند. چرا كه فكر مي كنند مكتوب سازي اين مسائل مي تواند برايشان دردسرهاي زيادي به همراه داشته باشد. نخست آنكه انجام اين عمل (تدوین و تصویب قانون مناسب) زمانبر است و غالباً با مشكلات و هزينه هايي همراه است. دوم آنكه ممكن است اين قانون زماني پاي خود قانونگذاران را هم بگيرد. از همه مهم تر اينكه نوشتن قوانين يك حسن (براي اعمال شوندگان!) دارد و آن شفاف سازي و تعيين حد و حدود آن قانون است. اما بدون قانون مي توان هر كاري كرد! بسياري از اين فرهنگ با نام "راه بنداز، جا بنداز" نام مي برند.

فكر مي كنيد با وجود چنين فرهنگي تا اطلاع ثانوي حاكميت قانون در ايران محتمل باشد؟ آيا مي توان مفاهيمي مانند آزادي، دموكراسي، توسعه و پيشرفت را بدون قانون تصور كرد؟

 

 

پي نوشت:‌ عنوان حاكميت قانون را از استاد بزرگوار عباس عبدي قرض گرفته ام. شايد تبليغي باشد براي كتاب ايشان!

ورزش و اسرائیل

بهتر است پيش از پرداختن به اصل مطلب موضع نويسنده را در اين مورد روشن كنم كه از ابتدا اين مطلب به سرنوشت مطلب پيش دچار نشود!‌ اگر جمهوري اسلامي ايران دولت اسرائيل را به رسميت نمي شناسد و آن را رژيمي اشغالگر مي داند كه قبله دوم مسلمين را غصب كرده است، اين جانب!‌ ملت اسرائيل را نيز به رسميت نمي شناسد!! براي اين ادعا نيز دلايل محكمه پسند و به ظاهر منطقي دارم. واژه ملت "nation" براي خود تعريفي دارد كه بايد حداقل 80%‌ آن را در نظر بگيريم! به نظر شما افرادي با نام فاميل جكسون و جانسون و چخوف و اشنايدر و پاك نژاد و ... و به رنگ هاي سياه و سفيد و سبزه و ... چه اشتراك نژادي مي توانند با هم داشته باشند كه آنها را ملت بناميم؟‌ يكي روس،‌ يكي امريكايي،‌ يكي استراليايي،‌ يكي ايراني،‌ يكي اسلاو،‌ يكي ژرمن،‌ يكي ... ! اشتراك جغرافيايي اين افراد چيست كه در آن سابقه سكونت تاريخي داشته باشند؟ مگر نه اين است كه پدران،‌ پدربزرگ ها يا در نهايت اجداد اين افراد در شصت سال پيش دسته دسته از كشورهاي مختلف به اين كشور با صاحب مهاجرت كردند؟ اشتراك قومي اين ها چه مي تواند باشد؟ زبان عبري تا پيش از مهاجرت تنها زبان ديني اين افراد بوده است. تنها مسأله اي كه ساكنان اسرائيل از آن به عنوان سند اصلي سابقه ملي خود نام مي برند سكونت قومي به نام بني اسرائيل در زمان حضرت موسي در منطقه اورشليم است! مي دانيم كه اين داستان (عبور موسي و يارانش (ياراني كه همگي به او خيانت كردند و با دعاي اين پيامبر آواره شدند) از رود نيل و سكونت آنها در منطقه فلسطين فعلي) تنها يك داستان ديني در كتاب (غيرمستند و منحرف شده) تورات است و هيچ سند مشخص و قطعي باستان شناسي و علمي در اين زمينه اين مطلب را اثبات نكرده است. كما اينكه اثبات اين مسأله نيز دليل تصاحب سرزمين فلسطين به دست ارتش انگلستان با پشتيباني مالي دولت امريكا و حمايت دولت هاي شوروي و آلمان نمي شود. اگر اين طور است ما هم بايد تمام قلمرو انوشيروان را دوباره تسخير كنيم! تنها اشتراك ساكنان اسرائيل دين يهود است و در بهترين حالت مي توانيم آنها را يك امت بناميم نه ملت. براي اينكه از مباحث سياسي تا حدي فاصله بگيرم و نشان دهم كه به هيچ وجه نگاه جانبدارانه اي در كار نيست اين را هم ذكر مي كنم كه تنها كشور اسرائيل نيست كه فاقد ملتي مشخص و شناسنامه دار است. متخصصين رشته مردم شناسي مي دانند كه اين مسأله براي كشورهاي فنلاند،‌ افغانستان و ميانمار (برمه)‌ نيز وجود دارد. همچنين در مطلب شهر بي هويت به بررسي همين نشانه ها براي ساكنان شهر تهران و كشور امريكا نيز پرداختم.  شايد به همين دليل باشد كه به درستي اكثريت دولتمردان و روزنامه نگاران ايراني از جمله دوست خوبم محمدرضا يزدان پناه به درستي از واژه مردم اسرائيل و نه ملت اسرائيل استفاده مي كنند. من نيز براي تمامي مردم دنيا از جمله مردم اسرائيل احترام قائلم و آنها را دوست دارم. اما نه تنها آنها را يك ملت نمي دانم بلكه معتقدم بسياري از آنها از هموطنان من هستند و بهتر است به جاي زندگي در بهترين نقطه دنيا كه ظاهراً‌ متعلق به افراد ديگري است!!‌ به سرزمين خودشان يعني ايران بازگردند.
فرصت و حوصله آن نيست كه به تفاوت امريكا و اسرائيل در سياست خارجي ايران بپردازم. تنها به ذكر اين نكته بسنده مي كنم كه در محورهاي سياست خارجي ايران كشور ما يك كشور اسلامي است و اسلام و احكام آن و به طور كلي ايدئولوژي اسلامي تعيين كننده سياست هاي ايران هستند. دولت امريكا به دليل برنامه ريزي بر عليه كشورهاي اسلامي،‌ جلوگيري از شكل گيري دولت هاي دموكراتيك اسلامي با برنامه ريزي و دفاع از دولت هاي استبدادي و استعمارگر،‌ استعمار كشورهاي اسلامي و دخالت در امور مسلمانان به دشمن ايران تبديل شده است. به عنوان مثال بارز مي توان از دخالت در كودتاي 28 مرداد و حمايت از رژيم شاه سابق در برابر خواسته هاي مردم ايران، به رسميت نشناختن انقلاب اسلامي ايران و دولت جمهوري اسلامي،‌ حمايت و پشتيباني از صدام جهت حمله به ايران در طول 8 سال جنگ،‌ دفاع و پشتيباني از اسرائيل در برابر ملت فلسطين، دخالت در كشورهاي اسلامي به خصوص خاورميانه و رويارويي با آنها به خصوص در بعد اقتصادي نام برد. طبعاً‌ همان طور كه امام خميني نيز اشاره كرده اند تا زماني كه سياست هاي فعلي امريكا در برابر ايران و كشورهاي اسلامي ادامه داشته باشد امريكا همچنان دشمن ايران و مردم ايران خواهد ماند. اما طبعاً با معذرت خواهي امريكا درباره كودتاي 28 مرداد، عدم حمايت از صدام، برقراري صلح عادلانه در فلسطين با رضايت فلسطينيان،‌ عدم دخالت امريكا در كشورهاي اسلامي به خصوص ايران و بهبود روابط سياسي و تجاري امريكا با ايران و ساير كشورهاي اسلامي دشمني امريكا با ايران مي تواند به دوستي تبديل شود يا حداقل برطرف شود. اما اسرائيل براي ما همچنان دولتي نامشروع و غاصب محسوب مي شود و اين هم از همان ايدئولوژي اسلامي نشأت مي گيرد و اين دشمني حداقل تا زمان بقاي جمهوري اسلامي ايران باقي خواهد بود. (شانس آورديد حوصله اي نبود وگرنه فرق اين دو را بهتر از اينها به شما نشان مي دادم!!!) در مطلب رویکرد به شرق نيز در خصوص محورهاي سياست خارجي ايران و تغييري كه در اولويت گذاري آنها مشاهده مي شود،‌ صحبت كرده ام.

المپيك يك فستيوال ورزشي با هدف برقراري صلح و دوستي بين ملت ها است. مردمان كشورهاي جهان از تمامي قاره ها بهترين ورزشكاران خود را براي رقابت و رساندن اين پيام به المپيك مي فرستند. سياست و دولت ها هيچ نقش و تأثيري در اين رقابت ها ندارند. بخش نخست مطلب نشان مي دهد كه اسرائيل و پرچم آن به هيچ وجه براي ما مشروعيتي ندارد كه بخواهيم پيام دوستي ايرانيان را حتي به ملت يا حتي مردم آنجا برسانيم. اما ...
حتي اگر پيام المپيك، دوستي تمام انسان ها فارغ از هر رنگ و نژاد نبود باز هم براي قضاوت درست تلاش مي كردم لحظه اي جاي خود را با يك ورزشكار اسرائيلي عوض كنم. فكر مي كنيد او از اينكه يك ورزشكار ديگر حاضر نيست با او مسابقه دهد و بدون مسابقه پيروز شده است، خوشحال است؟ از اينكه نه تنها كشور و مردمش بلكه خودش هم به رسميت شناخته نشده است بايد خوشحال باشد؟ تنها گناهي كه او مرتكب شده است اين است كه در كشور اسرائيل متولد شده است. او نه در تسخير آنجا نقشي داشته و اساساً‌ در آن موقع حضور داشته و نه عقايدش با عقايد رهبران كشورش تطبيق كامل دارد. تنها بنا به جبر جغرافيايي در آن سرزمين متولد شده و تنها كاري كه انجام داده اين است كه در يك باشگاه ورزشي ثبت نام كرده و با تلاش خود را به اينجا رسانده است. راه ديگري داشت؟ مي توانست با پرچم كشور ديگري در رقابت ها شركت كند؟ مي دانم روزي صد بار آرزو مي كند كه كاش رقابت ها بدون ذكر مليت و پرچم برگزار مي شد و مانند رقابت هاي حرفه اي تنها افراد با هم رقابت مي كردند. حتماً او بهتر از من مي داند كه اين گونه نيست كه تمامي ورزشكاران ايراني به خواست خود از رقابت با ورزشكاران اسرائيلي انصراف دهند و مسؤولين ايراني و سياست هاي آنها هيچ نقشي در اين ميان نداشته باشند. من اگر يك ورزشكار ايراني بودم و در چنين موقعيتي قرار مي گرفتم قطعاً اگر امكان رقابت با آن ورزشكار برايم وجود نداشت و عواقب خوبي در انتظارم نبود، مسابقه نمي دادم. اما شخصاً‌ نزد حريفم مي رفتم و او را در آغوش مي كشيدم و از او عذرخواهي مي كردم. به او مي گفتم كه به عنوان يك انسان او را دوست دارم و دركش مي كنم و دوست داشتم كه با او مسابقه مي دادم و پيروز مي شدم. مي گفتم كه هر كدام از ما پيش از اينكه دورمان را مرزبندي كرده باشند و متعلق به سرزميني باشيم، يك انسان هستيم.

نهادهای انقلابی

 

انقلاب اسلامی ایران را باید یکی از مردمی ترین انقلاب ها بدانیم. اگرچه نقش دانشگاه ها، نهاد روحانیت و گروه های مبارزاتی زیرزمینی در به ثمر رسیدن این انقلاب اجتناب ناپذیر است ولی مهم ترین عامل پیروزی انقلاب حضور میلیونی توده مردم و رهبری امام خمینی بود. از جمله پیامدهای پیروزی انقلاب های مردمی آزاد شدن انرژی اجتماعی وسیع و ایجاد توقعات گسترده و متنوع است. جنگ تحمیلی به رغم ضربات جبران ناپذیر خود، نقش بی بدیلی در تخلیه مؤثر این انرژی جهت دفاع از کشور و حفظ و تقویت وحدت نیروهای انقلاب داشت. اما در هر صورت مدیران ارشد نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی می دانستند که اگر استفاده مؤثری از نیروهای انقلاب نشود و انرژی انقلابی آنان به سمت و سوی مناسبی هدایت نشود، می تواند عواقب ناخواسته و مخربی را برای کشور به ارمغان بیاورد. بنابراین علاوه بر استفاده گسترده از این نیروها در مناصب ارشد مدیریت دولتی به فکر تأسیس نهادهایی افتادند که ضمن شکل گیری از نیروهای انقلابی رسالتی انقلابی را نیز سرمنشأ کار خود قرار دهند. شاید اگر این تفکر نبود فاجعه انقلاب در انقلاب در ایران نیز به وقوع می پیوست. نهادهای انقلابی یکی پس از دیگری تشکیل می شدند؛ کمیته انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان و جانبازان، بنیاد شهید، بنیاد 15 خرداد، کمیته امداد امام خمینی، جهاد دانشگاهی، ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، ستاد رسیدگی به فرمان امام، بنیاد مسکن، نهضت سواد آموزی، سازمان تبلیغات اسلامی و ... از جمله نهادهایی بودند که پس از انقلاب به دلایل مختلف تشکیل شدند و نیروهای انقلابی را به خدمت گرفتند. نقشی که اکثریت این نهادها در حفظ انقلاب و حل بحران های دوره ای با روحیه انقلابی کارکنان خود داشتند، غیرقابل چشم پوشی است. نکته کلیدی را باید در همین جا بیابیم. اگرچه در ابتدای امر نیت اصلی بنیانگذاران این نهادها سازمان دهی انقلابیون بود، اما قطعاً پیش بینی بحران هایی را در ذهن خود می کردند که حل آنها مستلزم نهادهایی قابل اعتماد و شکل گرفته از مؤثرترین نیروهای انقلاب بود تا بتوانند بدون تن دادن به ساز و کارهای بوروکراتیک در اسرع وقت به حل بحران و نجات انقلاب بپردازند. این همان حدفاصل نهادهای موازی است. پس از انقلاب با واژه هایی مانند بسیج، جهاد، نهضت و عباراتی مانند روحیه بسیجی، تفکر جهادی، حرکت انقلابی و ... روبرو شدیم. شاید تمامی این عبارات یک معنا بیشتر نداشته باشد. گاهی در یک کشوری زلزله یا یکی دیگر از بلایای طبیعی رخ می دهد؛ در چنین شرایطی اگر نهادهای مسؤول بخواهند از طریق اداری مکاتباتی را صورت دهند، تجهیزاتی را درخواست کنند و نیروهایی را به منطقه بفرستند، زمان قابل توجهی از دست می رود و تعدادی از شهروندان جان خود را از دست می دهند. اما صلیب سرخ داوطلبینی از شهروندان عادی را پیش از این ثبت نام کرده است که در این هنگام به صورتی سازمان یافته و سریع وارد عمل می شوند. آنها با به همراه داشتن نان، آب، پتو و بیل به نجات جان شهروندان می شتابند و بیشترین نقش را نیز همین نیروهای مردمی در حل بحران دارند. این بسیج مردمی در ایران با وحدت ناشی از انقلاب و اعتقادات اسلامی نیز همراه می شود. در واقع هدف اصلی این است که کاری را که بخش دولتی در زمان مشخص و هزینه خاصی انجام می دهد به دلیل وجود بحران یک نهاد انقلابی با همراهی نیروهای مردمی و بسیج و سازماندهی آنها در زمانی بسیار کوتاه تر و هزینه ای بسیار کمتر به پایان می رساند. به عنوان مثال اگر قرار باشد در برنامه پنج ساله ی سه دوره بعد برای روستایی راه کشیده می شد، جهاد سازندگی در همان زمان با همکاری روستانشینان به سرعت آن راه را تکمیل می کرد.

بنابراین بحران، روحیه انقلابی و بسیج مردمی از ویژگی های شرایط تشکیل و فعالیت نهادهای انقلابی بودند. اما اگر چنین شرایطی وجود نداشته باشد، چه اتفاقی برای این نهادها رخ می دهد؟

طبعاً سه راه بیشتر وجود ندارد؛ عدم فعالیت!، موازی کاری و انجام فعالیت های غیر مرتبط

ادغام کمیته انقلاب اسلامی و ژاندارمری و تشکیل نیروی انتظامی را به یاد داریم. شاید به همین دلیل باشد که هنوز هم شاهد نوعی دوگانگی در رفتار سازمانی نیروی انتظامی هستیم (به عنوان مثال از حمله به کوی دانشگاه با همراهی گروه های فشار تا دفاع از دانشجویان در برابر همان گروه ها در زمان های مختلف) و شاید به همین دلیل فرماندهان ارشد نیروی انتظامی هنوز از نیروهای سپاه پاسداران انتخاب می شوند. اما به تدریج شاهد شکل گیری هویت واحد پلیس برای کارکنان این نهاد هستیم. همچنین در دولت آقای خاتمی جهاد سازندگی در وزارت کشاورزی ادغام شد چرا که به نظر می رسید که با پایان رسیدن جنگ، سنگرسازان بی سنگر می توانند به عنوان پرسنل رسمی دولت به انجام وظیفه خود بپردازند.

در ابتدای انقلاب پس از تشکیل سپاه برخی صحبت از انحلال ارتش می کردند که ظاهراً دلیل آن را عدم اعتماد به ارتش وقت و جلوگیری از ایجاد دو نهاد موازی می دانستند. اگرچه پس از آن در کودتای شکست خورده نوژه یکی از دلایل آنها درست به وقوع پیوست ولی در آن زمان امام با پیش بینی های خود از وضعیت انقلاب در آینده و شناخت صحیح شرایط وقت با این پیشنهاد موافقت نکرد. همچنین کودتا توسط بخش کوچکی از ارتش در هر زمانی و هر کشوری محتمل است و این دلیل مناسبی برای انحلال ارتش نیست. تاریخ نیز نشان داد که سپاه نقش قابل توجهی در حفظ انقلاب و نظام داشت که این نه به تنهایی در توان ارتش بود و نه در شرح وظایف آن. دو سال پیش واژه جانبازان از انتهای نام بنیاد مستضعفان و جانبازان حذف شد و نام بنیاد شهید به بنیاد شهید و ایثارگران تغییر یافت. همچنین این بنیادها تحت نظارت وزارت تازه تأسیس رفاه قرار گرفتند. این درحالی است که دولت فعلی انحلال وزارت رفاه را زمانی در برنامه های خود قرار داده بود.

نقش تک تک این نهادها را در حفظ و پویایی نظام برنشانده از انقلاب و سازماندهی و هدایت بخشی به نیروهای مثمرثمر آن و جلوگیری از ایجاد بحران های داخلی نمی توانیم فراموش کنیم. شاید تنها گروهک منافقین بود که با داشتن کمترین نقش در پیروزی انقلاب دست به بازی کودکانه همه یا هیچ زد و با ایجاد بحران های بی شمار داخلی برای مردم و نظام سرنوشت عبرت آمیزی را برای خود رقم زد. اما اکثریت انقلابیون با تشکیل نهادها و ایفای نقش در آنها به تکامل نظام و تغییر شرایط و حل مشکلات کمک قابل توجهی را ایفا کردند.

در حال حاضر کشور وارد مرحله شکوفایی و توسعه شده و خواست تمامی ملت ایران صلح پایدار و پیشرفت کشور و رفاه اقتصادی است. در این دوران نه خبری از جنگ خانمان سوز است و نه از انرژی بی پایان آزاد شده از انقلاب و نه از جنگ های گروهک های داخلی و نه محرومیت های بی شمار غیرقابل رفع و ... . از بسیاری از نهادهای انقلابی تنها نامی باقی مانده است. هیچ بخشی از نظام و حتی خود این نهادها موافق موازی کاری، فعالیت غیرمرتبط و سکونِ کاری نیستند. همچنین زمینه های پیشرفت و نیازهای کشور در حدی است که می توان با برنامه ریزی و سازماندهی مناسب تمامی نیروها را به کار گرفت و بهترین بهره را از آنها برد.

شاید زمان آن رسیده باشد که در وضعیت کلیه نهادهای انقلابی یک بازنگری اساسی صورت گیرد و برنامه ای منطبق با شرایط زمانی حاضر برای نظام جمهوری اسلامی تدوین شود.

گفتمان واسط

بسیاری پدیده دوم خرداد را یک واکنش اجتماعی بر علیه گفتمان ایدئولوژیک حاکم در زمان خود می دانند. شاید اگر کمی وسیع تر نگاه کنیم، شکاف دولت ـ ملت در ایران به اندازه ای است که اساساً تنها گروه، تفکر یا فردی موفق به جلب آرای عمومی خواهد شد که نقدی مبهم را متوجه کلیت حاکمیت کند! اما ایرانیان در رفتار سیاسی خود ویژگی دیگری نیز دارند (که  ظاهراً اصلاح طلبان امیدوارند در دوره های بعد شکسته شود!) و آن هم این است که آنها به هیچ فرد، شعار یا حتی تفکری دو بار رأی نمی دهند (بهتر است شما هم مانند من دو دوره متوالی ریاست جمهوری آقایان هاشمی و خاتمی را یک دوره فرض کنید!). شاید به همین دلیل است که جناح راست به این نتیجه رسیده که در هر دوره از تابلوهای مختلف و شعارهای متفاوتی استفاده کند. بر اساس همین نظریه! معتقدم که در دوم خرداد علاوه بر واکنش شکاف دولت ـ ملت اتفاق دیگری هم افتاد و آن استفاده از گفتمانی نو توسط نیروهای چپ بود. گفتمانی که به تدریج شکل می گرفت و روشنفکران، دانشگاهیان و روزنامه نگاران را نیز به خود می کشاند؛ گفتمان دموکراسی!
ریشه های آن از مطالعات نیروهای خط امام در مرکز مطالعات استراتژیک آغاز شد. پس از فشار فزاینده به جناح چپ حاکمیت و کنار گذاشته شدن تدریجی آنها ظاهراً فقط این مرکز در حاکمیت برایشان باقی مانده بود. اگرچه پس از مدتی اکثریت آنها مجبور به ترک ریاست جمهوری شدند و به همان حلقه کیان اکتفا کردند. در چنین دوره ای مطالعات بهترین کاری بود که می توانستند انجام دهند. مطالعاتی که در نهایت منتهی به شکل گیری یک گفتمان پاسخگو و حلقه ای از نیروهای تئوریک جهت برنامه ریزی و فعالیت منسجم سیاسی شد. منشاً شکل گیری این گفتمان و منابع مطالعاتی آن چه بود؟
این موضوعاتی که در نهایت به صورت پارادوکسی چالشی به مردم ارائه شد! در دو بعد مورد مطالعه و بحث قرار می گرفت. بعد اول همانی است که آن را روشنفکری دینی می نامند. عده ای مهندس بازرگان وعده ای هم شریعتی را پایه گذار این بحث معرفی می کنند. اما در آن زمان بیش از همه اندیشه های دکتر سروش بود که مورد واشکافی سیاسیون چپ قرار می گرفت و پس از آن هم افرادی چون مجتهد شبستری و ... . عده ای دیگر هم که به خود منشأ وصل بودند! و اندیشه های آنتونی گیدنز و هابرمارس و هابز و .. را بررسی می کردند. غافل نشویم که دوستان پیرو سروش هم خیلی تفاوتی نداشتند. چرا که سروش هم به شدت تحت تأثیر اندیشه های کارل پوپر قرار گرفته بود! این اندیشه ها تا زمانی با ایجاد مباحث داغ و روز توانست موجی ایجاد کند.
اما ...
مدت ها است که اصلاح طلبان حرف جدیدی نمی زنند. گفتمان آنها متوقف شده و گویی مرده است. مردم دیگر تکرار حرف های گذشته برایشان خسته کننده به نظر می رسد. اما سؤال اینجا است که آیا سروش هم متوقف شده است؟ آیا گیدنز هم حرف جدیدی ندارد؟ یعنی مشکل از سرچشمه ها است؟
خیر!! اتفاقاً برعکس. آنها به شدت فعال تر از پیش نظریه پردازی می کنند و تازه مقدماتی را که در آن زمان آغاز کرده و دوستان ما را تحت تأثیر قرار داده بودند به جایی رسانده اند!
مشکل این است که دیگر این دوستان توانایی تکرار حرف های آنها را ندارند. تازه متوجه شده اند که آنها چه می خواستند بگویند! شاید هم قبول دارند و دوست دارند که همچنان ترجمه گفتمانی را به عهده داشته باشند اما ظرفیتی بیش از این در حکومت ایران حداقل در حال حاضر وجود ندارد.
شاید هم مشکل این باشد که بسیاری این ترکیب زیبای گذار به دموکراسی را به کار می بردند اما دقیقاً معنی آن را درک نکرده بودند. نمی دانستند گفتمانی که آنها از آن در آن مرحله استفاده می کردند، تنها یک گفتمان واسط بوده است. نمی دانستند که مردم هم این را فهمیده بودند و همه شواهد و ظواهر نشان می دهد که حتی مردم هم گذر کرده اند و ما مانده ایم!
داستان جالبی است نه؟! اگر ما حاملان این گفتمان بودیم چه اتفاقی افتاده است که هم منشأ گفتمانی و هم مخاطبین آن آگاهانه و عامدانه پیش رفته اند و تنها ماییم که توانایی رفتن با این موج را نداریم؟ حضور در حاکمیت تنها دلیل آن است. ما حتی همین نقش واسطه گری را هم در زمان عدم حضور به دست آوردیم.

پی نوشت ۱: خواهشمندم در نتیجه گیری عجول نباشید. این دقیقاً به معنی خروج از حاکمیت نیست. حرف های زیادی است که بعداً خواهم گفت.


جبر تاریخی

روز اولی که وارد ساختمان مشارکت شدم را هیچ گاه فراموش نمی کنم. همان ساختمانی که بعدها فهمیدم سال ۷۶ ستاد انتخاباتی مرکزی آقای خاتمی بوده و پیش از آن دفترمرکزی حزب کارگزان سازندگی. فکر می کردم دفتر حزبی که به عنوان جبهه فراگیر اصلاح طلبان تشکیل دهنده دولت از آن نام برده می شود و بسیاری از وزرا، معاونین، مدیران کل، مدیران، استانداران، فرمانداران، شهرداران و نمایندگان مجلس در آن عضویت دارند، حداقل باید به اندازه یک وزارتخانه باشد! مثلاً ساختمانی ۲۰ طبقه با دو آسانسور و تعداد زیادی اتاق مدیران و کارشناسان و جلسات و سالن های همایش و ... ! اما باور کردنی نبود. ساختمانی تنها با ۴ طبقه با کمترین امکانات ممکن. پارکینگی که از آن به عنوان سالن اجتماعات و جلسات به صورت همزمان! استفاده می شد. قبل از آن پیش خود تصور می کردم چه عظمتی دارد خیابانی که مهم ترین مسؤولین مملکتی در آن رفت و آمد می کنند و حزبی که همگی در آن دور هم جمع می شوند! بارها دیده بودم که مسؤولین دولتی دوره های پیش از خاتمی و از آن مهم تر حکومتی! (و حتی بسیاری از افرادی که هیچ سمت خاصی هم ندارند!) با کاروانی از بنز و اسکورتی از لندکروزهای ضدگلوله سپاه در شهر تردد می کنند. اما در کمال حیرت دیدم که مسؤولین دولت خاتمی با اتومبیل های شخصی ساده و ارزان قیمت خود (بعضاً پیکان و حتی رنو 5!) به تنهایی و حتی گاهی قدم زنان! به ساختمان حزب خود می آیند! جالب تر از همه آن بود که مهم ترین سران و برنامه ریزان حزب، مسؤولیت مهم (یا حتی هیچ مسؤولیتی) در این نظام نداشتند! بعداً فهمیدم این حزب به جز کمک های بسیار اندکی که کفاف بیلبوردهای یک انتخابات را در یک شهر هم نمی دهد، هیچ بودجه ای ندارد! فهمیدم این جبهه آنقدرها هم که فکر می کردم جبهه (فراگیر) نبوده است. تعداد اعضای اصلی و حتی هوادار حزب بسیار کمتر از آن بود که گمان می کردم (اگرچه وضعیت فعلی این حزب از حیث تعداد اعضا، کنگره ها، عملکرد و برنامه های حزبی در برابر سایر احزاب کشور بسیار باشکوه و حتی غیرقابل مقایسه است!)

باورم نمی شد و هنوز هم نمی شود که جبهه مشارکت و به طور کل اصلاح طلبان تا کنون چگونه در این نبرد نابرابر دوام آورده اند! هیچ در برابر همه چیز! هرچه بیشتر می گذشت از نابرابری این نبرد بیشتر می فهمیدم. روز ترور حجاریان دیگر این ذهنیت به باوری تبدیل شد که دیگر هیچ یک از اخبار عجیبی که می شنیدم و حتی می دیدم متعجبم نمی ساخت. مثال زیاد است و حوصله کم. هرچقدر بیشتر به جریان اصلاحات نزدیک شوید بیشتر متوجه می شوید که اصلاح طلبان تنها با تکیه بر هوش سیاسی خود توانسته اند یک طرف بازی باشند و یک طرف بازی باقی بمانند. نه شورای نگهبان٬ نه قوه قضاییه، نه نیروی انتظامی، نه سپاه، نه بسیج، نه بیت، نه نهادهای امنیتی، نه صدا و سیما، نه بودجه های آنچنانی، نه واقعاً پشتیبانی منسجم و پایدار مردمی و نه حتی انسجام کامل در درون. باورتان می شود؟ هیچ یک از اینها را نداشتند و ندارند و همچنان خود را یک پای بازی نگه داشته اند. بازی را طراحی می کنند و بهترین نتیجه را هم می گیرند.

بسیاری اصلاح طلبان را نقد می کنند. عده ای آنها را به تندروی و عده ای به فرصت سوزی متهم می کنند! شخصاً معتقدم نه تنها در تمامی موارد اصلاح طلبان در یک جنگ نابرابر قرار داشتند تا جایی که همین بقای فعلی آنها هم خود نوعی پیروزی است! بلکه هر عملی را هم باید در شرایط زمانی و مکانی خود تحلیل کرد که به اعتقاد من در هر کدام از شرایط بهترین تصمیم را گرفتند. گاهی خودم هم متعجبم!اعتراف می کنم در بسیاری از زمان ها به دلیل تصمیم اصلاح طلبان در دل هر چه داشتم نثارشان کردم! که این چه تصمیم و عملکردی است و چرا فرصت ها را نمی بینند و چرا اندک سرمایه باقیمانده را هم می سوزانند. اما بعدها با مرور همان تصمیم حیرت زده شدم که در آن شرایط چگونه تشخیص دادند!

به عنوان مثال عده ای می گویند ضربه ای که اصلاح طلبان در مجلس ششم به هاشمی زدند سرمنشأ حذف خودشان بود. چراکه هاشمی در آن زمان با ریاست مجلس می توانست کفه قوا را موازنه کند، سهم اصلاح طلبان را در قدرت بالا ببرد و ضمانت لازم برای اجرای برنامه هایشان را فراهم کند و حتی ذکر می کنند که آقای خاتمی از ایشان خواسته بود که به همین منظور کاندیداتوری را بپذیرند. نمی دانم چرا دوستان فراموش کرده اند که آقای هاشمی هیچ پاسخی به خاتمی نداده و کاندیداتوری خود را بعد از خروج از بیت و توصیه رهبری اعلام کرده بود. آیا متن توصیه رهبری به ایشان را می دانید؟ آیا مصاحبه هاشمی و دلایل کاندیداتوری اش را فراموش کرده اید؟ اصلاً آیا دوستان منتقد یادشان نمی آید که همین آقای هاشمی زمانی از اصلاح طلبان در نماز جمعه چگونه نام می برد و آنها را با چه کسانی مقایسه می کرد؟ یادتان رفته که می گفت ما دوره منافقین را پشت سر گذاشتیم و اینها که در مقایسه با آنها عددی نیستند و نظام از این مرحله طوفانی نیز به سلامت عبور خواهد کرد؟ یادتان رفته که روزنامه های اصلاح طلب را در نماز جمعه چگونه مورد هجوم خود قرار می داد و این برادران و خواهران همسنگر و بی دفاع ما پس فردا یا بیکار می شدند یا باید به دادگاه و زندان می رفتند؟! یادتان رفته جهش از رتبه ۵۳ به ۳۰و بعد ۲۰را برای هاشمی؟ واقعاً انتظار داشتید چنین کسی در آن زمان رهبر اصلاح طلبان شود؟!!!  تعجب من از این است که اصلاح طلبان در آن زمان چگونه توانستند مدتی صبر کنند و پاسخ تهاجمات هاشمی را با افشای تخلفات انتخاباتی اش در بهترین زمان بدهند. عده ای این افشاگری را به گردن عباس عبدی منتقد و زندانی دولت هاشمی می انداختند. اگر این طور باشد تعجب نمی کنید که در این جدال نابرابر چطور عبدی و گنجی و یارانش در آن زمان پیروز شدند و وعده های عبور از طوفان مدعیان زمامداری نظام درست در نیامد؟ اگرچه حال که آقای هاشمی زخم خورده جریان راست شده است و ادبیات خود را تغییر داده ما هم ملاک را حال ایشان قرار می دهیم و به صورت منطقی این فرصت را درک می کنیم.

یا در مجلس ششم عده ای تحصن را زیر سؤال می برند و عدم شرکت در انتخابات و استعفاها و تئوری خروج از حاکمیت را و عده ای هم برعکس در شرایط فعلی از اصلاح طلبان انتقاد می کنند که چرا با وجود ردصلاحیت گسترده تر از مجلس هفتم انتخابات را تحریم نمی کنند.

آیا شرایط این انتخابات با مجلس هفتم برابر است؟ در مجلس هفتم اصلاح طلبان در قدرت بودند و اگر فریادی می کشیدند کسی هم ممکن بود عقب نشینی کند! اگر تهدیدی می کردند شاید کارگر می افتاد! پستی داشتند که از آن استعفا بدهند! تازه به دلیل در دست داشتن مجلس و دولت به صورت همزمان بعد از تهدید و استعفا و داد و فریاد طلبکار هم می شدند! اگر می خواستند در انتخابات شرکت نکنند رسانه ای داشتند تا این عدم شرکت را به اطلاع مردم هم برسانند! اما اکنون چه؟ در شرایطی که اصلاح طلبان نه روزنامه ای دارند و نه سایت فیلترنشده ای! آیا عدم شرکت تأثیر چندانی در افکار عمومی دارد؟ در شرایطی که تنفس عادی سیاسی! هم به سختی برایشان مقدور است! عدم شرکت ممکن است به تعطیلی تمامی احزاب و حتی دستگیری اکثریت اعضایشان بیانجامد. عدم شرکت برای یک حزب در یک دوره می تواند به عنوان یک ابزار بازی نقشی ایفا کند اما اگر قرار باشد این اتفاق در هر دوره تکرار شود! نتیجتاً آن جریان به طور تاریخی از بازی حذف خواهد شد. مجموعه شرایط هم فضا را برای رقیب فراهم می کند تا همان بلایی که سر ملی گرایان آورد! بر سر ما هم بیاورد (حذف کامل و الی الابد!!)

بنابراین اصلاح طلبان چاره ای جز شرکت در انتخابات ندارند حتی اگر اصلاح طلبان واقعی را شرکت نداده باشند! (ضمن عذرخواهی از کلیه تأییدشدگان به خصوص دکتر صدر و دکتر معیدفر!! و به خصوص دکتر اشرفی اصفهانی!!!) این حضور تنها به معنی بقای آنها در حال و شاید آینده است. نتیجه در درجه دوم اهمیت است. همچنین به اندازه پیروزی (که ظاهراً سقف آن ۵۰% کرسی های مجلس است!!) می توانند فضای تنفس سیاسی خود را بازتر کنند و برای آینده خود نیز برنامه داشته باشند. البته در حالت عادی نیز برنامه ریزی امکان پذیر است! اما جریانی که حتی یک مدیر هم در نظام نداشته باشد نمی تواند به اجرای برنامه های خود امیدوار باشد! البته اصلاح طلبان هم روش های هوشمندانه ای را برای شرکت در پیش گرفته اند. اگر توانایی عدم شرکت را از دست دادند حداقل فردی را به سمت سخنگوی ستاد انتخابات خود تعیین کردند تا بتوانند تا آنجا که دل طلب کند! نقدهای خود را بیان کنند و شدت و حدّت این تیزی چاقوی نقد را به حداکثر برسانند. همچنین تا حد ممکن برای مردم واقعیات را بیان می کنند و توقع آنها را به حداقل می رسانند.

اما خوب اینها که گفته شد تنها دلایل تصمیم گیری عاقلانه یا حتی ناچارانه اصلاح طلبان بود. مردم چه؟ آیا آنها باید در انتخاباتی که احزاب اصلی اصلاح طلب نماینده ای ندارند و کلیت اصلاح طلبان نیز اگر تمام کاندیداهایشان رأی بیاورد تنها به ۵۰% مجلس دست پیدا می کنند شرکت کنند؟ مثلاً آیا مردم گیلان باید در انتخاباتی که حتی یک کاندید نیمه اصلاح طلب هم در آن تأیید نشده است شرکت کنند و اگر شرکت کنند به چه کسی رأی دهند؟!!! اساساً همه به خوبی می دانیم که پشت این به اصطلاح لیست! اصلاح طلبان هیچ برنامه ای هم نیست. گویی تنها می روند تا جلوی برنامه های رقیب را بگیرند که وضع از این بدتر نشود!!

در شرایط ناامیدانه فعلی تصمیم با خودشان است. اما به طور کلی باید واقع بین بود. راه دیگری که نیست. همه چیز را باید نسبی نگریست. مجلسی که در آن ۵۰ اصلاح طلب یا حتی ۵۰ غیر ... باشد!! بهتر است یا مجلسی که یکدست در اختیار همان ... ها باشد!!! اساساً اصلاح طلبی هم معنایش همین است. اگر امکان تشکیل مجلسی متکثر یا حتی دموکرات برقرار نیست حداقل می توان به قول اصلاح طلبان آن را دوگانه کرد! تنها در این صورت می توان کورسوی امیدی به آینده داشت.

 

پی نوشت ۱: در بخش انتقادات دوستان به انتقادات آقای کروبی و ... هایشان اشاره ای نشد، دو دلیل اصلی وجود دارد نخست آنکه نمی دانیم ایشان دوست است یا نیست! دوم آنکه نمی دانیم چیزهایی که ایشان می گوید انتقاد است یا چیز دیگر؟ به عنوان مثال آیا فردی که هرگاه اصلاح طلبی بلند می شد تا اعتراضی به نحوه مدیریت ایشان یا سانسور یا تغییر دستور کار و ... بکند می گفت آقا بشین سرجات!! فردی که حکم حکومتی بیرون می کشید! فردی که مشارکت را حزب یک شبه می نامید اما بعدها ادعا می کرد که خود یک روزه حزب درست می کند! فردی که ابتدا می گفت انتخابات مجلس هفتم نباید برگزار شود اما خود و ... هایش کاندید می شدند و شرکت هم می کردند و به جای خجالت هرچه به ذهنشان می رسید به مشارکتی ها نسبت می دادند. فردی که بارها و بارها اعلام کرد مجمع روحانیون مبارز از گروه های ۱۸ گانه جبهه اصلاحات خارج شده است (درحالی که اکنون اعلام می کند که پرچمدار اصلاحات بوده است!!!!!) و انتظار هم داشت که این مجمع همیشه دربست تحت فرامین ایشان قرار داشته باشد (که در نهایت نتیجه اش را هم در انتخابات ریاست جمهوری نهم دید) و در نهایت فردی که به خاطر خدماتش در مجلس ششم مورد تشویق رهبری قرار گرفت (ای کاش به این خدمات دقیقاً اشاره می شد تا بعضی امروز به ما دهن کجی نکنند که این خدمات همان رودررویی ایشان با جریان اصلاحات بود!) می تواند به عنوان دوستی اصلاح طلب از تحصن و تندروی و ... انتقاد کند؟! (منظور ایشان از تندروی تدوین قانون مطبوعات، پیگیری قتل های زنجیره ای و اعتراض به حمله نیروی انتظامی به کوی دانشگاه تهران است!!!!!)

 

پی نوشت ۲: به ادبیات وبلاگی نزدیک تر می شویم. گفت و گوی ما اگرچه روز به روز عامیانه تر می شود اما همچنان اصلاحی است. عام است اما همچنان گفتمان می ماند. قابل توجه برادرم سمیک!

 

پی نوشت ۳: اگر حوصله تان نکشید این مطلب را بخوانید حداقل این دو مطلب را بخوانید!! انتخابات و اصلاح طلبان و با این حق رای چه کنم؟!

خارج از گراف

عشق آتشی است که سوختن در آن لذت بخش است
این تعریفی بود که من در ۱۱سالگی از عشق داشتم! اما در این مطلب قصد ندارم که هرچه به ذهنم رسید را بنویسم!!  تنها به همین مقدمه کوتاه اکتفا می کنم که ذهن خطی ساز انسان در این مفهوم حسی و انتزاعی هم توانایی درک همه ابعاد را در لحظه ندارد. بنابراین در این مطلب تنها تلاش می کنم از وجوهی چون روانشناسی و تا حدودی نیز جامعه شناسی و ارتباطات به بحث عشق و دوستی بپردازم. (بنابراین خوانندگان محترم می توانند کاوش درباره تجربیات شخصی نگارنده را به زمان دیگری موکول کنند!! لبته این قول را هم می دهم که در مطالب بعدی از زوایای دیگری نیز به این مسأله بپردازم). سعی می کنم ضمن بررسی مفاهیم عشق و دوستی مقایسه کوچکی هم بین آنها داشته باشم. اما لازم به یادآوری است که این مقایسه تنها در همین بعد از تحلیل دارای اعتبار است.
واقعاً مفاهیمی مانند عشق را چگونه می توان تعریف کرد؟ به اعتقاد من عشق از ضرورت سه مفهوم دیگر به طور همزمان نشأت می گیرد؛ نیاز، امنیت و جنسیت
ابتدا به مفهوم نیاز می پردازم. اگر کمی وسواس کمتری داشتم نامش را نیاز عاطفی می گذاشتم. اما واقعیت این است که این طور نیست! درجایی گفتم از زمانی که انسان ها یاد گرفتند با محاصره گوزن ها آنها را به لبه پرتگاه ببرند و پس از سقوط٬ به پایین دره بروند و گوشت آنها را بخورند!(شکار اجتماعی)، جامعه انسانی شکل گرفت. این جامعه در طول تاریخ توسعه یافت تا جایی که اکنون به قویترین جبر تاریخی ما تبدیل شده است. شبکه ای که فرصت ها و تهدیدهای ما را تعیین می کند، طبقات را شکل می دهد و به سختی برای تغییر انعطاف پذیر است. بهترین شبیه سازی که در این مورد می توانم مثال بزنم نظریه گراف ها است. مجموعه ای از نقاط و خطوط. هر نقطه جایگاهی دارد و تعریف و وزنی و به وسیله خط هایی به سایر نقاط (به شکل مستقیم یا غیرمستقیم) وصل می شود. این خطوط نیز هر کدام برای خود فرمولی دارند و می توانند یک طرفه یا دو طرفه با فرمولی مشترک یا مجزا باشند. جامعه انسانی نیز مانند همین تار عنکبوت ریاضی شده، یک شبکه است. آن نقاط ما هستیم و آن خطوط روابطمان. چنان هم  این وسط گیر افتاده ایم که نمی دانیم چطور می توانیم رها شویم. خودمان که هستیم (مستقل از وضعیتمان در شبکه و تعریفی که شبکه از ما می کند) و چطور می توانیم آن گونه باشیم که می خواهیم؟ این نیاز سراپای وجودمان را گرفته است؛ کاش کسی بود که از این شبکه نبود! و می توانستیم با او دردها، غم ها، شادی ها، نظرات، رازها، خشم ها، خنده ها و گریه هایمان را در میان بگذاریم و او نیز! این بهترین آرامشی است که می توانیم به دست آوریم و لحظه ای خود را از دام این شبکه تنومند غیرقابل تحمل و سخت برهانیم.
در مورد امنیت پیش از این مطلبی به عنوان مقدمه! نوشتم. از این پس نیز در مورد آن بسیار خواهم نوشت. گفتم که امنیت اساساً و ذاتاً یک امر روانی (و نه فیزیکی) است. ساده تر بگویم یک احساس است و البته مانند هر چیز دیگر در این جهان نسبی. ما در عشق و دوستی امنیت را در دو بعد جستجو می کنیم. بعد اول به همان شبکه ای مربوط می شود که در بالا گفتم. اگر در بخش نیاز گفته شد که کسی را می خواهیم که اساساً در شبکه نباشد معنی آن این بود که در حالت عادی هر فردی در شبکه چون به واسطه فرمولی با ما رابطه دارد، در چارچوب تعریف شده همان فرمول ارتباط خود را با ما ادامه می دهد و احتمالاً به حرفمان گوش می دهد! اما ما به دنبال فرار از این وضعیت و رابطه ای ورای این شبکه به شکلی واقعاً انسانی تر، حسی تر و عمیق تر (بدون تعاملات فرمولی) هستیم. در بخش امنیت بحث اعتماد نیز اضافه می شود. می دانید اگر همین رازها، احساسات، عقاید و ... در شبکه انسانی لو برود چه اتفاقی برایمان می افتد؟ همه ما در درون همین شبکه در شبکه های کوچکتری عضویت داریم که هر کدام شرایط متفاوتی با دیگری دارند. واقعیت این است که ما می ترسیم با فاش شدن بسیاری از اطلاعات و احساسات شخصی و محرمانه جایگاه مان را در جامعه از دست بدهیم (یعنی فرمول های نقطه و خطوط مربوط به ما در گراف به شکلی نا مطلوب تغییر کنند). این مسأله به خصوص در ایران حادتر است که در مطلب مثلث فرهنگی به گوشه ای از آن اشاره کردم.  اما مهم تر از این مسأله در بعد دوم، ما امنیت را به دلیل دیگری نیز جستجو می کنیم؛ آیا او می ماند؟ پس از رسیدن به عشق یا دوستی ما روش دیگری را در پیش گرفته ایم. عادات خود را تغییر داده ایم. هزینه ای فردی و اجتماعی را متقبل شده ایم. اما اگر قرار باشد معشوق یا دوست ما پس از مدتی برود دچار بحرانی خواهیم شد که به مراتب بدتر از تحمل شبکه طاقت فرسا و عظیم خودساخته است. ما در عشق و دوستی نیاز به فردی داریم که با ما بماند. این بعد دیگری از این امنیت است.
جنسیت یکی از مهم ترین دغدغه ها و نیازهای بشر در بعد روحی است که با پیشرفت شبکه انسانی به تدریج به یکی از بحران های اجتماعی تبدیل خواهد شد. نیازهای جنسی وتکامل موجب می شود که جنسیت به شکل بعد سوم در عشق نشان داده شود.
به راحتی می توان فهمید که عشق و دوستی تنها در بعد جنسیت از هم مجزا می شوند و در دو بخش نیاز و امنیت کاملاً مشترکند. اما در این اشتراک هم تفاوت هایی است که نمی توان از آن گذشت. مثلاً در بخش نیاز گفته شد که نوعی تمایل به گریز از شبکه در ما وجود دارد. واقعیت این است که مخاطب ما در عشق (که در اکثر قریب به اتفاق موارد به جنس مخالف است!) به ندرت خارج از گراف قرار می گیرد. او هم دارای نقش هایی اجتماعی و دارای نام هایی عرفی است و روابط ما با او باید در فرمول هایی صدق کند. این مسأله با انعقاد عقد زناشویی به شکلی ملموس تثبیت می شود. حال دیگر هر دو، نقطه ای از گراف هستیم و گاهی ... . متأهلین بسیار به یاد دارند روزهایی را که با وجود داشتن همسر به دنبال دوستی خارج از گراف می گشتند. شاید به همین دلیل باشد که زنان (جنس احساساتی تر) همگی دارای دوست های همجنس بسیاری هستند اما همین مسأله توسط شوهرانشان را آزاردهنده، غیرقابل تحمل و حتی خطری برای بنیان خانواده می پندارند! در بخش امنیت هم همین وضعیت حاکم است. اگر قرار بر این باشد که پایان عشق را ازدواج بدانیم (وصال دائمی معشوق!) آن گاه ذکر این نکات ضروری است؛ هر فردی با ازدواج به خانواده ای دیگر و به عبارتی بهتر شبکه ای دیگر متصل می شود. نقاط و خطوط بیشتر می شوند و فرمول های بیشتری را باید اجرا کند. همسر شما عضو دائم و اصلی شبکه ای دیگر است و همین طور شما. امنیت خارج از شبکه به سختی می تواند در اینجا حاکم باشد. بنابراین علاوه بر بحران اعتماد! در بعد دوم امنیتی که ذکر کردم اساساً برای همان ثبات و ترس از پایان، عقد دائم منعقد می شود (که ظاهراً خیلی هم در جامعه امروزی دائم نیست!). ولی در دوستی نیازی به انعقاد چنین چیزی نیست چرا که اساساً ترسی از پایان وجود ندارد. از آن مهمتر اینکه انتظاری هم نیست چراکه روابط واقعاً خارج از گراف تعریف شده و روابط متقابل و دوطرفه و یک به یک و فرمولیته مبتنی بر سنت و  عرف و ... اینجا کاملاً بی معنی است.
البته هدف اصلی به هیچ وجه مقایسه این دو نوع رابطه نبود. هدف پنهان مطلب توجه به اتفاقی است که در روند حرکت اجتماعی رخ می دهد. به اعتقاد شخصی من با گذشت زمان و توسعه گراف بر استحکام آن افزوده می شود، آن گاه دیگر به سختی می توان به گزینه های خارج از گراف و روابط استثنایی مانند همین عشق یا دوستی فکر کرد. شاید همین اکنون هم چنین روابطی به شکل خارج از شبکه واقعاً وجود نداشته باشد. اما هرچه پیش می رویم نیاز بشر بیشتر می شود و شاید بزرگترین بحران بشریت در قرن بعدی همین مسأله باشد.

پی نوشت ۱: احتمالاً برخی دوستان اکنون تصور می کنند گفت و گوی اصلاحی از چارچوب قرارداد اولیه خود خارج شده است. اما نگاهی عمیق تر به این مطلب نشان می دهد که ارتباط معناداری با جوامع مدرن و وضعیت انسان در آن دارد. همچنین مطالعه دوباره "درباره وبلاگ" در سمت چپ مجوز نوشتن چنین مطالبی را به نگارنده می دهد!
پی نوشت 2: به تدریج ادبیات نوشتاری این وبلاگ تغییر خواهد کرد. این تغییر عامدانه رخ می دهد. در مطالب مختلف گفتم که شیفته بیان پیچیده ترین مفاهیم با ساده ترین زبان هستم. به هرحال گفت و گوی اصلاحی همین است!

پی نوشت ۳: دوستم سمیک پیش از این مطالب جالبی در این مورد نوشته که خوندنشون رو به شما توصیه می کنم. مطالبی چون عشق و سکس٬ فاصله عشق و کوزه٬ صد سال تنهایی٬ خدا، عشق و بوسه. با حوصله بخونید. 

کارمند اخراجی

وضعیت اصلاح طلبان در این حاکمیت به وضعیت بغرنجی تبدیل شده است. آیا تا به حال دیده اید که در یک سازمان یک کارمند را چگونه اخراج می کنند؟ یک نوع اخراج بدین گونه است؛
وقتی دلایل لازم و کافی برای اخراج ضربتی فرد هدف وجود ندارد، ابتدا اضافه کاری طرف کاهش می یابد و پس از مدتی قطع می شود. هیچ مرخصی به او داده نمی شود یا برعکس تمام برگه های مرخصی اش به راحتی امضا می شود!! با تقاضای وام او به هیچ وجه موافقت نمی شود. پس از مدتی جایش را تغییر می دهند تا شرایط برایش سخت تر شود. کامپیوتش را می گیرند و به فرد دیگری می دهند. روز دیگر تلفنش قطع می شود. چند ماه متوالی به او حقوق نمی دهند. پس از مدتی میزش را هم می گیرند و کسی را جانشینش می کنند و دیگر کاری هم برای انجام دادن ندارد. (ممکن است ترتیب این مراحل متفاوت باشد) صبح یکی از روزها می آید و متوجه می شود که دستگاه کارت خوان کارتش را نمی خواند!! چند ماه می گذرد و او همچنان به اداره می آید، در طبقات و راهروها می چرخد و به همکاران و دوستانش سر می زند. به هیچ وجه نمی پذیرد که اخراج شده تنها معتقد است که مشکلات کوچکی وجود دارد که در حال حل شدن است. اما چه اتفاق دیگری باید می افتاد تا او باور می کرد که از اداره اخراج شده است؟ اگر در طول این ماه ها به شغل دیگری ولو فروش سیگار مشغول می شد بهتر نبود؟
به نظر می رسد که وضعیت اصلاح طلبان در شرایط فعلی تا حد زیادی مشابه کارمند اخراجی ما است. تمامی اتفاقاتی که برای آن کارمند افتاده بود، برای این فعالین سیاسی نیز در بعد مشابه رخ داده است. مسؤولین محترم نظام به چه زبانی باید به دوستان اصلاح طلب بیان کنند که اخراجشان کرده اند؟

امنیت

امنیت مهم ترین دغدغه فعلی بشر است. انسان مدرن پس از رفع نیازهای اولیه خود یعنی خوراک، پوشاک، سرپناه و سلامتی بیش از هر چیز به بقای آنها می اندیشد. در واقع امنیت تنها یک احساس روانی در ابعاد مختلف است. ما برای زنده ماندن و ادامه حیات نیاز به این داریم تا خطراتی  که در هر لحظه جان، سلامتی، رفاه و به طور کلی کلیه داشته ها و دستاوردهایمان را تهدید می کند، پیش بینی و خنثی کنیم یا حداقل تمهیداتی را برای روبرو شدن با آنها بیاندیشیم. با چنین رویکردی مباحثی چون امنیت جانی، امنیت مالی، امنیت شغلی، امنیت روانی، امنیت بهداشتی، امنیت فردی، امنیت اجتماعی، امنیت ملی، امنیت بین الملل، امنیت زیست محیطی و ... معنا می یابد.

با چنین رویکردی در هر یک از این موضوعات باید دو چیز مشخص شود؛ 1- احتمال تعرض به منافع چه فرد یا افرادی وجود  دارد که از امنیت آنها صحبت می کنیم؟ 2- کدام بخش از منافع یا دقیقاً چه چیزی مورد تهدید می تواند قرار گیرد؟ به نظر نمی رسد نیازی به توضیح بیشتر و ذکر مثال هایی در مورد آبزیان و حیات وحش و ... باشد! اما در همین ابتدا به این نکته اشاره می کنیم که اساساً امنیت نیز مانند هر امر دیگری در این دنیا نسبی است. به عبارت دیگر نخست آنکه نقش و جایگاه ناظر در تعریف این امنیت مهم است و دوم آنکه متر مشخصی نیز برای اندازه گیری آن وجود ندارد. همچنین این نکته را هم باید در تمامی موارد باید در نظر داشته باشیم که اساساً امنیت مسأله ای روانی است.

حال سؤالاتی اساسی در اینجا مطرح می شود؛ آیا ممکن است مسأله ای که برای من مسأله ای امنیتی!! (در هر بعد ممکن) محسوب می شود برای شما چنین حالتی را نداشته باشد؟ آیا ممکن است نظام طبیعت به جایی برسد که انجام کاری برای یک طرف بحرانی امنیتی و عدم انجام آن کار برای طرف دیگر تهدید امنیتی محسوب شود؟ پرسش های بسیاری از این جنس می توان در اینجا مطرح کرد و جالب آنکه پاسخ تمامی این پرسش ها می تواند مثبت باشد. اما آنچه که قابل تأمل است این است که وقتی یک سیستم به این مرحله می رسد این می تواند مقدمات حذف منافع یا حتی خود یک یا هر دو طرفین را فراهم آورد. مثلاً فرض کنید به لحاظ بهداشتی در مرحله ای قرار داشتیم که مجبور شدیم زباله های صنعتی خطرناک خود را به دریا بریزیم. در این صورت آبزیان را نابود می کنیم. اما اگر در خشکی نگه داریم خود نابود می شویم!! شرایط سیاسی به مرحله ای رسیده است که نارضایتی سیاسی گسترش چشمگیری داشته است. این مسأله امنیت حکومتی را به خطر انداخته است. اما هر گونه واکنش حاکمیت به تهدید امنیت ناراضیان می انجامد. شکل حاد این مسأله شرایط را تنها برای بقای یکی از طرفین مهیا می کند. این حالت دقیقاً مانند دوئل است.

بحث در مورد امنیت و هر یک از موارد آن و تحلیل شرایط فعلی مقاله ای مجزا را می طلبد. اما ذکر دو نکته در اینجا ضروری است؛ نخست آنکه گاهی احساس می شود کلمات در جای درست خود به کار نمی روند. به عنوان مثال گاهی کلماتی چون امنیت اجتماعی، امنیت عمومی، امنیت ملی و ... را می شنویم. اما دقیقاً مشخص نیست آیا واقعاً گروهی که قرار است از منافع آنها حفاظت شود همان گروهی است که از آنها نام برده شد؟ اگر این گونه است چرا همان گروه کمترین تجانس را با تدابیر به کار گرفته شده احساس می کند و بیش از هر بخش دیگری از طرفین بی تفاوت یا حتی هراسان دیده می شود. دلیل این امر باید مفصلاً بررسی شود. ممکن است غیرعامدانه یا حتی ناشیانه باشد. ابراهیم نبوی جمله جالبی داشت. "در همه جای دنیا وقتی ترافیک می شود پلیس می آید اما در ایران هر وقت پلیس می آید ترافیک می شود!!!" همچنین ممکن است عامدانه باشد و برای رد گم کنی، مشروعیت بخشی یا هر دلیل دیگری اسامی جابجا استفاده شوند. اما دقت داشته باشیم که با توجه به روانی بودن این موضوعات تداوم این روندها (استفاده جابجا از کلمات) به تغییر کاربرد آن کلمات منجر خواهد شد و طبعاً تبعاتی زیانبار را متوجه طرفین خواهد ساخت. به عنوان مثال استفاده اشتباه یا جابجا (عامدانه یا غیرعامدانه) از همین کلمات امنیت اجتماعی، امنیت ملی و ... اساساً موجب این می شود که این کلمات معانی دیگری پیدا کند و آن وقت دیگر مفاهیمی مانند امنیت اجتماعی یا ملی را به معنی واقعی خود نخواهیم داشت. آنگاه باید آسیب پذیری ملی یا اجتماعی را نیز پیش بینی کنیم.

دوم آنکه مدیریت امنیت باید به گونه ای باشد که هیچ گاه کار به دوئل امنیتی (باز هم در تمامی ابعاد) کشیده نشود. این نگاه کلانی را می طلبد که متأسفانه تا کنون کمتر مشاهده شده است. یعنی اساساً فهم این نکته که امنیت چیزی جز تدبیر جلوگیری از ایجاد نقصان در کل سیستم نیست. باز هم تأکید می شود که این سیستم می تواند هر گونه سیستمی باشد.

 

پی نوشت: این نگرش کلی نگارنده نسبت به مساله امنیت بود. احتمالاْ به تدریج مطالبی جزئی و تخصصی تر را در بعد امنیت در این وبلاگ شاهد خواهید بود.

اینترنت

اینترنت؛ برساخته ای ایرانیزه شده. اینترنت؛ شهری از آن ایرانیان، دنیایی از جنس ما.

اینترنت تنها جایی در دنیا است که می توانی هویتت را پنهان کنی. اینترنت تنها جایی است که می توانی خود را آن طور که دوست داری نشان دهی و آن طور ببینی که در آرزوهایت می دیدی. می توانی جهان را به گونه ای به تصویر بکشی و ببینی که خود می خواهی. اینترنت دنیای آرزوها، خیال ها و اوهام است. اینترنت تنها جایی در دنیا است که می توانی با انسان ها به راحتی رابطه برقرار کنی، انسان هایی که آنها نیز مانند تو خود را به گونه ای دیگر معرفی کرده اند! در اینترنت چیزی به نام مجوز بی معنی است و کپی رایت هم یعنی کشک!!! اینترنت محلی برای پخش شایعه و اخبار دروغ است! اینترنت جایی است که در آن می توانی فاشیستی ترین نظرات و توهین آمیزترین عقایدت را نسبت به هر فرد و اجتماعی بنویسی و هیچ کسی هم کاری از دستش بر نمی آید! در اینترنت می توانی به راحتی عکسی را با فوتوشاپ دستکاری کنی و به عنوان یک عکس خبرنگاری حرفه ای و ویژه و ناب و البته واقعی در دسترس همگان قرار دهی!! (همان بلایی که بسیاری در مطبوعات ایران بر سر خاتمی می آوردند!! به عنوان مثال تغییر پوشش برخی زنان در سفرهای خارجی خاتمی) در اینترنت می توانی کالایی را برای فروش بگذاری و بعد از اینکه مشتری بیچاره پول خود را برای خرید کالای شما از دست داد، کالای دیگری برایش بفرستی یا اصلاً هیچ چیز نفرستی!! اینترنت محلی است برای عقده ای های جنسی! محلی برای پهن کردن توری برای ناموس مردم!!!!! با هر خانمی که توانستید ارتباط برقرار کنید می توانید به هیچ چیز جز ... نیندیشید! عکس این حالت نیز صادق است! اینترنت محلی است که دوشیزگان محترم می توانند با گذاشتن عکس 20 سال پیش خود و/یا حتی عکسی از یک هنرپیشه خارجی ناشناس!! (در صورتی که قیافه مناسبی نداشته باشند یا سنشان کمتر از حداقل سن ممکن (در اسلام 9 سال!!) باشد) به تلاشی بی وقفه برای شوهریابی مشغول شوند! (از دیدگاه اکثریت قریب به اتفاق دوشیزگان ایرانی هر پسری یا خواستگار است یا می تواند یک خواستگار باشد (پتانسیل تبدیل شدن به خواستگار را دارا است و تنها باید کمی روی آن کار کرد)، در غیر این صورت مزاحم و حتی بی ناموس تلقی می شود!!!!! از خوانندگان محترم عذرخواهی می کنم اما توصیه می کنم برای آزمایش این حالت در یکی از خیابانهای جنوبی شهر تهران و/یا کلیه شهرستان های کشور از یک دخترخانم غریبه آدرس جایی را بپرسید. واکنش طرف مقابل حیرت آور است!!) اینترنت جایی است که می توان جنسی بنجل را به ۳ برابر قیمت فروخت. این جنس  می تواند خانه یا حتی دوچرخه ای دست دوم باشد. اینترنت جایی است که در یک نظرسنجی می توانید مشخصات خود را جعلی وارد کنید. همچنین این امکان وجود دارد تا میلیون ها بار به سایت مورد نظر مراجعه و ده ها میلیون بار کلیک کنید تا نتیجه نظرسنجی آنی باشد که شما می خواهید! (مثلاً احمدی نژاد به عنوان خوش تیپ ترین رییس جمهور جهان انتخاب شود یا رضازاده به عنوان خوش هیکل ترین ورزشکار تاریخ دنیا) اینترنت جایی است که وقتی فردی نظریاتش را می نویسد و شما هم استدلال مناسبی در برابر او ندارید، می توانید در بخش نظرات (یا اگر نبود به ایمیل طرف ارسال کنید) فحش بنویسید. اینترنت جایی است که می توان برای هر خرافه و بی اساسی سایتی ساخت، عده ای را جمع و ... کرد، عضو گرفت و بعد به عنوان نظریه ای بر ضد مدرنیته، غرب یا هر چیزی که به راحتی دستمان بهش نمی رسد، مطرح ساخت!

مثال های بسیاری می توان زد ... اما حتماً مابقی را خودتان می توانید حدس بزنید.

یک چیزی برای شما جلب توجه نمی کند؟

به موارد ذیل دقت کنید!!!!؛

۱-  ایرانی ها شیفته اینترنت هستند، اتاق های چت یاهو پر است از ایرانیان، بیشترین وبلاگ ها را وبلاگ های ایرانیان تشکیل می دهند، بیشترین درصد ایمیل ها از آن ایرانیان می شود، بیشترین مراجعین سایت های پورنو ایرانیان هستند و ... . چرا؟ چون اینترنت همان مؤلفه های جامعه ایرانی را دارد. دقیقاً همان مؤلفه ها. حتی به شکلی شدیدتر.

۲-  اینترنت را غربی ها (و نه ایرانی ها) ساختند. اما چه شد که مؤلفه های آن به تدریج ایرانی شد؟ غرب که مؤلفه های خود را داشت. ظاهراً با هجوم همه جانبه و خستگی ناپذیر، هویتی دادیم به این اینترنت. حال هر که وارد شود باید از قوانین نانوشته چرندی تبعیت کند که گویی هزاران سال است وجود دارد (البته در ایران).

۳-     دنیا در حال احمدی نژادی شدن است!!!!!!!!

 

 

پی نوشت ۱: مدت ها بود که می خواستم چنین مطلبی بنویسم. اما مراعات حال خوانندگان را می کردم. اما حال که احساس می کنم این وبلاگ خوانندگان انگشت شماری دارد، با خیال راحت و عذرخواهی از این خوانندگان آن را روی وبلاگ گذاشتم.

 

پی نوشت ۲: این مطلب اگرچه به نظر می رسد طنز سخیفی دارد، اما به اعتقاد نگارنده!!! به شدت علمی است. به همین دلیل به جامعه شناسان محترم و پژوهشگران میان رشته ای (جامعه شناسی – ارتباطات) توصیه می کنم این مطلب را دو بار بخوانند!!

 

مسیر دانش

هر روز خبر ده ها موفقیت علمی را می شنویم. یک روز داروی ام اس کشف می شود٬ یک روز سرطان٬ یک روز هم ایدز!! پیشرفت های مخابراتی، الکترونیکی، کامپیوتری و اینترنتی سرسام آور است. تاجایی که دیگر نمی توان تمام اخبار آن را در هر روز به راحتی نمایه کرد. اخبار علومی مانند شیمی، زیست شناسی، نانوفناوری، بیوتکنولوژی و .. نیز تاحدودی همین وضعیت را دارند. در زمینه مسائل تکنولوژی های رفاهی! که قاعدتاً از ترکیب علوم مکانیک، مواد و برق به دست می آیند٬ دیگر انتظار شنیدن هر خبری را داریم. حجم تولید اطلاعات در ۱۰ سال اخیر به اندازه ۱۰۰ سال گذشته بوده است.

اما ...

می دانیم تعداد زیادی از بیماری ها در سال های اخیر تنها به دلیل ضعف سیستم ایمنی بدن ناشی از افزایش بهداشت فردی و عدم واکسینه شدن طبیعی بدن در مجاورت باکتری ها از یک سو و از سوی دیگر آلودگی های زیست محیطی ایجاد شده از همین تکنولوژی های جدید به وجود آمده اند.

می دانیم پیشرفت های فناوری اطلاعات نه تنها در بعد امواج٬ محیط زیست را به طرز وحشتناکی آلوده کرده اند (بخش زیادی از ناباروری ها، سرطان ها، بیماری های پوستی و .... در شهرهای بزرگ ناشی از همین مسأله اند)، بلکه از حریم خصوصی ما انسان ها هیچ باقی نگذاشته اند. حتماً شنیده اید که انسان های برجسته با خود موبایل٬ این وسیله شنود متحرک! را حمل نمی کنند. یا همچنین مشکلاتی که اینترنت برای زندگی خصوصی افراد ایجاد کرده است.

رفاه ایجاد شده توسط فناوری های به دست آمده از پیشرفت علوم اگرچه زندگی را برای ما بسیار راحت کرده، اما نه تنها سلامتی بلکه زندگی ما را نیز به خطر انداخته است. اروپا به این نتیجه رسیده است که صنایع ریخته گری خود را به دلیل آلودگی های زیست محیطی به کشورهایی چون بنگلادش منتقل کند (تا همین چند سال پیش انتقال هر تکنولوژی به روزی از اروپا به آسیا مصیبتی بود) انسان ها به این نتیجه رسیده اند هم به دلیل سلامتی خود و هم صرفه جویی در وقت!! از دوچرخه به جای وسایل نقلیه موتوری استفاده کنند. وسایل ارتباطی مانند تلویزیون، ماهواره، اینترنت، تلفن و ... نه تنها در ارتباط ما انسان ها نقش مثبتی نداشته اند، بلکه ما را به شدت از هم دورتر کرده اند. دیگر می توان گفت چیزی از خانواده نمانده است.

غذاهایی که می خوریم هیچ یک طبیعی نیست. تقریباً نمی دانیم از چه چیزهایی درست شده اند!! حتی مرغ و تخم مرغ  و گوشت و بسیاری از دانه های  غلات٬ عمل آوری شده از هورمون هایی هستند تا بتوانند دامداری و کشاورزی را هم پا با رشد مصرف و جمعیت پیش ببرند. می دانید در سال چقدر پول برای رفع عوارض همین هورمون ها به صورت نادانسته خرج می کنیم؟

اینها تنها نمونه هایی از پارادوکس های علوم بودند. گویی برای درست کردن مشکلی که در ذهنمان خلق کرده ایم٬ کاری می کنیم که مشکل بزرگتری در عالم واقعیت خلق می شود. مدت ها است مشغول حل مشکلاتی هستیم که خود آفریده ایم!

عمر انسان ها کوتاه تر شده است. زودتر پیر می شویم. از زندگی دیگر هیچ نمی فهمیم. فقط کار می کنیم تا پول بدهیم تا زنده بمانیم. دیگر خرید یک وجب از خاک این دنیا به یک رویا تبدیل شده است.

این علم با سرعت سرسام آور پیش می رود. هر گام آن به گونه ای موفقیت آمیز است که می توان سرودی انقلابی برای آن سرود.

خیلی خوب و سریع پیش می رویم. اما سؤال این است که آیا راه را درست آمده ایم؟ آیا این مسیر به سمت سعادت بشریت می رود؟ کاش می شد یک لحظه بایستیم. داریم خود و هر آنچه دور و برمان هست را نابود می کنیم! سرطان طبیعت لقب برازنده ای برای انسان است. کاش می شد از ابتدا این علم را با فلسفه دیگری بنا می کردیم. کاش دنبال کشف چیزهای دیگری می رفتیم. کاش سؤالات ذهنمان این قدر احمقانه و خودخواهانه نبود.

شهر بی هویت

هنوز از زمانی که آغامحمدخان قاجار پس از اتراق در کوهپایه های خوش آب و هوای البرز تصمیم به اقامت و انتخاب این منطقه خوش آب و هوا به عنوان پایتخت حکومت خود گرفت، 200 سال نگذشته است. شاید وقتی به این فکر می کنیم که این شهر درندشت روزی اتراقگاه راهزنان بوده است، نکته های بدیعی در ذهنمان تداعی شود و شاید برای خیلی از دوستان اصیلمان جالب باشد که 200 سال پیش از شهر دیرینه و تاریخی ری تا همان کوهپایه های مذکور یعنی همین نیاوران فعلی، هیچ نبوده است. در بهترین حالت می توانیم بگوییم تعدادی باغ و مابقی بیابان. چرا این قدر مسیر را طولانی کنیم. پدران و مادرانمان به خوبی به یاد دارند زمانی که در ضلع جنوبی خیابان آزادی تا انقلاب فقط دیواری بود و پشت آن یک باغ. یعنی همین محلاتی که اکنون شما آن را اصیل ترین نقاط تهران می دانید!! اصلاً همین نزدیک تر. یادتان هست همین مناطق پونک و جنت آباد و اشرفی اصفهانی و ... که اکنون برخی تلاش می کنند تا قیمت آن را با همان کوهپایه های خوش آب و هوای سلطنتی یکی کنند، چه قیافه ای داشتند؟ و اصلاً همین الآن تفاوت چندانی با بیابانی راه کشی شده دارند؟

در چنین شهری که سابقه آن در برابر تاریخ تمدن اکثریت شهرهای ایران هیچ است، به کارگیری واژه "تهرانی اصل" اگر احمقانه نباشد، خنده دار است.

مقایسه جمعیت اولیه شهر تهران در همان روستاهای دامنه کوه، سیر زمان و مطالعه نسل ها نشان می دهد که اکثر قریب به اتفاق ما ساکنان تهرانی حتی اصالت روستاهایی چون کن، اوشان، فشم، سولقان، سوهانک و سایر روستاهای کوهپایه های البرز را هم نداریم (اکثریت آنها تا همین امروز هم روستا مانده اند). کافیست که از اطرافیان خود تحقیق کنیم و ببینیم که پدر پدربزرگ یا مادر مادربزرگ چند نفر از ما متولد تهران بوده اند!! این تنها مبحث اصالت جغرافیایی را شامل می شد.

آیا ما می توانیم از نژادی به نام تهرانی در کنار نژادهای آذری، کرد، لر، فارس، عرب، گیلک، بلوچ، دیلم و ... در ایران نام ببریم؟ دوستان عنایت دارند که مؤلفه های نژادی را باید در رنگ پوست، ساختار اسکلتی و ژنتیک بدن جستجو کرد.

مهم ترین مسأله آداب و رسوم و فرهنگ و تمدن است. در خصوص تمدن کمی با احتیاط باید سخن گفت. اگر دستاوردهای مادی و معنوی یک ملت را بخواهیم فرهنگ بنامیم، آیا می توان مؤلفه هایی را به عنوان دستاورد برشمرد؟ آیا ما غذای تهرانی داریم؟ آیا آداب و رسوم تهرانی داریم؟ آیا می توان فرهنگی را به عنوان فرهنگ تهرانی نام برد؟ در اینجا دو بحث عمده را باید جستجو کرد. همین ملت را باید در بعد کوچک شبیه سازی کرد. تعریف مردمی که در یک مکان با اشتراکات تاریخی، نژادی، زبانی، قومی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی زندگی می کنند می تواند قرارداد حداقلی و مناسبی باشد. وضعیت تاریخی و نژادی تهران به اختصار بیان شد. زبان تهرانیان فارسی تغییریافته است. در خصوص فرهنگ کمی صبر می کنیم. اما حتی اگر نتایج پیمایش های ملی را در خصوص وضعیت اجتماعی این شهر در نظر نگیریم، کافی است نگاهی به دور و برتان بیاندازید و مؤلفه های همبستگی اجتماعی مانند اعتماد به دیگری، امید به آینده، مشارکت های اجتماعی، احترام به حقوق دیگران و ... را در نظر بگیرید. همه ما می دانیم که همبستگی اجتماعی در قومیت های کشور و برخورد متفاوت آنها با آشنا و غریبه در شرایط فعلی کشور چگونه است. در تهران گویی همه غریبه اند. هیچ کس با هیچ کس هویت مشترک ندارد. به هرحال این مؤلفه ها قابل بررسی های علمی است. اما یک نگاه کوتاه به اطراف هم می تواند گویای همه چیز باشد.

اما در مسائل فرهنگی بهتر است تفاوت معناداری بین مدرنیته و هویت و اصالت قائل شویم. چه رفتاری را می توان به عنوان رفتاری فرهنگی و ایجاد شده در تهران معرفی کرد؟ این سؤالات را می توان در اینجا مطرح کرد. چند خصلت تهرانی ها را نام ببرید؟ به چه کسی تهرانی می گوییم؟ تهرانی ها چگونه مردمانی هستند؟ به جای تهرانی ها اگر از واژه رشتی ها، شیرازی ها، تبریزی ها، اصفهانی ها، مشهدی ها و ... استفاده کنید به سرعت می توان پاسخ گفت. اما در این یک مورد کار کمی سخت است. برخی دوستان تهرانی را انسانی با معرفت و با مرام تعریف کردند!! و به طور خاص لوطی گری را عنصری شناخته شده در رفتار فرهنگی تهرانیان می دانستند. البته بسیاری نیز عکس این نظر را داشتند که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد. لوطی گری عنصری است که در زورخانه های شهرهای قدیمی چون کاشان و شهرری خود را به عنوان یک فرهنگ نشان داد و با رشد این ورزش زمانی گسترش پیدا کرد و به تهران هم کشیده شد. اما دو مسأله در اینجا قابل اشاره است. وقتی از تهران سخن می گوییم منظور از کوهپایه تا شهرری است و مؤلفه شهرهای همجوار را حتی در صورت سرایت نمی توان ویژگی قابل بررسی در هویت و اصالت منظور کرد. در اینجا یک مثال مرتبط را می توان مطرح کرد. انگلوساکسون ها پس از تصرف امریکا وضعیت بغرنجی را داشتند. سرخپوستان را به عنوان ساکنان بومی منطقه به رسمیت نمی شناختند و حتی در صدد محو آنها بودند. حتی هنوز هم تمام تلاش غرب به سرکردگی امریکای جنایتکار این است که در هرم نژادی جهان نامی از سرخپوست برده نشود. از طرفی وضعیت ساکنان امریکا نیز نشان از مهاجرت گسترده سیاهپوستان به آن سرزمین داشت. از آن مهم تر اروپا خود به یک رقیب جهانی تبدیل شده بود و در آن شرایط امکان اتکای فرهنگی به خصوص به رقیب سیاسی بزرگی چون انگلستان وجود نداشت. برنامه ریزان فرهنگی امریکایی تصمیم گرفتند وسترن را انتخاب کنند. ظاهر این فرهنگ ساختگی ظاهراً از مکزیک به عاریت گرفته شده بود. اما مؤلفه هایی که روی آن تأکید می شد در خود امریکا بود. جسارت، بی قانونی، به سادگی کشتن، جوانمردی، ارزشمند بودن زن و پول، بی ادب بودن و سایر مؤلفه هایی که می توان در فیلم های وسترن یافت، مؤلفه هایی از رفتار امریکاییان بودند که مورد بزرگنمایی قرار می گرفتند. در حال حاضر هم هالیوود رسالتش بزرگنمایی همان مؤلفه ها به عنوان فرهنگ امریکایی در ظاهر مدرنیته است. اما در این فرهنگ سازی دو مسأله را باید مدنظر قرار دهیم. نخست آنکه ما هنوز چیزی به نام آداب و رسوم امریکایی، رفتارهای اجتماعی و سنت امریکایی نداریم. امریکا خود را با مدرنیته معرفی می کند. رقص امریکایی چیزی جز مدرن شده رقص سیاهان نیست. موسیقی شان هم همین طور. غذای امریکایی به معنی گوشت پخته شده است!!! رفتار امریکایی به معنی عدم وجود جامعه و پیوندهای اجتماعی، چند پارگی و غریبه بودن با هم، ماده گرایی و نتیجه گرایی، لاقیدی به همه چیز و ... است. شما به این می توانید بگویید فرهنگ؟

امریکا حدود 500 سال سابقه دارد تهران نزدیک به 200 سال. وضع تهران به مراتب از این هم بدتر است و تاحد زیادی مشابه.

باید بپذیریم که نمی توان فرهنگی را از جایی در همسایگی عاریت گرفت و به عنوان فرهنگ خود معرفی کرد. مدرنیته را نمی توان فرهنگ بومی و اصیل یک منطقه دانست. چون در این صورت تمایزهای فرهنگی را نمی توان تشخیص داد. دوستی می گفت همین مؤلفه هایی که امروز نمی توانی فرهنگ بنامی، 500 سال بعد به عنوان مؤلفه ای فرهنگی شناخته می شود. موارد مادی ممکن است. مثلاً برج آزادی شاید اما بعید است در 500 سال بعد هم بتوان از پوشش و لباس، غذا یا رقص تهرانی صحبت کرد. پیوندهای اجتماعی را هم نمی شود پیش بینی کرد. اما به نظر روند مناسبی ندارد و نزولی به نظر می رسند.

آنچه که موجبات اصلی نوشتن این مطلب را فراهم کرد و دغدغه اصلی نگارنده به شمار می رود این است که در شرایط بی هویتی و چندپارگی فرهنگی مؤلفه هایی نابهنجار یا حداقل نامطلوب خود را نشان می دهند. به عنوان مثال در تهران همین فردگرایی فزاینده، عدم مسؤولیت، بی اعتمادی، ناامیدی، کاهش مشارکت، استفاده از راه های نامناسب و بعضاً غیر اخلاقی جهت کسب درآمد تحت لوای زرنگی، عدم احترام به حقوق شهروندی و رعایت آنها و استفاده از نقاب های گوناگون با توجه به عدم اصالت و شناسنامه دار بودن مواردی چون شرکتها، اصناف، مشاغل، تخصص ها و .... تا کنون به صورتی محسوس به چشم خورده اند. نگرانی فعلی این است که این عوامل نامطلوب به عنوان اجزاء فرهنگ تهران تا چند ده سال آینده خود را به ثبت رسانند و همانند امریکاییان، تهرانیان در کشور با این مؤلفه ها شناخته شوند. در چنین حالتی تهران بی هویت و بی اصالت بماند (به صورت جمعی و کل) به مراتب بهتر از این است که افرادی بی هویت و بی اخلاق بخواهند هویت آن را تشکیل دهند.

پی نوشت: در این شهر همه از هم می پرسند اهل کجایی گویی کسی باور ندارد که می توان اهل همین جا هم بود.

 

شبیه سازی رستورانی

تاکنون بارها و بارها به رستوران های خیابان های شمالی شهر تهران مراجعه کرده اید. در رستوران هایی که در خیابان های فرعی و حتی برخی کوچه های خلوت واقع شده اند، این مورد ملموس تر است. شما با یک دکوراسیون مناسب، زیبا و آرام بخش مواجه می شوید. موسیقی زیبا شما را به فکر فرو می برد. طراحی محیط و ارتباط با بیرون طوری است که می توانید با خود خلوت کنید. تنوع غذایی راضی کننده است. کیفیت غذا با بهترین مواد و نوع پخت و طعم همراه است و قیمت هم در نهایت منصفانه به نظر می رسد. رفتار مسؤولین رستوران با شما نیز رفتاری بسیار متشخصانه است.

اما یک بار در یکی از خیابان های شلوغ تهران مانند همین میدان انقلاب یا هر میدان دیگر وارد یک رستوران بشوید. هیچ کس نیست که جواب شما را بدهد. تعداد غذاها بسیار محدود است. جایی برای نشستن نیست یا اگر هست چند نفر غریبه هم روی میز شما می نشینند. به جای موسیقی هر صوت نابهنجاری به گوش می رسد. به جای دکوراسیون مناسب بدترین و ارزان ترین و کثیف ترین میزها و صندلی هایی را می بینید که گویی در یک مزایده همگی به مبلغ ۲۵ هزار تومان یک جا خریداری شده اند. این میزها و صندلی ها با مقادیر زیادی مگس و زنبور تزئین شده است. ویترین مغازه به گونه ای است که آنجا را به یک آکواریوم انسانی تبدیل کرده است و هر رهگذری با دو چشم به شما می نگرد و از کنار مغازه می گذرد. بوی بد غذا بینی تان را آزار می دهد. از همین بو مشخص است غذا از چه چیزهایی تهیه شده است. وقتی غذا را می خورید تازه متوجه می شوید به جای گوشت با چه چیزی مواجه شده اید. پس از پایان غذا موظفید به سرعت آنجا را ترک کنید. آدم های زیادی ایستاده اند و نگاه چپ چپ مغازه دار. اما مهم ترین بخش مسأله اینجاست که باید مبلغی حتی بیشتر از آن رستوران بالای شهر بپردازید!!

می توان دلیل این پدیده را به سادگی بررسی کرد. آن رستوران بالای شهر دو هدف مجزا را دنبال می کند. نخست آنکه سود را برای یک لحظه نمی خواهد. نگاهی بلند مدت دارد و تلاشش این است که مشتری خود را بارها و بارها ملاقات کند. او حتی به این فکر می کند که در صورت جلب رضایت مشتری، هر مشتری می تواند به یک مبلغ آن رستوران تبدیل شود. همچنین هدف آن رستوران جلب مشتریان خاص است. او با رفتار خود قشر خاصی از جامعه را نشانه گرفته است و خدمات خود را مطابق سلایق آنها تنظیم می کند. این خود موجب می شود که در حالت درآمد یکسان لذت بیشتری از شغل خود ببرد، دردسر کمتر و شأن اجتماعی بالاتری داشته باشد. اما در حالت دوم فرد مورد نظر در خیابانی مغازه دارد که افراد بیشماری در هر لحظه از روبروی مغازه اش عبور می کنند. او هیچ نیازی به جلب مشتری احساس نمی کند. آن قدر در روز مراجعه کننده وجود دارد که نارضایتی مشتریان نقشی در کاهش درآمدش ندارد. بنابراین او نیست که به مشتریان نیاز دارد بلکه احساسش این است که این مردم هستند که به مغازه او محتاجند. هیچ نیازی به کیفیت نیست. لازم نیست پاسخ کسی را بدهد و اصولاً تعهد پاسخگویی را در خود نمی بیند. قشر خاصی را هم هدف قرار نداده است. اتفاقاً آن افراد قشر خاص مزاحم هم هستند. اگر قرار باشد همه مشتریانش شسته و رفته باشند و برای هر چیزی غر بزنند و به راحتی پول پرداخت نکنند و اجازه ندهند هر کسی روی نیمکتشان بنشیند، سایر مشتریانش عذاب می کشند. گاهی کار از این هم بدتر است. او فردی است که جایی را به مبلغ شبی یک میلیون تومان اجاره کرده است!! بنابراین فرصت فکر کردن به این چیزها را ندارد. از شهرستان آمده است و این شهریان بی همه چیز را به چشم دشمن می نگرد. باید حق خود را بگیرد. گاهی از این هم بدتر است و آن زمانی است که با ماهی 30 هزار تومان آنجا مشغول شده است. به هرحال منظور منظور مدیریت سودجو و بی اخلاق است.

بگذریم. این را نگفتم که کسی احساس همدردی کند. چرا که نگارنده اصولاً به یاد ندارد پا در رستوران هایی از نوع دوم گذاشته باشد (به جز بین راه که اجبار بود) و رستوران ها را به صورت طیفی می نگرد که ممکن است به نوع نخست یا دوم نزدیک باشند. منظور نوعی شبیه سازی بود. انتظار این است که این شبیه سازی در همه جا صورت گیرد. مثلاً در صنعت خودروسازی کشورمان، صدا و سیما و کلیه بخش های مختلف وابسته به حاکمیت که باید پول خود را مستقیم یا غیرمستقیم از این مردم بگیرند و نمونه ای افراطی از نوع دوم هستند.

تبلیغ توهین آمیز

ماه رمضان فرصتی را فراهم می کند که بیشتر پای تلویزیون باشیم. در این مدت نکته ای به ذهنم رسید که از یکی از دوستان همکار با صدا و سیما آن را جویا شدم. در بخش آگهی های بازرگانی آرم شبکه با یک نماهنگ تبدیل به یک چشم می شود و پس از پایان تبلیغات دوباره آن چشم با یک نماهنگ به آرم شبکه تبدیل می شود و برنامه ادامه پیدا می کند. اما گاهی می بینیم در کمال تعجب بعد از پایان کار و تبدیل آن چشم به آرم شبکه باز هم چند آگهی دیگر پخش می شود. شاید اگر این اتفاق به صورت تصادفی و در ساعات مختلف روز رخ می داد می شد خیلی بدبین نبود. ولی روی دادن این مساله در ساعات و برنامه های پربیننده شک را تقویت کرد و موجب پیگیری این مساله نه چندان مهم شد. طبق اطلاعات واصله زمان فوق گران ترین زمان پخش آگهی ها محسوب می شود. سفارش گیرندگان تیزرهای صدا و سیما معتقدند ارزش این زمان به این دلیل بالا است که مردم معمولاً در هنگام پخش آگهی ها صدای تلویزیون را که معمولاً بسیار بالاتر می رود کم می کنند و به کار خود مشغول می شوند یا حتی بر اساس زمان نوشته شده در زیرنویس به شبکه های دیگر سر می زنند، اما بعد از تبدیل آرم آگهی به آرم شبکه با نماهنگ به معنی پایان آگهی ها دوباره صدای تلویزیون را زیاد و توجه خود را جلب می کنند. قطعاً آگهی که در این زمان پخش می شود شانس بسیار بیشتری برای جلب توجه عمومی دارد و طبعاً باید مبلغ بیشتری برای آن پرداخته شود.

اگر این اطلاعات یا حتی فرضیه درست باشد واقعاً باید متاسف بود. درست است که یکی از هنرهای این دوستان تبلیغات چی ارزش سازی است، اما این ارزشی است که به قیمت فریب کامل و صد در صدی مردم به دست آمده است. جالب آنکه برای این هنر پول هم طلب می شود.

اگر این اتفاق در یک شبکه خصوصی یک کشور با حکومت غیردینی می افتاد هیچ تعجبی نداشت (اگرچه حکومت های لائیک نیز تنها حوزه دین را از حوزه سیاست مجزا کرده اند اما تلاش می کنند در ظاهر هم که شده اخلاق را در تمامی حوزه ها محور قرار دهند) اما در حکومتی که قانونگذاران آن در ابتدای کار تنها به بهانه تضمین حفظ اخلاق واژه اسلامی را به پایان نام حکومتش افزوده اند، حکومتی که در آن تنها به بهانه همین ارزش های اخلاقی مجوز شبکه های خصوصی داده نمی شود، این یک افتضاح رسانه ای است. شاید به تنهایی خیلی مهم نباشد. اما نشانه ای است که به معنی بی اعتنایی به آگاهی و شعور مردم. متاسفانه این مساله را نمی توان یک استثنا در صدا و سیما دانست. در بخش های سیاسی و خبری که اوج آن به اخبار کیهانی بیست و سی می رسد یا تحلیل ها و سخنرانی هایی به صورت کاملاْ انحصاری در اختیار افراد خاصی است و بدون هیچ سند و مدرک و دیدگاه علمی هرچه به ذهنشان می رسد٬ بیان می کنند.

از انحصار بیش از این نمی توان انتظار داشت. چه در شکل رسانه ای آن چه در هر شکل دیگر.

آب راکد در نهایت به گنداب تبدیل می شود.

بومی سازی توسعه

ایران کشور عجیبی است. از هر لحاظ. برای اینکه تکلیف مردم را مشخص کنند پشت چراغ قرمز تایمر می گذارند، آن وقت می بینی تایمر 30 ثانیه روی عدد 7 متوقف شده است. برای اینکه روند رو به نظم پیشرفت پروژه ای عمرانی را نشان دهند و مجری را نیز وادار به پاسخ گویی کنند، بالای پروژه تایمر روزشمار می گذارند باز هم می بینی چند هفته است که روی عددی متوقف مانده است. نمونه اش همین میدان توحید. آدم به یاد مسابقه بسکتبال می افتد (در بسکتبال بر خلاف فوتبال وقتی توپ از زمین بیرون می رود بازی متوقف می شود)

وقتی به این قدرت حلالیت فرهنگ ایرانی فکر می کنم، از هر اصلاحی ناامید می شوم. این فرهنگ قدرت این را دارد که مهم ترین مفاهیم پایه ای توسعه را منحرف و حتی به افتضاح بکشاند و سپس الگویی برای جهانیان شود. گویی همه چیز در حال ایرانیزه شدن است. به قول بعضی "دنیا در حال احمدی نژادی شدن است".

می ترسم دموکرات نشویم هیچ، این الگوی دموکراسی خود را به دنیا صادر کنیم و ریشه همه چیز را از بیخ و بن بزنیم.

رویکرد به شرق (2)

پنجشنبه شب گذشته دکتر ولایتی در صدا و سیما حضور یافت تا تحلیل تخصصی خود را پیرامون شرکت ایران در سازمان همکاری های شانگهای و چشم انداز آن ارائه کند. لازم به توضیح نیست که دکتر ولایتی پس از چند دوره مسؤولیت وزارت امور خارجه کشور، اکنون مشاور امور بین الملل مقام رهبری محسوب می شود. آنچه جالب توجه است این است که مجری تلویزیون از آقای ولایتی به عنوان فردی نام بردند که بسیاری از نظرات ایشان در سیاست خارجی ایران به کار گرفته می شود و همچنین نخستین کسی بودند که از سیاست رویکرد به شرق نام بردند و دفاع ایشان از این سیاست موجب شد که در سیاست خارجی ایران به کار گرفته شود. در همین جا لازم است از صدا و سیما تشکر به عمل آید که از کارشناسانی بهره می جوید که خود در طرح ریزی بسیاری از امور نقش مؤثر دارند و بی دلیل از نظرات کسانی استفاده نمی کند که ممکن است حرف های زیبا بزنند یا تحلیل هایی به نظر پیچیده و جالب توجه داشته باشند، اما نظرات علمی و کارشناسی آنها کوچکترین نقشی در روند گذشته، حال و آینده ایران ندارد!

در ابتدای این برنامه سوابقی از چگونگی و دلایل تشکیل سازمان همکاری های شانگهای ارائه شد. آقای دکتر ولایتی به درستی محورهای شکل گیری چنین سازمانی را مواردی چون مبارزه با تروریسم و مواد مخدر و رفتارهای دوگانه سیاسی و در دوره های بعدی مشکلات منطقه نام بردند که یکی از دلایل به کارگیری چنین نام هایی عدم ایجاد حساسیت و مشخص نشدن اهداف پنهان بود. در بخش بعدی ایشان پتانسیل های جمعیتی، ژئوپلیتیک، منابع و ذخایر طبیعی، نظامی و اقتصادی کشورهای عضو این سازمان را عنوان کردند. از صحبت های ایشان این طور استنباط می شد که در صورت تحکیم چنین سازمانی ابرقدرت بعدی در دنیا امریکا نخواهد بود. همچنین مهم ترین محور شکل گیری این سازمان را کم کردن نقش کشورهای غربی به خصوص امریکا در ابتدای امر در آسیا و پس از آن در سراسر دنیا عنوان کردند. بنابراین با توجه به فرصت های موجود و منافع مشترک اقتضا می کرد که ایران نیز به عنوان یکی از کشورهای قدرتمند منطقه به این سازمان بپیوندد. تاجیکستان (میزبان نشست فعلی) مهم ترین مدافع پیوستن ایران به سازمان (و پس از آن روسیه) به شمار می رود. اما چین به دلیل اتخاذ سیاست گام های آهسته تنها با شرکت ایران در سازمان به عنوان عضو ناظر موافق است. به هرحال آقای دکتر ولایتی به تفصیل منافع سیاسی، امنیتی، اقتصادی و نظامی ایران را تشریح و چشم انداز آنها را پس از پیوستن به این سازمان ترسیم کردند. در کنار این گفت و گوی دو نفره نیز هنرمندی در حال طراحی بود که پایان کار کاریکاتوری ترسیم کرده بود که انسان هایی با سری به شکل کره زمین و مزین به پرچم کشورهای ایران، چین، روسیه، تاجیکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان و هند شانه به شانه یکدیگر در حال مشورت بودند و امریکا با همان چهره پیرمرد شرور با کلاه انگلیسی با قدی کوتاه در حال لرز و وحشت از کنار آنها می گذشت.

  • شاید همان مقاله پیشین کفایت می کرد اما لازم است توضیحاتی بدان اضافه شود. نخست آنکه سازمان همکاری های شانگهای که ابتدا با شرکت 5 کشور تشکیل شد، اهداف شکل گیری خود را به صورت صوری و جعلی بیان نکرده بود. اما شاید فصل مشترک صحبت های آقای ولایتی و این مقاله این باشد که در آن زمان امریکا به بهانه تروریست و مواد مخدر در امور کشورهای آسیایی به خصوص خاورمیانه مداخله می کرد که قدرتمندانی چون روسیه و چین قصد داشتند نشان دهند که بدون حضور امریکا و غرب توانایی حل مشکلات منطقه خود را دارند.
  • در بخشی از صحبت های آقای دکتر ولایتی بر مانور مشترک اعضای اصلی این سازمان تأکید می شد و آن را نشانه ای از اهداف اصلی سازمان می دانستند، این مانور در روزهای بعد توسط روزنامه های اصلی جناح موسوم به محافظه کار مانند کیهان مورد تأکید قرار گرفت. قطعاً این نکته بسیار مهمی است که نشان می دهد حتی اگر سازمان شانگهای یک ائتلاف نظامی آسیایی مانند ناتو در اروپا را در چشم انداز خود به تصویر نکشد، حداقل در پیگیری اهداف نخستین خود این پتانسیل را دارد که جدیت بیشتری به خرج دهد و از حوزه صحبت در دور میز خارج شود. حتی اگر این کار را با سیاست گام های آهسته آغاز کرده باشد.
  • اینکه تاجیکستان مهم ترین مدافع پیوستن ایران به این سازمان است، دلایل مشخصی دارد. شاید مهم ترین آنها این باشد که این کشور فارسی زبان در حوزه فرهنگی خود با ما احساس هم وطنی می کند. روسیه هم طبعاً اهداف ژئوپلیتیکی را در خاور میانه دنبال می کند. اما مخالفت چین با پیوستن ایران به عنوان عضو اصلی بسیار پرمعنا است. قطعاً محاسبه هزینه و فایده در وضعیت حال و آینده منطقه نقش مهمی در این مخالفت دارد.
  • نگاهی دوباره به کشورهای عضو مواردی را خاطرنشان می کند. تمامی این کشورها دارای گرایشات کمونیستی در گذشته بودند و درحال حاضر نیز نه تنها حکومت هایی مذهبی ندارند بلکه بی دینی حکومت های آنان بسیار متفاوت از فرهنگ لائیسیته در غرب است. تفاوت های ایدئولوژیک و عواقب آن در مقاله قبلی نیز مورد تأکید قرار گرفته بود. همچنین مهم ترین هدف پنهانی که از تشکیل چنین سازمانی در ابتدای امر به ذهن هر کسی می رسید، تلاش روسیه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تغییر مواضع در چین، برای بازسازی انسجام گذشته و احیای قدرت شرق سیاسی (بدون گرایشات لزوماً کمونیستی و مارکسیستی) جهت خارج کردن جهان از وضعیت تک قطبی بوده است.
  • نخستین باری که واژه رویکرد به شرق به طور عام شنیده شد، زمانی بود که در قراردادهای اقتصادی اولویت اصلی به چین و روسیه داده می شد. در بهترین حالت اگر تحلیل بنیان گذار این نظریه را بپذیریم، سازمان شانگهای یک ائتلاف نظامی ـ سیاسی است. ولی قطعاً هیچ ارتباط مستقیم و حتی غیرمستقیمی به تشکیل قدرت اقتصادی در جهان ندارد. زیرا اگر چنین بود حداقل باید تلاشی از سوی کشورهای چین و روسیه جهت به عضویت درآوردن کشورهایی چون ژاپن، کره جنوبی، مالزی، تایوان، هنگ کنگ، سنگاپور و ... را شاهد می بودیم. همچنین عضویت کشورهای آسیای میانه که به لحاظ اقتصادی و نظامی بسیار ضعیف محسوب می شوند چه معنایی می تواند داشته باشد؟ همچنین تعامل گسترده اقتصادی چین با امریکا (بزرگترین شرکای اقتصادی در جهان) و هند با انگلستان و تعامل نظامی کشورهای آسیای میانه با امریکا چطور توجیه می شود؟
  • فرض می کنیم که بنیانگذاران و عملگران سیاست رویکرد به شرق نیز به درستی می دانند که این یک سازمان اقتصادی نیست، ولی منافع نظامی و سیاسی و امنیتی ایران توجیه می کند که برای پیوستن قطعی ایران به چنین سازمانی و برگزاری نشست های آینده آن در ایران هزینه هایی در بعد اقتصادی نیز در نظر گرفته شود. بالفرض که این هزینه ها اولویت دادن به کشورهای عضو این سازمان در مزایده های کلان بین المللی اقتصادی کشورمان باشد. اگرچه در صورتی پذیرفتن تمام پایه های استدلالی رویکرد به شرق نیز چنین امری باید با محاسبه دقیق و همه جانبه تمامی منافع اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و امنیتی کشور در بعد ملی همراه باشد. ولی آیا این تخفیف عجیب 30% (ضرر نزدیک به 200 میلیارد دلاری) در قرارداد صادرات گاز ایران به چین و هند ارائه باجی به کشورهای عضو سازمان شانگهای جهت پیوستن ایران به سازمان می شود. تا بدانجایی که آقای نژادحسینیان با اعلام انجام یک خیانت به ملت استعفا دهد و روحانیونی چون حجت الاسلام محتشمی پور این مسأله را غیرشرعی بدانند؟ یا شاید مسائل نظامی و سیاسی در منافع ملی ایران چنان اولویتی دارد که می توان تمامی منافع اقتصادی این کشور و ملت را فدای آن کرد؟ گیریم که چنین باشد. اما وای بر ما اگر فرض های بنیادین سیاست رویکرد به شرق درست نباشد.

پی نوشت: بماند که عضویت در سازمان شانگهای حتی در صورت درست بودن آن فرض ها حتی با احتمال 1% تلرانس در پیشرفت مسیر مورد نظر ایران در سازمان ارزش چنین ریسک های اقتصادی را ندارد، نتایج و عواقب رویکرد سیاسی و اقتصادی ایران در بعد بین المللی برپایه فرضیات تشکیل این سازمان به جای خود.

انقلاب مخملی

دو قسمت از اعترافات سه محقق ایرانی به نام های هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو در صدا و سیما پخش شد. ظاهراً اتهام اولیه این سه محقق ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با مؤسسه ویلسون و بنیاد سورس بود که این نهادها علاوه بر تحقیقات اجتماعی به خصوص در کشورهای در حال توسعه با ارتباط با دانشگاه ها و محققین، حمایتی مالی از انقلاب های رنگی در کشورهای تازه استقلال یافته اتحاد جماهیر شوروی داشتند. این مسأله به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و جاسوسی منجر شده بود. متأسفانه تا کنون تحلیل چندانی از سوی سیاسیون و تحلیل گران سیاسی کشور در این حوزه منتشر نشده است. شاید دلیل اصلی این امر این باشد که در صورت ارائه تحلیلی که تلاش صد در صدی جهت تأیید حرکت صدا و سیما و کلیه دست اندرکاران این برنامه نداشته باشد، به نوعی به وابستگی به همین جریان یا حمایت غیر مستقیم و طبعاً همان اتهامات متهم شوند. ملاحظات امنیتی تا حدی می تواند این عافیت طلبی را توجیه کند. البته قطعاً برادران وزارت اطلاعات هم اگر به این حرکت خود اطمینان داشته باشند، طبیعی است که به دنبال سایر ریشه ها و سر نخ ها در داخل کشور باشند. البته جسته و گریخته اظهار نظرهایی صورت گرفته است. مثل اظهار نظر یک مقام قضایی که از مخالفت برخی مسؤولین نظام با پخش تلویزیونی این برنامه سخن گفته بود و نوع صحبت این متهمین را بیشتر به صحبت کارشناسان سیاسی در یک برنامه تلویزیونی شبیه می دانست. از طرفی سایت بازتاب نیز ضمن برخی انتقادات، انقلاب ایران را نخستین انقلاب مخملی و نرم در دنیا و امام خمینی را پایه گذار چنین انقلاب هایی می دانست و از این امر اظهار تأسف کرده بود که چرا باید نظام به مرحله ای برسد که انقلاب های مخملی را این چنین تبلیغ کند (گزاره نخست این اظهار نظر چندان درست نیست. دلیل آن در ادامه خواهد آمد). برخی افراد نیز از هدف چنین برنامه هایی صحبت می کنند و آن را به دوران استالین در شوروی نسبت می دهند که سیاسیون کشور در مصاحبه تلویزیونی خود را وابسته به بیگانگان (در آن زمان امریکا و امپریالیسم) و برنامه های خود را نیز در جهت منافع آنان معرفی می کردند. استالین در این برنامه ها ارعاب و سرکوب منتقدین خود را پیگیری می کرد. البته در شرایط فعلی این امر به طور کامل نمی تواند در ایران صادق باشد. همچنین اگرچه تشخیص اهداف و نیات قلبی و ذهنی ترتیب دهندگان چنین برنامه هایی برای ما امکان پذیر نیست اما حداقل می توان از تبعات آن برخی موارد را نام برد. شاید هدف از پخش چنین برنامه ای اطلاع رسانی به شهروندان باشد. امکان بررسی گسترده ای برای نگارنده در جهت بازتاب این اطلاع رسانی وجود نداشت. اما بیشتر سیاسیون این برنامه را تماشا کرده بودند و عامه مردم هیچ گونه توجهی به آن نداشتند و این برنامه را مانند سایر برنامه های تفسیری و تحلیلی شبکه های مختلف تلویزیونی غیرجذاب می دانستند. اندک تعداد افراد غیرسیاسی تماشاگر این برنامه متوجه نشده بودند که این افراد متهم هستند و پیش از توضیحات دوستان تصورشان بر این بود که اینها اساتید دانشگاه یا تحلیل گران سیاسی صدا و سیما بوده اند. همچنین افرادی که به نوعی متوجه این شده بودند که این یک اعتراف تلویزیونی است متوجه نبودند که این افراد به چه چیزی اعتراف می کنند و جرم واقعی چیست. اما این اطلاع رسانی از یک منظر دیگر موفق بوده است که شاید چندان برای نظام مطلوب نباشد. بنا به دلایلی انقلاب مخملی همیشه خط قرمز مطبوعات و سیاسیون ایران بوده است. بنابراین اکثریت مردم هیچ اطلاعی از مفهوم آن نداشتند. صحنه هایی که در بین اعترافات پخش می شد تا حدی و البته اندکی توانست این مفهوم را برای اندک بینندگان برنامه روشن کند.

در میان سیاسیون نیز اگرچه بسیاری دوران حاضر را متفاوت با دوران استالین می دانند، اما به هرحال این سکوت محتاطانه نخستین واکنش سیاسیون به این برنامه است. درحالی که وزارت خارجه امریکا و کاخ سفید نخستین واکنش ها را نشان داده اند، عجیب است که در درون ایران هیچ صدایی بیرون نمی آید (نه در دفاع بلکه تحلیلی به لحاظ اهمیت یک موضوع سیاسی). در این مورد در انتها نوشته خواهد شد. اما در همین جا اشاره می شود که متأسفانه یا خوشبختانه هدف از این مقاله دفاع از دستگیری یا تلاش برای آزادی کامل متهمین نیست. چرا که نه شناختی واقعی و حقیقی از این افراد و دسترسی به زندگی شخصی آنها وجود دارد که در خصوص مسائلی چون جاسوسی اظهار نظر شود و نه به تبعات بعدی آن می ارزد! در این مقاله تنها تلاش می شود که بیشتر به تبعات امر و برخی نکات اشاره شود.

 

انقلاب های مخملی، انقلاب نیستند!

شاید این هم مانند بسیاری واژه های سیاسی و حقوقی انگلیسی دیگر که در زبان ما به صورت عربی ترجمه شد، تبعات ناگوار زیادی داشته باشد. شاید امکان این وجود نداشت که واژه ای برای آن انتخاب شود که تمامی بار معنایی و محتوایی آن را به دوش بکشد. البته برای کشورهایی که سابقه انقلاب (Revolution) را ندارند این واژه را در کنار انقلاب  می توانند به شورش یا حرکت انتقالی (منفی و مثبت) ترجمه کنند و خود انقلاب هم به معنی منقلب شدن و تحول بزرگ خیلی واژه بدی نیست. ولی در کشوری که انقلابی رخ داده است از یک طرف انقلابیون سابق یک برداشت دارند (که طبعاً انگیزه حفظ نظام آنها را وادار به واکنش سریع و خشن می کند) و از طرفی به قول وبلاگ بوی خاک مردمان کوچه و خیابان زجر کشیده در سال های پس از انقلاب نیز یک برداشت دیگر دارند که به هیچ وجه حاضر به تکرار آن نیستند. نخستین بار هم که عبارت براندازی از طریق انقلاب مخملی را از زبان وزیر اطلاعات شنیدم نه خنده ام گرفت و نه تعجب کردم. تنها تصورم این بود که شاید این اتفاق برای نخستین بار قرار است در ایران روی دهد. چرا که اساساً انقلاب های مخملی منجر به براندازی نمی شوند و نظام پیشین بر سر جای خود می ماند. مثلاً در گرجستان مردم از رئیس جمهور مادام العمر خود شواردنادزه خواستند تا استعفا دهد و او هم پس از دیدن تصمیم جدی در مردم استعفا داد!!! در اوکراین انتخابات دو بار برگزار شد، اما هر بار حکومت نتیجه را برعکس اعلام می کرد، اما وقتی مردم به خیابان ها ریختند حکومت ناچار به پذیرش خواست اکثریت و تکرار انتخابات و اعلام نتیجه واقعی شد. اگراین طور باشد انقلاب مخملی حتی از اصلاحات نیز ضعیف تر است و نتیجه آن را تنها می توان با خواست اصلاح طلبان به اصطلاح حکومتی در ایران (معتقد به تغییر و اصلاح افراد و نه تغییر و اصلاح برخی نهادها و قوانین نظام) مقایسه کرد. با این تفاسیر می توان نتیجه گرفت تنها دلیلی که به این رویدادها انقلاب می گویند سرعت وقوع و نتیجه شگرف و روش انجام آنها است. اما به لحاظ نتیجه به هیچ وجه واژه انقلاب برازنده نیست.

 

مخملی یا گفتمان نرم

این واژه جالب تنها به این دلیل انتخاب شده است که مبارزین سیاسی که نه اصلاح طلبان سرعتی!!! در این روش از ادبیات خشونت آمیزی استفاده نمی کنند. از ابتدای امر در روزنامه ها و نهادهای مدنی خواست های خود را به صورت مسالمت آمیز مطرح می کنند و در نهایت در صورت بی اثر بودن طرح خواست ها به این صورت، با هدایت جنبش های اجتماعی تظاهرات های مسالمت آمیز و کم سر و صدا و حتی شادی را برگزار می کنند. چرا به انقلاب های مخملی، انقلاب های رنگی می گویند؟ دلیلش این است که در هر یک از این کشورها (اوکراین، لهستان، گرجستان و ...) مردم با در دست داشتن پارچه ها، پلاکاردها، گل ها، بادکنک ها و حتی پوشیدن لباس هایی به رنگی خاص و متحد در راهپیمایی ها و تجمعات شرکت می کردند. دلیل این امر این بود که این رنگ ها به همراه معنای آنها در آن کشور به نوعی فصل مشترک شرکت کنندگان به شمار می رفت و برنامه ریزان و مجریان خیابانی می توانستند به این وسیله از خشونت و به بیراهه رفتن تجمع جلوگیری و تا پایان برنامه جنبه مسالمت آمیز را حفظ کنند و خواست های خود را پیش ببرند. بر خلاف کشور ما که اگر 100 نفر به صورت غیر حکومتی بخواهند از میدان انقلاب اسلامی تا میدان آزادی راهپیمایی مسالمت آمیزی را در خصوص یک امر صنفی داشته باشند، در ابتدای امر کار را با شعارها و نفراتی مشخص آغاز و در انتها با شعارها و نفراتی دیگر و پیش بینی نشده به پایان می رسانند!!! 

در اینجا در حاشیه به این نکته اشاره می شود که انقلاب ایران اگرچه نخستین انقلاب گل سرخ یا گل در برابر گلوله بود، ولی حتی اگر شهدا و خشونت انقلاب را در نظر نگیریم و این نکته را محور قرار دهیم که امام خمینی با حرکت های تروریستی و چریکی و خشونت آمیز مخالف بود و مردم را به روش های مسالمت آمیز و رفتاری محبت آمیز با ارتش فرامی خواند ولی مهم ترین مسأله نتیجه انقلاب اسلامی ایران است. در انقلاب ایران نظام سیاسی به کل تغییر کرد. این نکته را هم باید در نظر بگیریم که بیشترین خونریزی ها در انقلاب ها معمولاْ پس از انقلاب است. طبعاْ انقلاب مخملی با این تعریف نه پیش نه هنگام و نه پس از وقوع انقلاب محسوب نمی شود. بنابراین به سختی می توان انقلاب مان را انقلابی مخملی بنامیم. اما باید به این نکته توجه کنیم که اگر صبحت های بنیانگذار انقلاب و شعارهای انقلاب و خواسته های مردم را در آن زمان محور قرار دهیم، اساساً انقلاب مخملی به صورت مستقل نمی تواند امری مذموم باشد (چرا که همان شعارها و اهداف را به صورت کلی پیگیری می کند). این نکته در پایان مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

 

نتایج، خواست ها و ابزارهای انقلاب مخملی

نتیجه انقلاب مخملی کاملاً واضح است؛ یک انتخابات آزاد. بنابراین نباید انتظار داشته باشیم که این اتفاق در کشورهای دموکراتیک روی دهد. تنها در کشورهای استبدادی، تک حزبی و بسته سیاسی و تنها در صورت شرایطی خاص چنین واقعه ای امکان پذیر است. این شرایط را باید در وضعیت اجتماعی جامعه بررسی کرد. بلوغ سیاسی مردم، درک مفاهیم سیاسی، همبستگی اجتماعی، خواسته های مشترک، تلاش پیگیرانه، نهادهای مدنی هدایتگر، شکل گیری جنبش های اجتماعی، مطبوعات، اندک آزادی سیاسی از مهم ترین لوازم سیاسی تحقق چنین امری هستند. حال خیلی عجیب نیست که متوجه می شویم چرا انقلاب های مخملی تنها در کشورهای تازه استقلال یافته اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی روی می دهند.

 

وقوع انقلاب مخملی در ایران غیر ممکن است

شخصاً علاقمندم بگویم که ایران کشوری دیکتاتوری، استبدادی، تک حزبی و بسته به لحاظ سیاسی نیست که نیازی به چنین امری باشد. اگر قرار است تمام هم و غم مخملی ها انتخابات آزاد باشد، ان شاء ا... بدون نیاز به زحمتی این اتفاق خواهد افتاد. اما از این گذشته ابزارهای انقلاب مخملی که در پاراگراف فوق بدانها اشاره شد در ایران وجود ندارند. اگرچه برخی از آنها درحال شکل گیری هستند.

 

انقلاب ها ساخته نمی شوند، بلکه می آیند

این جمله تافلر تنها فصل مشترک انقلاب ها و این رویداد به اصطلاح مخملی است. نگارنده معتقد است، اساساً تمامی رویدادهای وسیع اجتماعی چنین اند. درواقع فرآیندهای اجتماعی به گونه ای هستند که در کوتاه مدت نمی توان تصمیم گرفت فرآیندی اجتماعی را ایجاد کرد. به عنوان مثال نمی توان تصمیم گرفت در جایی انقلاب کرد یا تصمیم گرفت جلوی انقلاب را بعد از اطمینان از درحال انجام بودن آن گرفت. بنابراین امام خمینی رهبر انقلابی شد که وقوع آن اجتناب ناپذیر بود. در واقع مردم ایشان را به رهبری خود انتخاب کردند. این طور نبود که ایشان تصمیم به وقوع انقلاب در ایران داشته و این کار را هم پس از چند سال انجام داده باشد! انقلاب ایران محصول روندی اجتماعی و امری اجتناب ناپذیر بود. انقلاب مخملی هم همین طور است. وقتی کشوری به این مرحله می رسد و شرایط آن نیز وجود دارد، دیگر نه کسی می تواند ادعا کند که قصد انقلاب مخملی دارد و نه کسی می تواند ادعا کند که جلوی آن را خواهد گرفت. کار از کار گذشته است. بنابراین نگارنده معتقد است نه تنها افراد دستگیرشده بلکه اساساً هیچ فردی نمی تواند اراده یا حتی عاملی برای این کار باشد. آنها ممکن است محققین انقلاب مخملی و حتی امکان پذیری وقوع آن در ایران باشند (که این هم به لحاظ علوم سیاسی می تواند موضوعی قابل تحقیق باشد، اگرچه در ایران جزو خطوط قرمز نظام ما است و در سایر کشورها نیست، همین طور که در ایران می توان در مورد انقلاب مثلاً کوبا یا وضعیت لبنان یا هر کشور دیگر تحقیق کرد. بگذریم، قصد دفاع از فرد خاصی نیست) اما به هیچ وجه نمی توانند به تنهایی عامل، مجری و محرک انقلاب مخملی باشند. همچنین معتقدم در هر فرآیند اجتماعی سیاسی هم اراده خارجی وجود دارد، هم جاسوس و هم ........ . اما هیچ کدام از اینها نه عامل اند و نه چندان اثرگذار. در انقلاب اسلامی ما هم به هرحال سیاستمداران هر کدام از کشورهای خارجی به فکر فرو رفتند و تصمیم گیری کردند. به عنوان مثال امام به فرانسه تبعید شد. اما فرانسه شرایطی را داشت (این به دلیل آزادی های سیاسی کشوری چون فرانسه بود) که انقلابیون ایران قادر به رفت و آمد به منزل امام و سازماندهی خود بودند. ممکن بود برخی کشورها از انقلاب ایران پس از انجام، حمایت کنند و دولت مردمی را به رسمیت بشناسند. برخی برعکس. ممکن بود برخی کمک هایی هم بشود. یا برعکس برای سرکوب کمک هایی بشود. اینها همه وجود دارد اما نمی توان گفت که انقلاب اسلامی ایران یا هر انقلاب دیگری ساخته خارجی ها است. به هرحال امریکا کشوری لیبرال و دشمن سیاسی و اقتصادی شوروی سابق بوده است. طبعاً از این فرآیند در کشورهای جداشده از شوروی حمایت می کند. البته آن رقم هایی که در صدا و سیما عنوان شد تنها به چاپ تعدادی پوستر و کاغذ می انجامد و نه بیشتر. اما بپذیریم که هر کشوری در روابط بین الملل منافعی دارد و آن منافع را پیگیری می کند. اما فرآیندهای اجتماعی این چنین نیستند که بتوان به همین راحتی آنها را مانند اتومبیل هدایت کرد و برای آنها تصمیم گرفت. حمایت و عدم حمایت های جنبی امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است. اما نقش اساسی را خود جامعه دارد.

 

برخی نکات قابل توجه:

·   اگر افراد دستگیر شده جاسوس نبودند (حتی با وجود اینکه امکان وقوع انقلاب مخملی در ایران نیست و حتی مقدمات آن نیز شکل نگرفته است و حتی اکثریت از مفهوم آن نیز اطلاعی ندارند) آیا می شد اتهام دیگری را مطرح کرد؟ آیا اینها تهدیدی برای نظام هستند یا درخواست های جنبش های اجتماعی؟

·   یکی از عواقب ناگوار برنامه این بود که نه تنها بسیاری از این ترس دارند که مسائلی مانند تحقیقات سرمایه اجتماعی یا حکمرانی خوب یا ... مورد پیگیری و مؤاخذه قرار گیرد -اگرچه نفس هر کدام از آنها امری پسندیده و لازم در هر کشوری برای ثبات حاکمیت موجود هستند- برخی واهمه دارند که با توجه به اینکه فازبندی انقلاب مخملی در این برنامه ارائه شد، عده ای به دلیل اینکه جنبش زنان یا جنبش دانشجویی هستند و عده ای به دلیل اینکه از دموکراسی یا حقوق بشر صحبت می کنند و طبعاً در فاز 1، 2 یا 3 انقلاب مخملی قرار می گیرند و ممکن است غیر مستقیم یا مستقیم با این افراد در تماس باشند یا نباشند، دستگیر شوند!!

·   آیا نظام خود را در برابر انقلاب مخملی احساس می کند و می خواهد جلوی آن را بگیرد یا از هر چیزی که می تواند به انتخابات آزاد منجر شود می خواهد جلوگیری کند؟ این سؤالی است که در بندهای پیش به قسمت اول آن پاسخ داده شد. پاسخ قسمت بعدی در پارگراف ذیل می آید.

·   یک بار دیگر نقش خارجی را کنار بگذاریم و تنها به منافع ملی بیاندیشیم، فرض کنیم عده ای در ایران درخواست برگزاری انتخابات آزاد دارند، یا دموکراسی، یا توجه به حقوق بشر یا حقوق زنان یا کودکان یا ... . آیا به واسطه اینکه ممکن است این مسأله فاز اول انقلاب مخملی باشد یا حمایت خارجی در کار باشد می توان آنها را سرکوب کرد؟ اتفاقاً باید در اینجا این نکته را خاطر نشان کرد که اگر قصد داریم از انقلاب مخملی (که شرح آن در بالا آمد) جلوگیری کنیم، بهتر است شرایطی عقلانی را فراهم کنیم که وقوع آن غیرضروری باشد. به عبارتی بهتر به انتخابات آزاد، رعایت حقوق انسان ها، آزادی های مدنی و قانون عادلانه تن بدهیم که هیچ یک از اینها نه غیر انسانی و نه غیر اسلامی است. (چرا به جای ذکر اینها از عباراتی مانند جامعه باز به کرات استفاده می کنیم و معنای آن را نیز ذکر نمی کنیم؟) والا باید آرزو کنیم که در این کشور انقلاب مخملی روی دهد. چرا که انقلاب مخملی جایگزین شایسته انقلاب های خونین و تمام مراحل آن در چارچوب قانون اساسی همان کشور است و نتیجه آن هم تغییر نظام نیست.

·   به عنوان یک اصلاح طلب امیدوارم حتی این فرآیند اجتماعی که هم نظام موجود حفظ می شود و هم هزینه ای بسیار کمتر از انقلاب های واقعی دارد، روی ندهد. اساساً نیازی به خیابان ریختن ولو به قیمت پرت کردن گل و بادکنک به هوا نباشد. علاقه ام این است که انتخاباتی آزاد و دموکراتیک در کشور روی دهد. حقوق تمامی انسان ها رعایت شود. زنان به اندازه مردان از حقوق مساوی برخوردار شوند. با دانشجویان مانند دانشجو برخورد شود. کارگران شغل خود را از دست ندهند و حقوق کارگری مناسب داشته باشند. بیکاری کم شود. آزادی های اجتماعی و سیاسی وجود داشته باشد. برنامه های توسعه زندگی همه ما را بهبود بخشند و کشور به سمت پیشرفت و رقابت با کشورهای توسعه یافته برود. عدالت و رفاه تحقق یابد. والا هر روز باید جلوی یک چیزی را بگیریم.

 

 

 

 

برنامه اقتصادی دولت احمدی نژاد

مناظره های منتقدان عملکرد اقتصادی دولت و مدیران اقتصادی مدافع این عملکرد توسط صدا و سیما در حال برگزاری است. در این مناظره ها منتقدین با دو رویکرد به بحث می پردازند. در رویکرد نخست با مبنا قراردادن برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله نظام به عنوان اسناد بالادستی مصوب و موجه، عملکرد اقتصادی دولت را بر مبنای معیارهای این اسناد مورد بررسی قرار می دهند. پس از آن در صورت عدم نتیجه گیری مشخص تلاش می کنند تا برنامه ای مجزا از این برنامه ها را در هدف گیری های دولت بیابند و در صورت عدم یافت چنین برنامه ای، رفتارهای اقتصادی دولت نهم را به صورت مستقل بدون ارتباط با اسناد بالادستی مورد کنکاش قرار دهند و بازتاب ها و عواقب و نتایج و دستاورردهای این عملکرد را معرفی کنند. اما در میان مدافعان  وضع چندان نمی تواند مطلوب جناح محافظه کار باشد. چراکه در نخستین مناظره فرهاد رهبر رئیس سابق سازمان مدیریت و برنامه ریزی منصوب آقای احمدی نژاد به میدان بحث با دکتر ستاری فر آمده بود که خود در اعتراض به سیاست های اقتصادی بدون توجه به برنامه ریزی اصولی رئیس دولت خود و در نهایت ضربه ای که به نظام برنامه ریزی کشور توسط ایشان وارد آمده بود، استعفا کرده بود. متن استعفای ایشان یکی از مورد توجه ترین خبرهای دولتی بود. از سوی دیگر مهم ترین اقتصاددان حامی احمدی نژاد پیش از تصدی این پست آقای خوش چهره بود که اکنون به یکی از بزرگترین منتقدان عملکرد اقتصادی دولت تبدیل شده است. نمایندگان اقتصاددان محافظه کار مجلس هفتم نیز وضعی بهتر از این ندارند. اما به هرحال گرایش های اصولگرایانه شان اقتضا می کند که با نقد موردی عملکرد اقتصادی دولت های گذشته پروژه های دولت نهم را در راستای حل بحران های باقیمانده از قدیم معرفی کنند و این پروژه ها را به صورت نسبی موفق بدانند.

به هرحال برگزاری یک مناظره در صدا و سیما ملاحظاتی را می طلبد که هر دو سو به خصوص نماینده گرایش اصلاح طلب (با توجه به حاشیه امنیت تعریف شده برای آنان) خود را ملزم به رعایت آنها می کند.

در این مقاله کوتاه قصد آن می رود که از زاویه ای دیگر عملکرد اقتصادی دولت های هشتم و نهم مورد مقایسه قرار گیرد. طبعاً برنامه داشتن دولت هشتم و بی برنامه بودن دولت نهم و عدم پایبندی آن به اسناد بالادستی، ارقام و آمار نشان دهنده پیشرفت در معیارهای توسعه اعم از اشتغالزایی و کاهش میزان بیکاری، تورم، درآمد سرانه، صادرات غیر نفتی، افزایش سطح زندگی، افزایش سرمایه گذاری خارجی، میزان فرار سرمایه ها و ... هم نیست. در این مقاله تنها تلاش می شود دو محور عمده سیاست های دو دولت مورد مقایسه قرار گیرد. در ابتدا تنها به این نکته اشاره می شود که فرض نگارنده بدون برنامه بودن دولت نهم نیست. اگرچه روش های آزمون و خطا و بعضاً اتخاذ رویکرد عکس دولت پیشین و پس از شکست بازگشت به سیاست های قبلی در موارد جزئی مشاهده شده است، اما در امر کلان موضوع دیگری به صورت پررنگ خود را نشان می دهد که به صورتی تخلیصی به آن اشاره می شود.

پس از پایان جنگ تحمیلی و اولویت یافتن بازسازی کشور بار دیگر برنامه های توسعه به شکل 5 ساله اولویت خود را در نظام اجرایی کشور نشان دادند. برنامه توسعه سوم با رویکرد اقتصاد باز نوشته شد. شاید به لحاظ مکاتب اقتصادی برنامه سوم را بتوان برنامه ای لیبرال نامید. این برنامه قطعاً ضعف های عمده ای داشت که از جمله می توان به فشار وارده به طبقات آسیبب پذیر در سیاست تعدیل و از همه مهم تر، توسعه اقتصادی بدون توجه به توسعه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اشاره کرد که پیامدهای خود را به همراه داشت. بنابراین چندان تعجبی ندارد که در جبهه همراهان خاتمی هم طرفداران و هم منتقدان دولت هاشمی حضور داشتند. برنامه چهارم توسعه برنامه ای بود که توسط همراهان اقتصادی آقای خاتمی در جبهه مشارکت نوشته شد. این نکته در جهت گیری برنامه و برخورد دولت نهم با آن چندان بی اثر نیست. به عبارتی دیگر سمت و سوی سوسیال دمکراسی به لحاظ اقتصادی در برنامه چهارم دیده می شود. به بیانی برخلاف سیاست های تعدیل، اینجا بند عدالت دارای اولویت است و پس از آن رفاه اجتماعی مدنظر قرار گرفته است. پررنگ بودن این بندها در جزئیات تمامی محورها دیده می شود. مثلاً در بندهای خصوصی سازی به نحوه اعمال آن جهت جلوگیری از عواقب ناخواسته و نیز شرایط پس از خصوصی سازی مانند حفظ کارکنان و افزایش کیفیت خدمات و عدم افزایش غیرمعقول تعرفه ها و ... جهت توجه به رفاه حال عمومی دیده می شود. اما به طور کلی برنامه چهارم توسعه را باید به نوعی مکمل و در ادامه برنامه سوم بدانیم. اما مهم ترین محورهای برنامه توسعه چهارم را می توان بدین گونه نام برد:

1-   توسعه متوازن در تمامی ابعاد اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی: این موضوع از ابتدا در شعارهای رئیس جمهور هشتم سید محمد خاتمی مطرح شده بود. هیچ آگاه اقتصادی نیست که بر ضرورت توسعه و پیشرفت کشور خود شک داشته باشد. اما به هرجهت نحوه انجام توسعه محل مناقشه است. امروز تقریباً به اثبات رسیده است که دولت در فرآیند توسعه نقش برنامه ریزی، بسترسازی و فراهم کردن زیرساخت ها را برعهده دارد و در صورت رسیدن به این مرحله جامعه به سرعت در مسیر تکامل و تعالی قرار خواهد گرفت. ولی به هرجهت روند توسعه در سالیان دراز کشور ما ضعف هایی داشته که مهم ترین آنها عدم توازن است. در توسعه متوازن بازنگری ساختارها و اصلاح آنها، اصلاح قوانین و تنظیم مقررات، نهادینه ساختن مفاهیم توسعه و ترجمان ایرانی آن جهت کاهش مقاومت بافت های سنتی و بنیادگرا و سرمایه گذاری علمی روی دانشگاه ها جهت تربیت نیروهای متخصص مورد نیاز کشور و ... در دستور کار قرار گرفت.

2-   تقویت جامعه مدنی: برای پایداری مسیر توسعه کشور و خارج نشدن از آن، جامعه ایرانی نیاز به تقویت خود در برابر دولت ها و حکومت ها دارد. در چنین شرایطی پدیده دولت ـ ملت در ایران شکل می گیرد و شکاف فعلی از بین می رود. همچنین جامعه ایرانی با افزایش مشارکت های اجتماعی میزان سرمایه گذاری های اقتصادی را افزایش می دهد، ضریب سرمایه اجتماعی بالا می رود و روند پیشرفت به صورت نموداری پایدار خود را نشان می دهد. یکی از دلایل تقویت بخش خصوصی در این راستا قرار می گیرد. یکی از مهم ترین راه بالا بردن صادرات غیرنفتی و تولید ناخالص ملی تقویت بخش خصوصی است.

3-   بهره وری: این محور را در میان محورها باید مهم ترین بدانیم. فاقد از هرگونه گرایش اقتصادی و ....، تنها با محور قرار دادن عقلانیت می توان روی این مسأله به اجماع رسید. در ایران از هر سه نفر یک نفر به نوعی حقوق خود را از دولت دریافت می کند. این درحالی است که دولت غول پیکر ایران بخش اعظمی از پول نفت را صرف حقوق کارمندان خود می کند که قطعاً نمی توان این حجم عظیم را برای اداره کشوری با این تولید اندک، ضروری دانست. بحران کارآمدی مدت ها است که گریبان دولت های ایرانی را گرفته است. درآمدی نفتی به جای سرمایه گذاری روی بخش های صنعت و کشاورزی به این شکل هرز می رود و طبیعی است که با این جمعیت و درآمد سرانه پایین نارضایتی در حال افزایش است. در همین راستا کوچک کردن حجم دولت به یکی از اصول برنامه تبدیل شد. استخدام رسمی تا حد بی سابقه ای محدود و جذب نیرو در دولت به بازنشسته شدن کارمندان فعلی منوط شد. آزادسازی و خصوصی سازی خدمات دولتی نقشی پررنگ تر یافت. تجربه نیز ثابت کرده بود که این روند بیش از اینکه به نفع دولت باشد، (در صورت انجام صحیح آن) با افزایش رقابت و اشتغالزایی و فعال شدن و تقویت اقتصادی بخشی خصوصی و مردمی و افزایش کیفیت خدمات و کاهش هزینه ها و تعرفه ها به سود عموم مردم است. در راستای افزایش بهره وری بازنگری ساختار دولتی، اتوماسیون و تخصصی شدن امور نیز در دولت مورد تأکید قرار گرفت.

4-   حمایت از تولیدکنندگان، کارآفرینان، سرمایه گذاران و صادرکنندگان داخلی: اعطای وام به افراد فوق و حمایت های مختلف بانکی، بیمه ای، اعتباری و قانونی جهت تسهیل فعالیت آنها، تنظیم مقررات جدید با در نظر گرفتن این محور و اصلاح مقررات سابق از گام های بزرگی بودند که مجلس ششم و دولت هشتم در این راستا برداشتند.

5-   افزایش سرمایه گذاری خارجی: همزمان با اینکه فرار سرمایه های ایرانی مورد بررسی قرار می گرفت و حتی تلاش می شد تا بخش قابل توجهی از آنها به کشور بازگردد و از خروج سرمایه های فعلی جلوگیری شود، تلاش شد تا زمینه ها و بسترهای لازم جهت ورود سرمایه های خارجی در کشور فراهم شود. چرا که با تحقق این امر علاوه بر رفع مشکل بیکاری، می توانستیم شاهد رشد کیفی و کمی قابل ملاحظه در توسعه زیرساخت ها، انتقال فناوری روز به کشور و رشد تولید داخلی و افزایش درآمدهای غیرنفتی داشته باشیم. منطقه ویژه اقتصادی پارس (عسلویه) با جذب شرکت های عظیم خارجی در زمینه های نفتی، الکترونیکی و ... نقش عمده ای در تولید شغل (بیش از 300000 در همان ابتدای امر) و استفاده مناسب از حوزه های مشترک گازی و انتقال فناوری روز جهان به ایران داشت. تلاش شد تا این مدل در سایر زمینه ها نیز با ایجاد مناطق آزاد، گسترش صنعت توریسم، خودروسازی، مخابرات و ارتباطات و ... پیاده شود.

6-   کاهش وابستگی به درآمدهای نفتی و سرمایه گذاری روی صنعت و کشاورزی: تشکیل صندوق ذخیره ارزی گام مهمی در همین راستا بود. درواقع سطح مشخصی از فروش هر بشکه نفتی به عنوان سقف وابستگی بودجه به نفت تعیین می شد و در صورت بالا رفتن قیمت نفت از سقف تعیین و درآمد مازاد به صندوقی در مجلس شورای اسلامی (قدرتمندترین نهاد مردمی) ریخته می شد. این صندوق مجاز بود به بخش صنعت و کشاورزی جهت سرمایه گذاری روی گسترش خود و افزایش تولید و رشد تکنولوژی و سایر مواردی که قانون تعیین کرده بود، وام های کم بهره بدهد. بازگشت این وام ها به صندوق نه تنها ضمن رشد صنعت زمینه را برای استفاده مجدد از همان سرمایه ها فراهم می کرد، بلکه از وابستگی بخش صنعت به درآمد نفتی حتی به صورت غیرمستقیم نیز جلوگیری می کرد.

7-     عدالت و رفاه اجتماعی: در خصوص این بند به طور خلاصه توضیحات کافی ارائه شده است.

8-   رشد علمی (توسعه علمی): تجربه نشان داده است که در سایر کشورها توسعه علمی (تولید علم) مقدمه تولید فناوری (توسعه صنعتی) و آن نیز مقدمه تولید کالا (توسعه اقتصادی) بوده است. طی این روند برای پیشرفت اجتناب ناپذیر است و تنها چند سال سرمایه گذاری روی تولید علم پاسخ درخور و مناسبی را به بخش صنعت و اقتصاد می دهد. در غیر این صورت توسعه بدون اتکا به علم (دانش محور) نتیجه ای جز وابستگی به بیگانگان و توسعه موسمی و لنگ نخواهد داشت. در این راستا مشکلاتی نیز وجود داشت که شعارهای شایسته سالاری و جلوگیری از فرار مغزها در ذیل همین راستا مطرح شد.

دموکراسی: آنچه به عنوان دموکراسی یا ترجمه ایرانی و اسلامی آن توسط اصلاح طلبان مطرح شد، بیش از آنکه برای فرهنگ سازی محورهای فوق به خصوص یک و دو کاربرد داشته باشد و خود را در برنامه چهارم نشان دهد، نتیجه اجرای برنامه توسعه بود. درواقع دموکراسی اگرچه در اکثر کشورهای غربی مقدمه اجرای برنامه های توسعه بوده است (و در ایران نیز برای چاشنی اجرای برنامه های توسعه و الزام مدیران ضروری به نظر می رسید)، اما مطالعه کشورهای تازه توسعه یافته نشان می دهد که دموکراسی محصول اجرای فرآیند توسعه نیز هست. کوچک سازی دولت و تقویت بخش خصوصی و نهادهای مردمی و تلاش جهت افزایش کارآمدی و رضایت عمومی نتیجه ای جز تقویت مردم در برابر حکومت ندارد که دموکراسی فرآیند طبیعی این نتیجه است. کما اینکه طبیعی است که دموکراسی (مردم سالاری) به عنوان تنها راه شناخته شده فعلی برای اجرای سیاست و حکمرانی اخلاقی، فصل الخطاب سیاستمدار اخلاق گرای ایرانی باشد.

 

اما در سیاست های رئیس جمهور نهم آقای احمدی نژاد باید در ابتدا به این موارد اشاره کرد. ایشان از همان ابتدای کاندیداتوری و پس از پیروزی بر غلط بودن راه مدیران و دولت های قبلی تأکید کردند. ایشان و یارانشان در مصاحبه های مختلف اظهار داشتند که دولت نهم برنامه های خود را دارد و دلیلی ندارد برنامه هایی را اجرا کند که توسط دولت های قبلی نوشته شده اند. اگرچه انتقاد به دولت های قبلی و عدم توجه به اسناد بالادستی نظام پس از سخنرانی مقام رهبری در خصوص برابری برنامه های توسعه کشور با قانون تاحدی فروکش کرد. اما اجرای برنامه توسعه چهارم و توجه به سند چشم انداز بیست ساله به هیچ وجه توسط مجریان دولت نهم دیده نشد و این توسط مدافعان اقتصادی دولت نیز انکار نشده است. در کلیه صحبت های رئیس جمهوری هیچ تأکید خاصی بر واژه های توسعه و دموکراسی دیده نشده است. حتی در اکثر مواقع به جای جمهوری اسلامی از واژه های حکومت اسلامی یا نظام مقدس اسلامی استفاده می شود. کما اینکه کم اطلاع ترین سیاسیون ایران نیز می دانند که رئیس جمهور فعلی از طیفی به قدرت رسید که نه تنها کوچکترین اعتقادی به دموکراسی نداشت، بلکه بزرگترین مخالفان ایجاد دموکراسی در 8 سال ریاست جمهوری خاتمی به شمار می رفت. کافی است در همین عصر حاضر به نظر رئیس جمهور و وزرا و مدیران ایشان در خصوص احزاب و نهادهای مدنی مراجعه شود. شاید بسیاری چون آقای خوش چهره معتقد باشند که دولت نهم برنامه اقتصادی نداشته و تنها پروژه های اقتصادی را محور کار قرار داده که در اجرای آنها نیز موفق نبوده است. منتقدین اقتصادی دولت نهم نیز معتقد باشند که دولت برنامه نداشته و پروژه هایی را اجرا کرده است که طبق همین آمار فعلی منتشر شده (که در صحت بسیاری از آنها به دلیل تناقض فاحش مراکز آمارگیری شک است) ضربه هایی اساسی به ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور وارد کرده است. اما با نگاهی کلی به عملکرد اقتصادی دولت نهم نکته ای مهم تر نیز خود را نشان می دهد که امیدواری نگارنده این است که عامدانه نباشد و نتوان آن را برنامه نامید.

1-   اگر واژه توسعه اندکی در صحبت های رئیس جمهور فعلی نقش پررنگ خود را نشان می داد، آن گاه می توانستیم در خصوص توسعه متوازن و توسعه سیاسی، علمی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی صحبت کنیم. وضعیت احزاب و نهادهای مدنی، اساتید دانشگاه و دانشجویان، عرصه فرهنگ و هنر و به خصوص آزادی های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی در زمان دولت نهم احتیاجی به طول تفضیل ندارد. این توازن در بعد منفی قابل تحسین است!

2-   جامعه مدنی در اعتقادات رئیس جمهور و جناح موسوم به اصول گرا به چشم نمی خورد. سازمان های غیردولتی ضعف مفرطی را در شرایط فعلی احساس می کنند و احزاب نقش چندانی ندارند. بخش خصوصی نوپای ایرانی به شدت تضعیف شده است.

3-   بهره وری نیز در شعارهای ایشان مطرح نشده و در صورت طرح در موارد انگشت شمار، مقصود دیگری پیگیری می شده است. استخدام دولتی به صورت رسمی در زمان دولت احمدی نژاد آزاد شد و با رشد سرسام آوری ادامه یافت. حجم دولت بزرگ شد. بخش خصوصی در موارد گوناگون از گرفتن یک وام  (حتی در صورت پس دادن آن و سرمایه گذاری در بخش صنعت یا صادرات و واردات و خدمات) تا دخالت در امور بانک های خصوصی و دانشگاه آزاد و عدم توجه به نهادهای خصوصی و حمایت از آنها (و عدم توجه به فساد اقتصادی در بخش دولتی) در بند بهره وری قابل توجه است. در صحبت های ایشان در مورد خصوصی سازی، بازگرداندن موارد خصوصی شده به دولت مشهود بود!! اگرچه ایشان نحوه انجام این روند را نامطلوب ذکر می کردند. شاید اگر سخنرانی رهبری در خصوص اصل 44 و محوریت خصوصی سازی نبود، این عمل با جدیت صورت می گرفت. حتی تیم های فوتبال هم که قرار بود به بورس بروند، به بخش دولتی سپرده شدند. پس از سخنرانی رهبری در اجرای اصل 44 و آزادسازی وخصوصی سازی گام عمده ای برداشته نشد و این خود یکی از مهم ترین محور انتقادی کارشناسان اقتصادی است. بورس با وضعیت نزدیک به ورشکستگی روبرو شد.

4-   تولید داخلی با خطر ورشکستگی روبرو است. بسیاری از کارخانجات کشور رو به تعطیلی می روند. بیکاری افزایش غیرمنتظره ای داشته و واردات نیز به طرز سرسام آوری افزایش یافته است و صادرات غیرنفتی رشد چندانی را نشان نمی دهد. تورم به شکل بی سابقه ای متبلور شده است. تحریم های پیاپی شکل می گیرد و خطرهای بزرگتری پیش رو است.

5-   سرمایه های ایرانی به کشورهای خارجی به خصوص حاشیه خلیج فارس می رود. سرمایه گذاری خارجی افزایش چندانی نداشته است. بسیاری سرمایه گذاران خارجی قبلی نیز از کشور رفته اند. عسلویه دیگری شکل نگرفته است. همان عسلویه قبلی نیز با مشکل رکود روبرو است. امنیت سرمایه گذاری در ایران به طرز بی سابقه ای کاهش یافته است (بخشی عمده ای از آن به کنار گذاشتن سیاست تنش زدایی و اعتماد سازی و ارائه رویکردهایی متضاد مربوط می شود).

6-   از صندوق ذخیره ارزی به شیوه بی سابقه ای برداشت می شود. روش هزینه ها و بازخورد آنها دقیقاً مشخص نیست. حداقل در ده سال اخیر کشور هیچ گاه تا این حد به درآمدهای نفتی وابسته نبوده است.

7-   عدالت اگرچه مهم ترین شعار دولت نهم بود اما هنوز مشخص نیست منظور از عدالت رفاه اجتماعی است یا به قول برخی توزیع فقر. به جای تلاش جهت افزایش سطح زندگی و تولید ثروت، کاهش امنیت سرمایه گذاران و سرمایه داران دیده می شود.

8-   در توسعه علمی دولت نهم حرف چندانی برای گفتن ندارد. تغییر مداوم رویکردها نشان از آن دارد که برنامه ریزان و متخصصین و کارشناسان نقش چندانی ندارند. دانشگاه ارج و قرب سابق را ندارد و تولید علم روند صعودی خود را به شکل سابق حفظ نکرده است. فرار نخبگان به کشورهای خارجی رشد عجیبی به خود گرفته است.

اگر تمامی این رویکردهای مخالف برنامه توسعه چهارم و عملکرد دولت هشتم به صورت اتفاقی در دولت نهم خود را نشان می داد، می شد گفت که دموکراسی نتیجه عملکرد این دولت نیست. اما وقتی رویکرد سیاسیون حاضر در دولت نهم و مجلس هفتم را نسبت به دموکراسی و مبانی آن می بینیم و تمامی پازل ها را در کنار هم قرار می دهیم، فقط می توانیم دعا کنیم که این موارد تنها به صورت اتفاقی رخ داده باشد. چون می دانیم هیچ انسان اخلاقی و وطن دوستی توسعه و پیشرفت کشور خود را فدای نابود کردن برنامه ای به نام دموکراسی (که آن هم به معنی محوریت خواسته های مردم همان کشور است) نمی کند که به اصطلاح با آن مخالف است. اما مگر می شود ایشان در تمامی بند بند عملکرد خود تقویت دولت و حکومت در برابر مردم و تضعیف نهادهای خصوصی و مردمی و عدم حمایت از آنها را نبینند؟ آیا بزرگ کردن حکومت و کوچک کردن بخش های غیردولتی و خصوصی اتفاقی است؟ روش تقسیم بودجه و ارائه سایر امکانات مردمی به مردم که قاعدتاً باید وظیفه خدماتی دولت باشد، در شرایط فعلی به شکلی همراه با منت، هدیه، صدقه و اشکالی که به هیچ وجه برازنده صاحبان واقعی همین درآمد نفتی نیست، این تفکر را تقویت می کند که دولتمردان فعلی از موضعی بالا به مردم می نگرند. نگارنده تلاش می کند کلیه این موارد را اتفاقی بنگرد.

اما در نهایت بازهم باید این نتیجه گیری را داشت که اگر رویکردهای اقتصادی فعلی دولت نهم تلاشی جهت مسکوت کردن پروژه دموکراسی (که به صورت خود به خودی در هر دولتی در صورت اجرای برنامه توسعه به صورت نسبی اتفاق می افتد) نباشد، فضایی را ایجاد کرده است که با تضعیف کلیه پایه های دموکراسی، این مسأله چشم انداز روشنی را برای خود نشان نمی دهد. بنابراین تعجبی ندارد اگر تحلیل گران خارج از حکومت دولت هشتم را دولتی دموکراسی خواه و دولت نهم را عکس آن در تمامی ابعاد اعم از اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بدانند.

رویکرد به شرق

پس از روي كار آمدن دولت نهم سياستي تحت عنوان رويكرد به شرق در دستور كار دستگاه سياست خارجي ايران قرار گرفت. ظاهراً‌ اين سياست در زمان آغاز خود اين طور تعبير مي شد كه كشورهاي اروپايي كه بيشترين ارتباطات خارجي دولت هشتم با آنها (به خصوص آلمان،‌ فرانسه،‌ انگلستان و ايتاليا) بوده است،‌ نه تنها در برابر امتيازاتي كه از كشور ما دريافت كرده اند،‌ خدمات متقابلي را ارائه نداده اند بلكه در مقاطع حساس سياسي مانند تصميم گيري در خصوص نحوه دستيابي ايران به انرژي هسته اي خصمانه ترين و دشمنانه ترين موضع گيري ها را داشته اند. بنابراين بهتر است در دوره دولت جديد رويكرد به كشورهاي شرقي چون چين و روسيه كه قطعاً‌ اصولي متفاوت با كشورهاي اروپايي دارند مورد آزمون قرار گيرد.

در اينجا قصد داريم به ابعاد ديگري از اين مسأله بپردازيم. بهتر است پيش از بررسي موضوع مهم ترين محورهاي سياست خارجي ايران را مورد بازبيني قرار دهيم. لازم به يادآوري است كه محورهايي كه بدانها اشاره مي شود مربوط به دوره خاصي از عمر نظام جمهوري اسلامي نمي شوند و با توجه به اولويت داشتن و دوام آنها تا كنون پيش بيني مي شود همچنان تدوين برنامه هاي دستگاه سياست خارجي ايران نقش اصلي را بازي كنند. همچنين ممكن است برخي محورهاي اصلي سياست خارجي ايران را بيش از موارد ذيل بدانند ولي قطعاً ساير محورها را مي توان در زيرمجموعه اين سه محور قرار داد و بعيد به نظر مي رسد كه بر سر پذيرش اين سه محور در تمامي گرايش هاي سياسي داخل و خارج نظام جمهوري اسلامي ايران اختلاف نظري وجود داشته باشد. كما اينكه اين سه محور پيش از اين نيز توسط افراد ديگري از همين گرايش ها به كرات بيان شده اند. شايد از آخرين آنها بتوان از محسن سازگارا نام برد؛

  • ايدئولوژي گرايي: اسلام به عنوان ايدئولوژي نظام جمهوري اسلامي در سياست خارجي ايران نيز همواره نمود خود را نشان داده است. تلاش در جهت ايجاد رابطه با كشورهاي مسلمان تا تشكيل مجمع سران كشورهاي اسلامي، عبارت هاي ايدئولوژيك از زبان سياستمداران ايراني در بعد جهاني (صدور انقلاب اسلامي، منجي گرايي،‌پيشنهاد تشكيل مشابه اسلامي مجامع بين المللي چون اوپك و ...، دفاع از صلح طلبي اسلامي، معرفي فرهنگ اسلامي در گفت و گوي تمدن ها)،‌ موضع گيري به نفع كشورهاي اسلامي در نبرد با كشورهاي غير مسلمان از جمله افغانستان،‌ بوسني و هرزگوين و ... (جنگ آذربايجان و ارمنستان در اين ميان استثنا محسوب مي شود) مهم ترين نمونه ها در محوريت داشتن اين امر در سياست خارجي كشور هستند. نمونه هاي بسياري را مي توان ذكر كرد. اما مهم ترين آنها سخن راني هاي امام خميني بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران محسوب مي شود كه همواره بر واژه اسلام و مسلمين و وحدت بين مسلمانان تأكيد مي كردند و سخنان ايشان در خطاب به ابرقدرت ها از سوي كشورهاي اسلامي هيچ گاه فراموش نمي شود.
  • فلسطين محوري: اين كشور و مسائل مربوط به آن در شكل گيري خطوط قرمز سياست خارجي ايران بسيار مؤثر بوده است. اسرائيل نه تنها به عنوان يك كشور غاصب در ايران شناخته مي شود كه به ظلم و زور و فريبكاري و تكيه بر ابرقدرت ها يك كشور اسلامي را غصب كرده است و با صاحبان اصلي آن كشور وحشيانه رفتار مي كند. بلكه فراتر از آن اساساً مفهومي به نام ملت اسرائيل معنا نمي شود. اسرائيليان در واقع يهودياني هستند كه از نقاط مختلف دنيا به كشور فلسطين مهاجرت كردند و فاقد مليت تاريخي مشترك هستند. بنابراين نه تنها در ادبيات سياسي ايران از رژيم اشغالگر قدس استفاده مي شود بلكه طبعاً جمعيتي كه از تعدادي روس و امريكائي و آلماني و استراليائي و ... مهاجر تشكيل شده است (از نام فاميل آنها پيداست) را نمي توان ملت ناميد. تیم های ورزشی نمایندگان ملت ها به حساب می آیند و عدم رقابت ایران با تیم های ورزشی اسرائیلی تنها به معنی غیرقانونی دانستن پرچم آنان نیست. به هرحال در رفتار ديپلماتيك ايران خط قرمز فلسطين و اسرائيل بسيار تعيين كننده و زنجيره وار است. بدين معنا كه دوستان فلسطين و دشمنان اسرائيل،‌ دوستان ما و دشمنان فلسطين و دوستان اسرائيل دشمنان ما محسوب مي شوند. حتي گاهي اين زنجيره تا لايه هايي بيشتر نيز ادامه مي يابد.
  • امريكا ستيزي: ايران و امريكا به صورت سنتي از بعد از انقلاب اسلامي دشمن يكديگر محسوب مي شود. اين تنها به دليل تسخير سفارت امريكا (معروف به لانه جاسوسي)‌ توسط دانشجويان پيرو خط امام در سال 58 نيست. بلكه مي توان از حمايت امريكا از رژيم طاغوت حتي پس از انقلاب اسلامي،‌ پشتيباني كودتاي 28 مرداد، مخالفت با نهضت ملي و استعمار ايران در بيش از دو دهه، حمايت از ديكتاتوري چون رضا شاه و تلاش در جهت كودتاي نوژه و انجام عمليات طبس، حمايت از تجاوز رژيم صدام به خاك ايران و تداوم اين حمايت ناجوانمردانه در طول 8 سال جنگ خانمان سوز و همچنين مخالفت مستمر با كشورهاي اسلامي و مطالبات مسلمين جهان و حمايت و تحريك كشورهاي غيراسلامي همجوار كشورهاي مسلمان براي ايجاد جنگ هاي مذهبي و ... نام برد.

پرسشي كه در اينجا به ذهن مي رسد وزن هر يك از اين محورها در ادبيات سياسي ايران و ميزان هم پوشاني آنها است. آن چه بديهي است اين است كه اين محورها در زمان حيات حضرت امام و با استفاده از متن صحبت هاي ايشان در دستور كار قرار گرفته اند. طبعاً‌ مهم ترين محور در ادبيات سياست خارجي ايشان اسلام و نقش اسلام سياسي در دنياي جديد بود (اين ادبيات در مباحث سيد محمد خاتمي نيز به زبان خاص ايشان به روشني مشهود بود). اولويت اين محور تا بدانجا است که دو محور دیگر را نیز تحت پوشش قرار می دهد. کشور اسرائیل و مردمان آن به دلیل غصب یک کشور اسلامی که قبله دوم مسلمین در آنجا قرار دارد و نیز اذیت و آزار مسلمانان ساکن آن کشور به دشمن ابدی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد. امریکا نیز به دلیل مخالفت با خواسته های مذهبی ایرانیان و سایر کشورهای اسلامی و دشمنی و مخالفت با آنها در ردیف دشمنان اصلی ایران قرار گرفت. بنابراین به نوعی می توان گفت که دو محور امریکاستیزی و فلسطین محوری نه تنها با یکدیگر و به خصوص محور ایدئولوژی گرایی هم پوشانی دارند بلکه به نوعی زائیده این محور هستند. به راحتی می توان استنباط کرد که در زمان حیات امام محور فلسطین محوری اولویت بالاتری نسبت به امریکاستیزی دارد. این اهمیت خود موجب نامگذاری یکی از روزهای سال به نام روز قدس شد. امام در مصاحبه های مختلف پیش از پیروزی انقلاب و نیز سخنرانی های پس از آن دلایل دشمنی با امریکا را ذکر کرده است که عمدتاً در سطرهای فوق بدانها اشاره شد. اما ایشان ذکر کردند که تنها در صورتی این دشمنی پایان می یابد که امریکا دست از رفتارهای ناپسند و خصمانه خود نسبت به مسلمانان بردارد و به دلیل رفتارهای گذشته خود از ملت ایران عذرخواهی کند. ولی ایشان چنین شانسی را هیچ گاه برای اسرائیل قائل نبودند. کما اینکه به یاد داریم یکی از دلایل دشمنی ایران با امریکا حمایت این کشور از رژیم اشغالگر قدس بود. پس از فوت امام این محورها همچنان در محتوای سخنان رهبر انقلاب به چشم می خورد. نمی توان به صراحت گفت که وزن بندی و اولویت گذاری محورها جابجا شده است. اما حداقل این را می توان درک کرد که با تک قطبی شدن جهان و آغاز رفتارهای مداخله گرایانه امریکا در امور جهان به خصوص خاورمیانه، محور امریکاستیزی از گذشته پررنگ تر شد و نقش بیشتری را در ادبیات سیاست خارجی ایران بازی می کرد. اشاره به دشمن و ترفندهای او و روش های مقابله با آن توسط کلیه مسلمانان در اکثر سخنرانی های مقام رهبری به چشم می خورد. بر هر کسی آشکار بود که این دشمن دولتی به جز دولت امریکا نبود.

پس از این مقدمه نسبتاً طولانی لازم است نخستین نتیجه گیری نسبت به سیاست رویکرد به شرق صورت گیرد. این سیاست تنها به مسائل هسته ای ایران و آنچه عدم نتیجه گیری از ارتباط با کشورهای اروپائی خوانده می شود در دستور کار ایران قرار نگرفت. بلکه به نظر می رسد طراحان این سیاست دو منظور اساسی را در ذهن خود داشتند. نخست آنکه اگر قرار است ایران در برابر دشمنی ابرقدرت مانند امریکا به تقویت خود بپردازد، در ابتدا لازم است که با کشورهایی که دشمن اصلی امریکا به شمار می روند، ائتلافی پایدار داشته باشد. به همین جهت ارتباط با دشمنان آشکار امریکا مانند بولیوی، کوبا، کلمبیا و ... در دستور قرار گرفت. دوم آنکه امریکا در دو حوزه نظامی و اقتصادی دو دشمن پنهان دارد که ظاهراً شانس ابرقدرت شدن در آینده نزدیک و به خطر انداختن منافع این کشور را دارند. کشور روسیه پس از پشت سرگذاشتن پس لرزه های فروپاشی شوروی و از سرگرفتن دوران توسعه به شدت در حوزه جنگ افزارهای نظامی پیشرفت می کند. از سوی دیگر کشور چین با توجه به تغییر در سیاست های اقتصادی و سرعت در انتقال تکنولوژی و کاهش هزینه های نیروی انسانی، رشد سرسام آوری به لحاظ صادرات صنعتی داشته است. تاجایی که بیشترین واردات امریکا نیز از این کشور است. با توجه به این مسائل ایران برای پیشرفت خود در فناوری های مختلف از جمله فناوری هسته ای و دوم ضربه زدن به منافع امریکا بهتر است روابط خود را با این دو کشور بهبود بخشد. چراکه اگر کشورهای غربی در انتقال فناوری خود به ایران سستی و حتی گاهی تبعیت از تحریم هایی می کنند که در بسیاری اوقات توسط دولت امریکا وضع شده است، چین و روسیه به جهت ایجاد چالش های فیزیکی و ذهنی برای دولتمردان امریکایی منافع خود را در قبال تقویت ایران به عنوان مهم ترین دغدغه فعلی دولت امریکا می بینند.

به راحتی نمی توان تمامی گزاره های فوق را درست خواند. کشور روسیه تنها در صورتی می تواند تهدید جدی برای امریکا تلقی شود که حزب کمونیست در آن بیش از پیش تقویت شود. درحالی که بسیاری معتقدند در فروپاشی کشور شوروی سابق و به قدرت رسیدن گروه های فعلی امریکا نقشی انکار ناپذیر داشته است. کمااینکه در شرایط فعلی نیز روابط دو کشور در شرایط دوستانه ای است. همچنین چین نیز پس از تغییر سیاست های اقتصادی اکنون بزرگترین شریک اقتصادی امریکا به شمار می رود. امریکا از سرمایه گذاری در چین و تولید ارزان قیمت در این کشور سود کلانی در سال نصیب خود می کند. همچنین بسیاری از کارشناسان اقتصادی معتقدند به لحاظ اقتصادی وارد دوران نوینی شده ایم که در آن شرکت های چندملیتی (و نه دولت ها) اقتصاد جهان را اداره می کنند. به همین جهت چندان حیرت انگیز نیست اگر ببینیم امریکا ضررهای اقتصادی سرسام آوری را حاضر است سالانه بابت سیاست گذاری های نظامی و امنیتی خود بپردازد. بدون اینکه حتی در دراز مدت امیدی به جبران آنها داشته باشد. به همین جهت به نظر نمی رسد تا این لحظه نتیجه چشم گیری از ارتباط با این کشورها نصیب ایران شده باشد. به رغم انعقاد قراردادهای کلان و رانتی و انحصاری با این دو کشور و کیفیت پایین خدمات و تولیدات چینی در مقایسه با نمونه های اروپایی و بدقولی بیش از حد روسیه در قراردادهای نظامی و هسته ای، حتی در بزنگاه های حساس سیاسی این دو کشور بر علیه ایران و همراه با امریکا رأی به تحریم ایران دادند. همچنین هشدارهای عجیب نظامی روسیه در خصوص حمله امریکا به ایران با ادوات نظامی خاص بیشتر نشان از تلاش و تبلیغ جهت فروش سلاح های به اصطلاح ضد آن ادوات دارد. بسیاری از طرفداران این سیاست دلایل ناکامی در نتیجه گیری را تنها به زمان کوتاه از اجرای سیاست یا روش های نامناسب اجرا و نه اصل فرضیات سیاست گذاری مربوط می دانند. می توان با این دوستان همراه شد و فرض های مسأله را صحیح دانست. حتی این را نیز پذیرفت که اتحاد با دو کشور چین و روسیه نه تنها موجب انتقال فناوری های نوین به ایران و تقویت ما در برابر دشمنانمان امریکا و اسرائیل می شود بلکه می تواند چشم اندازی از تشکیل جبهه ای نیرومند جهت تغییر نظام تک قطبی در جهان را ترسیم کند. اما در این اتحاد و روابط دوستانه لازم است به یک نکته اساسی توجه شود. حتی اگر سیاست مداران ما آنقدر توانا باشند که این دو کشور همان قدر که ما خود را به رابطه با آنها نیازمند می بینیم آنها نیز این نیاز را حس کنند، باید دقت کنیم که دو دولت مذکور نه تنها دولت هایی بی دین و حاکم بر کشورهایی تقریباً غیردینی هستند، بلکه در رفتارهای سیاسی و اقتصادی خود به شدت غیراخلاقی نشان داده اند. حتی اگر رفتار روسیه با مخالفان داخلی و فساد اقتصادی داخل دولت این کشور را در نظر نگیریم، روش های سیاسی روسیه در تعامل با ایرانیان نه تنها در سال های اخیر و کش و قوس داستان هسته ای، بلکه در جنگ ایران و عراق و حتی پیش از آن در سال های متمادی سلطنت شاهان را فراموش نشدنی است. از جدا کردن گوشه گوشه خاک ایران تا موضوع ملی شدن نفت تا همین اواخر در جریان نفت خزر نشان از این دارد که کشور ما بزرگترین ضربه های تاریخی خود را از سیاست غیراخلاقی روس ها خورده است. دروغ، فریب، نیرنگ و جنگ افروزی و تجاوز گوشه هایی از سیاست بی اخلاق تاریخی دولت روسیه است. چین وضعیتی بهتر از روسیه ندارد. چینی ها نه تنها در داخل بیشترین خفقان سیاسی و اجتماعی را ایجاد کرده اند و از بیشترین آمار اعدام و رفتارهای خشونت آمیز حکومتی برخوردارند بلکه آمار فاصله طبقاتی، فقر، فساد دولتی و بی توجهی به مسائل انسانی و حقوق بشر توسط حاکمیت حرف های زیادی برای گفتن دارد. در صحنه بین المللی نیز چین به عنوان دولتی شناخته شده است که به هیچ اصل و قاعده ای پایبند نیست. دروغ گویی و فریبکاری تنها در نوشته های چاپ شده روی تولیدات این کشور خود را نشان نمی دهد بلکه کیفیت خدمات تجاری ـ اقتصادی نیز نشان از عدم تعهد دارد. با توجه به محوریت اقتصاد در روابط بین المللی چین این بی اخلاقی در حال حاضر بیشترین نمود خود را در اقتصاد نشان می دهد. اما رفتارهای سیاسی چینیان نیز چندان متعهدانه و مسؤولانه نبوده است.

ائتلاف یک کشور اسلامی با این دو کشور چه تبعاتی را می تواند در بر داشته باشد؟ حتی اگر این دو کشور در روابط با ایران به خیانت دست نزنند و بنا به دلایلی نامعلوم رفتاری صادقانه و شفاف را با ایران پیشه کنند، اتحاد یک کشور اسلامی با دو کشور غیر ایدئولوژیک و با سابقه رفتاری مورد اشاره نمی تواند بدون تغییر در رفتار سیاسی آن کشور باشد. ایران در روش های سیاسی بین المللی خود از روش های کشورهایی که به مراتب قدرتمندتر هستند، تأثیر خواهد گرفت. به خصوص که این ائتلاف با انگیزه دشمنی با کشوری ابرقدرت شکل گرفته است. نمی توان چین و روسیه را به تبعیت از روش های ایرانی وادار کرد اما به راحتی ایران از دیپلماسی به روش های چینی و روسی تأثیرپذیری خواهد داشت (صحبت آقای برخی نمایندگان مجلس در بدو تشکیل مجلس هفتم در خصوص توسعه به روش چینی را نمی توان به این مسأله (تاثیرپذیری) نامربوط دانست). با این حساب به نظر می رسد با تشکیل این ائتلاف و موفقیت درازمدت در این رویکرد اولویت امریکاستیزی نقش محوری در کلیه سیاست گذاری های ایران پیدا کند و ایدئولوژی گرایی با توجه به دیپلماسی کشورهای متحد کم رنگ تر شود. بدین معنی که اگر در زمان امام دشمنی با امریکا دلیلی داشت و با از بین رفتن آن دلایل (که البته تمامی آنها در کوتاه مدت بعید به نظر می رسد) این دشمنی نیز به پایان می رسید، در صورت موفقیت در اتحاد  دیگر امریکا ستیزی سیاستی بلندمدت و حتی بدون مدت خواهد بود. حتی ممکن است این دشمنی به مرحله ای برسد که عنوان کردن دلایل دشمنی از سوی سیاستمداران دو طرف با مشکل روبرو شود و دو کشور به دشمنانی سنتی برای یکدیگر تبدیل شوند. قطعاً در صورت پیشرفت اساسی در این سیاست، تفاوت چشم گیری را بین سیاست خارجی ایران در زمان دولت هشتم و نهم شاهد خواهیم بود. تفاوتی که از سیاست توسعه متوازن و همه جانبه و گفت و گو و تنش زدایی و اعتمادسازی به سیاستی دیگر تبدیل می شود. سیاستی که هزینه ریسک آن نیز کم نیست.

پی نوشت: این مقاله بر اساس فرضیات نگارنده نوشته شده است و در شرایط فعلی نمی تواند یک نظریه محسوب شود! از کلیه خوانندگان درخواست می شود پس از هموار کردن سختی خواندن این مقاله طولانی، چاقوی تیز نقد خود را دریغ نفرمایند. این می تواند باعث روشن شدن بیشتر مسأله و اصلاح فرضیات و ارائه نظری منسجم تر و دارای روایی و پایائی بیشتر شود.

 

 

موانع فعالیت حزبی در ایران

موانع فعالیت حزبی در ایران

به چه کسی رأی دهیم؟

 

این سؤالی است که در تمامی انتخابات ها در ذهن تمامی مردم ایران ایجاد می شود و هر کس برای آن به دنبال پاسخی می گردد. این مسأله نه تنها در انتخابات ریاست جمهوری بلکه در انتخابات های مجلس شورای اسلامی و شورای اسلامی شهر نیز وجود دارد که قاعدتاً باید در آنها رقابت فهرست های انتخاباتی احزاب و ائتلاف ها و پس از انتخابات شکل گیری فراکسیون ها را شاهد باشیم. صحنه جالبی است وقتی در شعبات اخذ رأی افرادی را می بینیم که در میان فهرست های انتخاباتی متفاوت نامزدهایی را به اصطلاح گلچین می کنند و در کنار هم قرار می دهند. اما واقعاً علت این مسأله چیست؟

 

  • ضمانت فردی

در ایران همیشه این تمایل وجود دارد که فردی ضمانت انجام کاری را بپذیرد. این در ساختار بازار سنتی ایران به راحتی مشهود است. حتی در بسیاری از شرکت ها و مؤسسات اقتصادی نیز یک فرد باید مسؤولیت پرداخت های مالی را بپذیرد و مهر، امضاها یا به طور کلی مسؤولیت های جمعی نه تنها اعتبار ضمانت یک فرد را ندارند بلکه در بسیاری موارد از دیدگاه اجتماعی مشکوک به نظر می رسند! در فضای سیاسی هم تفاوت چندانی ندارد. برنامه ها باید توسط یک فرد بیان شود و ضمانت اجرای آن را یک فرد به عهده گیرد. بنابراین نهادهای سیاسی نیز تنها در صورتی با اقبال عمومی مواجه می شوند که فردی شناخته شده را به نمایندگی خویش انتخاب کنند یا حتی پشت قامت وی قرار گیرند.

 

  • عدم اصالت نهادها

در ایران متوسط عمر نهادها از متوسط عمر افراد کمتر است. همچنین قاعدتاً نهادها معمولاً باید اصالت خود را به اصولی منتسب کنند به طوری که هیچ چیز اعم از پول یا قدرت موجب نقض آن اصول نشود. نهادها در ایران به راحتی اصولی را که مطرح کرده اند بدون مشورت با مخاطبین خود کنار می گذارند و هر عملی که به نفعشان باشد، انجام می دهند. مثلاً هیچ تعجی ندارد اگر بانکی 1000 دستگاه خودرو را به عنوان جایزه قرعه کشی تبلیغ کند ولی وقتی فهرست کل برندگان بزرگ قرعه کشی را منتشر می شود تنها نام 200 نفر به عنوان برندگان خودرو دیده شود. شرکتی با تبلیغ سابقه عظیم و قابل افتخار در ساخت و ساز پروژه های کلان در روزنامه های رسمی و کثیرالانتشار اقدام به پیش فروش می کند و در نهایت مشخص می شود هر واحد مسکونی را به 5 نفر فروخته است! گاهي حزبی با شعاری رأی می آورد در نهایت معلوم می شود نه تنها اعتقادی به شعارهای داده شده ندارد بلکه به ضد آن شعارها دلبستگی عجیبی دارد و از آن بدتر اصلاً حزب نیست. تابلو بلند شده به سادگی بر زمین گذاشته می شود و در انتخابات بعدی تابلوی دیگری بالا می رود. به هرحال در چنین شرایطی راه ساده تر از منظر ذهن اجتماعی این است که به یک انسان به عنوان موجودی زنده و شخصیتی حقیقی اعتماد کرد و از او برای پیاده شدن وعده ها و ضمانت اجرای برنامه ها قول گرفت.

 

  • استبدادزدگی

ایران کشور پادشاهان، خان ها و ارباب ها است. مدیریت در ایران به معنی تسلط یک فرد بر امور انسان هایی دیگر معنی شده و پرسش تیتر این مقاله نیز یک پرسش مظلومانه است. این بار چه کسی قرار است زمام امور ما را به دست گیرد؟ بارها شنیده ایم که  می گویند انتخابات ها در ایران انتخاب بین بد و بدتر است. این همان مظومیت پذیرش است. جامعه پدرسالار ایرانی برخلاف کشورهای توسعه یافته دولت را پدرخود می داند و از او انتظار برآورده ساختن تمامی مایحتاج خود را دارد. حتی اگر این پدر را خود خلق کرده باشد. مردم در ایران تجربه ماندگاری از نهادهای سیاسی بدون اتکا به افراد ندارند. اگرچه این از آرمان های انقلاب اسلامی، جنبش مشروطه و دوم خرداد بود.

 

  • منجی گرایی

منجی گرایی تنها به معنی ظهور نجات بخش آخر زمان نیست. آن چیزی که انتظار را در شیعه معنا می بخشد و در تمامی ادیان غرب نیز به شکلی خود را نشان می دهد. بلکه این امر به معنای این است که در ایران به خصوص هنگامی که نارضایتی به اوج می رسد، در چنین شرایطی انتظار به قدرت رسیدن فردی منجی با ویژگی های کاریزما و اقتدارگرایانه نیز به اوج می رسد. طبعاً فردی که به چنین ندایی پاسخ می گوید به هیچ وجه توانایی برآورده کردن انتظاراتی در این سطح را نخواهد داشت. گاهي انتظار یک منجی در انتخابات ها یکی از عوامل فرد گرایی و مانعی برای ایجاد جامعه مدنی و نهادمند پس از برگزاری انتخابات است.

 

  • باندگرایی و مافیای قدرت

متأسفانه بسیاری از افراد جامعه تفاوت بین نيروي سیاسی كه خود را در گروههاي صاحب نفوذ يا به اصطلاح فرنگي اش، لابي را با حزب نمی دانند. شاید مهم ترین تفاوت این دو در دو ویژگی بنیادین باشد. احزاب برنامه های خود را ارائه می دهند و در صورت کسب قدرت خود را ملزم به پاسخگویی در برابر اجرای برنامه های وعده داده شده می دانند. ولی نيروهایی در پشت افراد حاضر در معرض ديد و قضاوت افكار عمومي قرار دارند، كه نه برنامه ای ارائه می دهند و نه مستقيماً خود را پاسخگو فرض می کنند. تفاوت دوم در نوع ساختار این دو خود را نشان می دهد. احزاب، نهادهای شفاف سیاسی هستند که امکان عضویت در آنها برای تمامی افراد حاضر به فعالیت در چارچوب معرفی شده، فراهم است. روش های نظام مندی برای ارتقا و رشد در احزاب و ارتباط مشخصی بین احزاب و سایر نهادهای مردمی وجود دارد. احزاب با فرایند شفاف داخلی خود تلاش می کنند که نظام شایسته سالاری را در سطح مدیریت اجرا کنند ولی ساير انواع نيروهای سیاسی در قدرت جمعی بسته و پشت پرده هستند که معمولاً اطلاعی از وجود، نحوه فعالیت، چگونگی عضویت در آنها و ساز و کار درونی آنها وجود ندارد. مهم ترین دلیل ایجاد چنين نيروهای سیاسی، شرايطي است كه اليگارشي را موجب مي شود. از جمله ممكن است گاهي انگيزه ي سوء استفاده از قدرت به روش های غیراخلاقی و جلوگیری از محرز شدن جرم هم بتواند در شمار چنين دلايلي باشد. طبعاً مفاهیمی چون ارزشیابی و شایسته سالاری در چنين نيروهای سیاسی مفهومی ندارد. ولی مهم ترین دلیل ایجاد نهادهای سیاسی مانند احزاب به وجود آوردن فضای شفاف و سالم سیاسی بر مبنای دموکراسی و برنامه های توسعه گرا است. معمولاً یکی از توجیهاتی که برای برخورد با احزاب عنوان می شود، اعطای صفت باند سیاسی و مافیای قدرت به آنها است. با توجه به سابقه طولانی فعالیت چنین باندهایی در کشور و گسترش فضای بی اعتمادی در جامعه این تلقی در سطح وسیع وجود دارد. متأسفانه بسیاری از نظرسنجی ها نیز حاکی از همین مسأله است. 

 

  • قومیت گرایی

این معضل در انتخابات های محلی و منطقه ای مانند مجلس و شورای شهر به شکل محسوسی خود را نشان می دهد. اگرچه در انتخابات ریاست جمهوری نیز در بسیاری از مناطق کشور این امر تعیین کننده است. این که کاندید انتخاباتی متعلق به کدام قوم باشد یا رقابت بین دو شهر نزدیک به هم برای فرستادن نماینده ای حامی خود موجب تقویت گرایشات احساسی در انتخابات های کشور است. این پارامتر نه تنها موجب ارائه شعارهایی حداقل بی ارتباط با منافع ملی و توسعه کشور در بسیاری موارد، بلکه حتی ارائه فهرست های انتخاباتی قومیتی از سوی احزاب می شود. طبعاً یکی از پیامدهای این امر آن است که در شرایط طبیعی افراد احتیاجی به قرار گرفتن در فهرست احزاب ندارند، بلکه این احزاب هستند که به دنبال چهره های محبوب قومیتی خواهند رفت تا قدرت خود را در نهادهای حکومتی افزایش دهند. کسانی که از این طریق به فهرست احزاب وارد می شوند و به قدرت می رسند هیچ الزامی به پاسخگویی به حزب و کلیت جامعه برای اجرای برنامه های حزبی نمی بینند و تنها خود را در برابر قوم خود و اجرای شعارهای قومیتی مسؤول می دانند.

 

  • نقش حکومت ها

همان طور که در ایران در دوران آقای خاتمی احزاب بسیار زیادی با حمایت ایشان و حامیان ایشان از تفکر جامعه مدنی ایجاد شدند، در تمامی کشورها دولت ها در شکل گیری و رشد احزاب یا بالعکس نقشی انکارناپذیر دارند. نمونه بارز این مسأله کشورهایی چون هند و ترکیه است. همچنین گاهی حکومت ها تصمیم به سرکوب احزاب و ایجاد نظام های دیکتاتوری یا استبدادی می گیرند. نمونه بارز این شکل نیز شوروی سابق یا رژیم شاهنشاهی ایران پیش از انقلاب اسلامی است. در شرایط کشورهایی کمتر توسعه یافته که جامعه مدنی در آن شکل نیافته است، حکومت ها تأثیر قابل ملاحظه ای در رشد یا تضعیف احزاب سیاسی دارند.

 

  • حزب!

Party واژه ای است که در ادبیات سیاسی ما معنای حزب را برای آن برگزیده اند. این واژه نه تنها به تنهایی نمی تواند تمامی بار معنایی واژه اصلی به به دوش بکشد، بلکه بالذات در ذهن دینی ما دارای بار معنایی منفی است! در قرآن سوره ای به نام احزاب وجود دارد. محتوای این سوره به گروه هایی می پردازد که در برابر گروه خدا و مروج اسلام ایستاده اند و سنگ اندازی می کنند. این سوره در نهایت تمامی احزاب (گروه های مذکور) را شکست خورده و دارای سرنوشتی روشن و تنها حزب الله (گروه پیرو خدا) را پیروز می داند. در چنین شرایطی استفاده از واژه حزب به جای واژه Party در کشوری اسلامی نه تنها موجب بدبینی جامعه به احزاب می شود بلکه گروه های مخالف جامعه مدنی و مدافع انحصار و استبداد تلاش خواهند کرد این احزاب را معادل همان احزاب نامبرده در قرآن با حزب الشیطان و گروه های ضدخدا و قرارگرفته در برابر گروه های پیرو اسلام معرفی کنند و چه بسا که در تأثیرگذاری در اذهان خانواده های طبقه پائین به لحاظ فرهنگی نیز موفق شوند. شاید اگر به جای این واژه بیگانه از الفاظی فارسی با بار مثبت معنایی مانند نهاد، سازمان، کانون و ... استفاده می شد احزاب در تثبیت خود وضعیت بهتری داشتند. شاید به همین جهت باشد که بسیاری از احزاب سنتی مسلمان از به کار بردن واژه حزب ابا دارند و از واژگانی عربی با بار مثبت چون جمعیت، جامعه، مجمع، انجمن و ... استفاده می کنند. در این میان باید حرکت جمعیت مؤتلفه اسلامی را حرکتی ساختارشکن نامید.

 

  • عدم شکل گیری اصناف

احزاب در کشورهای توسعه یافته محصول شکل گیری اصناف و اتحادیه های مشاغل به صورت دموکراتیک است. مسأله ای که به سختی می توان در ایران آن را تأیید کرد. در ایران بعد از تضعيف اصناف سنتي، هنوز به معنای واقعی روابط صنفی شكل نگرفته است. چرا که اساساً صاحبان مشاغل ارتباط منسجم و ارگانیکی جهت پیگیری مطالبات و دفاع از منافع جهت حضور در قدرت ندارند. اصناف در ایران همیشه به شدت از طرف حاکمیت کنترل می شدند و پیگیری مطالبات صنفی به صورت های گوناگون اگرچه به لحاظ قانون اساسی آزاد خوانده می شود، ولی حتی در نظام جمهوری اسلامی نیز نمونه های زیادی از برخورد با تجمعات صنفی و امنیتی خواندن اعتراضات و برآورده نکردن مطالبات را به یاد داریم. برخورد های بسیار سنگین با رانندگان اتوبوسرانی، معلمان، کارگران و پرستاران آخرین نمونه هایی است که در ذهن متبلور می شود. شاید برخوردهایی که با اعتراضات صنفی صورت گرفته است تا کنون در اعتراضات سیاسی خود را نشان نداده اند. مسأله اقتصاد در شکل گیری احزاب بسیار حائز اهمیت است. تنها در صورت شکل گیری مجامع صنفی و به هم پیوستن آنها و نمود آنها در سیاست می توانیم از احزابی پویا، هدفمند، دموکراتیک و مردمی برخوردار شویم.

 

  • اصالت گفتمان بر سازمان

تمامی حرکت های اجتماعی مؤثر در ایران بر مبنای یک گفتمان فراگیر شکل گرفته اند. حتی زمانی که احزاب و سازمان ها در حرکت دخیل بودند هنگامی به موفقیت دست یافتند که گفتمان ایجاد شده توسط آنها گسترش یافت. شاید برای عده ای ناخوشایند باشد ولی شخصاً معتقدم انقلاب اسلامی و دوم خرداد بدون حضور احزاب و سازمان ها هم به ثمر می رسید! بنابراین در ایران هیچ تعجبی ندارد اگر فردی در انتخابات ریاست جمهوری با یک حزب نیرومند و متشکل به رقابت بپردازد و در نهایت با استفاده از فضای گفتمانی و شانتاژ تبلیغاتی بتواند با اختلاف فاحشی بر رأی سازمانی طرف مقابل پیروز شود. اگرچه عده ای معتقدند در انتخابات های اخیر رأی های سازمان های نظامی چون بسیج تعیین کننده بود. شاید این طور باشد. ولی فراموش نکنیم که انتخابات شورای شهر دوم و مجلس هفتم در فضای کاهش چشم گیر مشارکت عمومی برگزار شد و در چنین فضایی حتی یک سازمان ضعیف هم می تواند با بسیج نیروهای خود اثرگذار باشد.  شاید در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری نهم چنین باشد اما در دور دوم قطعاً این گفتمان عدالت بود که بر گفتمان توسعه پیروز شد. این ویژگی جامعه ایرانی، بسیاری از احزاب ایرانی در هر دو جناح را مجاب کرده است تا تنها به گردآوری نخبگان و گفتمان سازان بپردازند و سایر نیروها را تنها برای سازماندهی رأی اندک خود ـ مشابه آنچه در دو انتخابات مذکور رخ داد ـ مؤثر بدانند.

 

  • تاریخچه احزاب

کافی است کمی اسامی مهم ترین احزاب تاریخ این کشور را در ذهن خود مرور کنیم. حزب توده، جبهه ملی، حزب رستاخیز، فدائیان خلق، مجاهدین خلق، حزب جمهوری اسلامی و ... . با تکرار نام هر یک از احزاب در ذهن، این برداشت ها به سراغمان می آید. خائن به وطن، وابسته به بیگانه، غیرقانونی، وابسته به حاکمیت، منحرف، تروریست، شهید!! . آری احزاب در کشور ما سابقه درخشانی ندارند. وابستگی به استبداد و استعمار بسیاری از آنها چنان تصویری در ذهن متبادر می کند که انسان عطای احزاب را به لقایشان می بخشد. تنها مسأله ای که در تاریخ اکثر احزاب ایرانی اهمیت ندارد، مردم و منافع ملی است. تنها قدرت است که جهت بخش فعالیت های حزبی است. اگر در این میان حزبی ایجاد شود که به دنبال پیگیری منافع کشور باشد، سرنوشت آن از پیش مشخص است. یا باید منتظر زندان یا ترور شدن اعضایش باشیم. یا انفجاری کل حزب را به هوا خواهد برد. یا در مقاطعی خاص (همان طور که در تاریخ ملی شدن می بینیم) بی تفاوتی مردم [نسبت به احزاب ملی] زمینه سرکوب آنان را فراهم کرده است. متأسفانه احزابی که جوانان این کشور در پیش از انقلاب تشکیل دادند به راهی رفتند که فکر کردن در مورد تکرار چنین راهی نیز وحشتناک است. فرض کنید در چنین شرایطی جوانی بخواهد درباره عضویت خود در یک حزب قانونی با خانواده خود مشورت کند. پدر و مادری که از حزب تصاویر فوق را در یاد و خاطره خود دارند. آری تجربه فعالیت حزبی در ایران یک تجربه سیاه و تاریک است. حتی اگر فعالیت سیاسی در ایران فعالیتی پرمخاطره نباشد.

 

  • سنت و مدرنیته

به هرحال احزاب و نهادهای مدنی محصول دوران مدرنیته هستند. اما آیا واقعاً در ایران چنین فصلی آغاز شده است و ما پای به چنین دورانی گذاشته ایم؟ یا اساساً آیا ما انسان هایی مدرن هستیم؟ به نظر می رسد ایرانیان انسان هایی سنتی هستند که در دنیای مدرن قرار گرفته اند. می دانند با آنچه تا کنون داشتند دیگر نمی توانند راه را ادامه دهند. اما قادر به پذیرش و تحمل چیز جدیدی نیز نیستند. آنها هم که می پذیرند آن قدر ناآگاهانه و سریع می پذیرند که تنها معایب مدرنیته را به همراه دارند. جامعه احساسی، سنتی كه متأسفانه در پاره ای موارد تحت تاثير امواج جريانهاي فرهنگي غیرعقلانی يا غیراخلاقی قرار گرفته، در طوفانی بین سنت و مدرنیته گرفتار شده است و تنها پایان این طوفان و گرداب و فرارسیدن زمان آرامش می تواند زمینه شکل گیری توسعه ای پایدار باشد. به درستی در دوره اصلاحات به این نکته توجه شد که یکی از مشکلات توسعه در ایران بی توجهی به مسائل فرهنگی و اجتماعی به عنوان بنیان های توسعه است. به همین جهت مفاهیمی چون دموکراسی، جامعه مدنی، آزادی، اصلاحات در زمینه های مختلف به عنوان مهم ترین اصول توسعه اجتماعی و سیاسی (به دلیل نقش دولت) در دستور کار قرار گرفت. ولی انتخابات نهم نشان داد که مفاهیم فوق به هیچ وجه نهادینه نشدند و به صورت مطالبات بنیادین جامعه ایرانی دیگر خود را نشان ندادند. روشنفکران ایرانی برای نجات جامعه ایران راهی بس دشوار و پرمخاطره در پیش رو دارند.

 

  • عدم شکل گیری فعالیت های جمعی در ایران

بارها این جمله را شنیده ایم که ایرانیان در فعالیت فردی نابغه و در فعالیت های جمعی افتضاح هستند!. صحت این عبارت در ورزش، فعالیت های علمی، پروژه های اجرائی، مشاغل صنفی و ... خود را نشان می دهد. شاید این را نپذیرید. ولی به هرحال همین که مشاهده می کنیم در ایران فعالیت های سیاسی قائم به فرد است و حتی احزاب و گروه های سیاسی زیر چتر افراد جمع می شوند، بی ارتباط به این عبارت معروف نیست. اختلاف، انشعاب و روش های خودسرانه در تمامی فعالیت های جمعی ایران امری اجتناب ناپذیر است.

 

  • طبقات اجتماعی

همان طور که در موارد فوق نیز اشاره شد احزاب از به هم پیوستن اصناف و گروه های اجتماعی تشکیل می شوند. اما در نهایت طبقه یا طبقاتی از جامعه را نمایندگی خواهند کرد. طبقاتی که قطعاً مهم ترین محور شکل گیری آنها اقتصاد است. باید اذعان کنیم که اکثریت احزاب ایرانی دولت ساز هستند و ارتباط معناداری با جامعه ندارند. آنها نه تنها از طبقات اجتماعی خاصی شکل نگرفته اند بلکه تلاشی هم جهت دفاع از حقوق طبقه ای مشخص، نشان نمی دهند. بنابراین با رفتن هر حکومتی، محو شدن احزاب منتسب به آن حکومت هم بدیهی است. گاهی وضع از این هم بدتر است. احزاب زیر چتر حمایتی فردی خاص در قدرت شکل می گیرند که طبعاً با از دست رفتن قدرت آن شخص، حضور آن حزب در قدرت نیز معنا و مفهوم چندانی نخواهد داشت. شاید با تساهل و تسامح بخواهیم برای احزاب پایگاه اجتماعی در نظر بگیریم. آن گاه باز هم نتیجه مبهمی به دست می آید. در بهترین حالت می توان تعدادی از جریان های سیاسی در ایران را دارای پایگاه اجتماعی دانست که قطعاً این با مفهوم حزب تفاوت آشکاری دارد. بنابراین اگر دوام و قوام احزاب را منوط به طبقات اجتماعی حامی آنها بدانیم تنها می توانیم اندکی امیدوار باشیم که برخی از جریان های سیاسی (و نه احزاب) به دلیل برخورداری از پایگاه اجتماعی (و نه طبقات) امید به بقا دارند.

 

  • عدم شکل گیری مطالبات اجتماعی

 اما تقصیر احزاب نیز در این میانه بیش از 50% نیست! چرا که اساساً در ایران واژه ای به نام "طبقه" به درستی معنا نشده است. به عبارتی دیگر ما در ایران هنوز مفهومی به نام طبقه اجتماعی نداریم. اگرچه تا جایی که دل طلب کند فاصله و شکاف اقتصادی مابین شهروندان وجود دارد. اما متأسفانه این فاصله اندازه ای رو به رشد دارد و گروه های قرار گرفته در آن نیز به راحتی و با حرکت کوچکی در دولت جابجا می شوند. به راحتی سرمایه داری ورشکسته می شود و به (به اصطلاح) قشر متوسط یا حتی قشر آسیب پذیر و کم درآمد و ضعیف نقل مکان می کند و به راحتی فردی خانه خود را از جنوبی ترین نقطه تهران به شمالی ترین نقطه تهران به واسطه یک فاجعه اقتصادی! نقل مکان می دهد. عدم ثبات اقتصادی و فقدان برنامه های بلندمدت اقتصادی در کشور موجب تغییرات و اثراتی غیرقابل پیش بینی در زندگی شهروندان می شود و بنابراین نمی توان انتظار شکل گیری طبقه ای پایدار به لحاظ اقتصادی در کشور را داشت. همچنین پس از شکل گیری طبقات به لحاظ اقتصادی، باید منتظر رفتارهای اجتماعی مشخص از آنها باشیم. با توجه به سابقه شهرنشینی، سواد، افزایش مهاجرت روستائی در کشور با نوعی تغییرات بنیادین در زندگی شهری و در مواردی با نوعی بی هویتی مواجه هستیم. شاید این از خصوصیات دوران گذار باشد. ولی در نهایت انتظار این است که پس از رسیدن به دوره ثبات نوعی رفتارهای اجتماعی مشخص در زندگی طبقات مختلف شهری را شاهد باشیم. این منجر به شکل گیری مطالبات اجتماعی معین و پایدار و به هم پیوستگی شهروندان می شود. در چنین شرایطی می توان انتظار داشت گروهی در قدرت این مطالبات را پیگیری کند که احتمالاً به آن حزب می گوییم. بنابراین در فضای فعلی ایران تصور حزبی پایا و پویا تصوری واهی است.

 

  • اقتصاد سیاسی

در بندهای فوق به مفاهیمی چون طبقه، مطالبات اجتماعی، نقش دولت، اصناف، فردگرایی، استبدادزدگی، نهادها، باندهای قدرت و ... پرداخته شد. باید اذعان داشت که مهم ترین مسأله در شکل گیری مفاهیم فوق اقتصاد است. کافی است یک بار دیگر با محوریت قرار دادن "اقتصاد" موارد فوق را مرور کنیم. فرض کنیم اصناف در اروپا زمانی به وجود آمدند که کارگران کارخانه ای احساس کردند که اگر اعتصاب کنند به حق خود خواهند رسید. یا در گام بعدی سرمایه داران متوجه شدند که در صورت عدم پرداخت مالیات دولت فلج خواهد شد. اما در ایران اگر شرکت نفت را مستثنی کنیم! آیا واقعاً با اعتصاب های کارگری یا عدم پرداخت مالیات دولت فلج می شود؟! به نظر می رسد از دیرباز تا کنون اقتصاد ایران به شکلی سیاسی و هرمی و متکی بر افراد جریان داشته است. در چنین شرایطی نهادها و گروه ها و طبقات متکی بر اقتصاد تعیین کننده نبودند. نسبت صادرات غیرنفتی ایران نشان دهنده سهم جامعه ایرانی از قدرت در برابر حکومت است. تجربه جهانی نشان می دهد آنچه حکومت ها را وادار به تمکین در برابر مردم و مردم را صاحب نقش در اداره ارکان قدرت می کند، تنها وابستگی اقتصادی دولت به بخش خصوصی و به عبارتی غیر دولتی و به عبارتی بهتر مردمی است. در ایران بخش خصوصی بسیار نوپا و ضعیف است و به راحتی می توان با هر اتهامی کلیت آن را با خطر مرگ و زندگی مواجه کرد. درآمد سرشار نفتی توسط دولت کسب و به دلخواه او در امور مربوط به اداره حکومت مصرف می شود. متأسفانه تا زمانی که این وابستگی در دولت احساس نشود و تا زمانی که قدرت اقتصادی در جامعه غیردولتی خود را نشان ندهد، حزب را تنها با پسوند دولت ساز می فهمیم و هدف از تشکیل حزب را تنها و تنها حضور در قدرت بدون هیچ هدف بعدی. این امری طبیعی است. مثالی ساده برای فهم وجود دارد. ایران جامعه ای مردسالار است چرا که اقتصاد خانواده و کشور در دست مردان است. خطه شمالی کشور اگر زن سالار نباشد مردسالار هم نیست چون از دیرباز زن در کار کشاورزی همپای مرد کار کرده است و در درازای زمان نه تنها به استقلال اقتصادی رسیده بلکه صاحب زمین و کارگر و تعیین کننده امور روستا نیز شده است. در هر مسأله ای که به پخش قدرت اجتماعی مربوط باشد، اقتصاد تعیین کننده ترین امر است.

 

 

بحران

برادر بزرگوار صالحی در وبلاگ خود با نام "رندانگی" مطلبی را تحت عنوان "زیستن در میان باد " قرار داده اند. مطلبی که اگرچه کوتاه است ولی چون این تحلیل به کرات از سوی نیروهای سیاسی مختلف طرح می شود٬ شایسته است که کمی بیشتر به آن پرداخته شود. ایشان در بخش ابتدایی مقاله دولت ها را به لحاظ رابطه آنها با بحران به دو دسته تقسیم کرده اند. نخست دولت هایی که حیات خود را در گروی وجود بحران های مختلف می بینند و به وسیله این بحران ها اعلام وجود و حتی ضرورت وجود خود را توجیه می کنند. دوم دولت هایی که بقای خود را منوط به ایجاد صلح و آرامشی می بینند که برای اجرای برنامه های توسعه ضروری است. این تعریف دوگانه در نگاه نخست می تواند مورد پذیرش قرار گیرد. اما در همین جا لازم است مطلبی توضیحی به مطلب دوست عزیز اضافه شود (که البته در بخش پایانی مقاله ایشان نیز نتیجه گیری شده است). هیچ دولتی بقای خود را در گروی بحران نمی بیند و با آتش بازی نمی کند. تنها زمانی این اتفاق می افتد که توانایی قرار گرفتن در گروه دوم را نداشته باشد. یعنی یا برنامه ریزان قوی و کارآمد در دولت حضور نداشته نباشند و دولت با برنامه هایی ضعیف یا بدون برنامه ای مدون و زمان دار کار کند یا فاقد توانایی اجرای برنامه های توسعه بخش باشد. در چنین حالتی دولت ناکارآمدی خود را به بحران های پیاپی نسبت می دهد و حتی ممکن است خود نیز به این بحران ها دامن بزند. بسیاری اشارات پیاپی سید محمد خاتمی به بحران هایی که توسط مخالفین دولت ایجاد می شود را از همین نوع می دانستند و آن را به ناکارآمدی و ناتوانی دولت خاتمی در اجرای برنامه های وعده داده شده نسبت می دادند. البته هرچه به پیش می رویم متوجه می شویم که دولت خاتمی نه تنها در بعد اجرای برنامه ها بسیار کارآمد بوده است و در طول ۸ سال فعالیت خود نه تنها با چنین تورم و قیمت های جهشی و بحران های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی داخلی و خارجی در ابعاد گوناگون مواجه نشد که دولت آقای احمدی نژاد در همان یک سال نخست٬ بلکه گام های مهم و اساسی در توسعه صنعتی و کشاورزی و علمی کشور برداشت که دولت فعلی در بهترین حالت تنها می تواند ساختارهای ایجاد شده را حفظ کند. دولت نهم نه تنها در راه اندازی زیرساخت هایی مانند عسلویه ناکام بود و حتی تمایلی از خود نشان نداد بلکه همان ها نیز به تدریج با سیاست گذاری های مشاهده شده رو به افول گذاشتند. این در حالی است که  دولت هشتم در پایان عمر خود برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله در به عنوان اسناد تعالی بخش نظام تدوین کرد و در اختیار دولت های بعدی قرار داد. بحران هایی که در اشکال مختلف بر سر راه دولت هشتم قرار می گرفت ممکن بود کار را کمی کندتر کند اما روند توسعه ادامه داشت. در اینجا ما با دولتی مواجه هستیم که صراحتاً اعلام کرده است که نیازی به اجرای برنامه هایی وجود ندارد که توسط دولت های قبلی تدوین شده است. ولی برنامه دیگری هم ندارد!! بسیاری از تصمیم گیری ها با آزمون و خطا پیش می رود. سیاستی گذاشته می شود و بعد از مدتی پس گرفته می شود و قانون قبلی ادامه می یابد. این را در تصمیم های مختلف اقتصادی به کرات دیده ایم.

شاید نیازی به دسته بندی بحران ها نباشد. اما به همین حد بسنده می کنیم که تعدادی از بحران ها عامدانه جهت درگیر کردن طرف مقابل با مسأله ای ساخته می شود. مثلاً در زمان آقای خاتمی کار به جایی رسیده بود که حرفی که خود آقای خاتمی می زد اگر فرد دیگری تکرار می کرد٬ دستگیر می شد! به عنوان مثال در همان زمانی که آقای خاتمی در سازمان ملل بحث گفت و گوی تمدن ها را پیش می بردند٬ آقای کدیور در داخل به دلیل مطرح کردن بخشی از همان مباحث (آزادی دین) دستگیر شد!  آقای خاتمی نیز گروهی را متهم به این می کرد که هر ۹روز یک بار بحران در برابر دولت ایجاد می کردند. آقای خاتمی که این را گفت. امیدواریم تکرار سخن ایشان ازجانب ما موجب دستگیری نشود!!! قاعدتاً منظور آقای خاتمی از بحران سازی ایجاد عامدانه آن بوده است. اما نخستین پرسشی که از مطلب وبلاگ فوق الذکر به ذهن می رسد این است که وقتی گروه به قدرت می رسد چه نیازی به ایجاد بحران است؟ شاید بسیاری از آنها کاربرد خبری داشته باشد و بتوان ذهن مردم را روزها یا ماه ها به آن مشغول کرد تا بدین وسیله از نقد عملکرد دولت و مسأله ناکارآمدی غافل شوند. اگرچه همان بحران خبری می تواند به بحرانی لاینحل در برابر مسئولین تبدیل شود. 

اما مهم ترین مسأله ای که در این مقاله کوتاه قصد اشاره به آن است نسبی بودن بحران است. اساساً به چه چیزی بحران می گوییم و چه ویژگی هایی را برای آن برمی شماریم. اگر کمی بهتر بنگریم همان مسأله ای که از نگاه عده ای بحران تلقی می شود از نگاه عده ای دیگر امری ضروری و لازم الاجرا و طبیعی و معطوف به آرامش ارزیابی می شود و برعکس!! به عنوان مثال عده ای برخورد نیروی انتظامی با زنان و مردان به صورت گسترده را نوعی بحران می خوانند، اما عده ای نه تنها این برخوردها را لازم الاجرا و وظیفه نیروی انتظامی می دانند بلکه حضور گسترده و فراگیر زنان و مردان و جوانان با پوشش فعلی را برای نظام اسلامی یک بحران تلقی می کنند. مثال های بسیاری در ابعاد گوناگون اعم از سیاست خارجی٬ داخلی٬ اقتصاد٬ فرهنگ و اجتماع می توان ذکر کرد اما در تمامی این مثال ها یک وجه مشترک وجود دارد. بحران با میزان تطبیق یک پدیده با ذهن افراد رابطه ای معکوس دارد. هرچه پدیده قابل مشاهده (واقعیت یا آنچه هست) با حقیقت پذیرفته شده ذهنی (آنچه باید باشد) تطبیق کمتری داشته باشد بیشتر به شرایط بحرانی نزدیک می شود.

بهتر است پارامترهایی برای بحران در نظر گرفته شود. برخی از تحلیل ها بحران را با نتیجه عمل می سنجند. به عبارت دیگر وقتی عملی انجام می شود و در کوتاه مدت، میان مدت یا بلندمدت هزینه های سنگینی را به مردم، دولت، کشور و حتی گروه عملگر تحمیل می کند، این اقدام بحران نام گرفته می شود. تحلیل نسبتاً درستی است. اما مشکل اصلی این تحلیل این است که بحران سازان خود آن را نمی پذیرند! آنها معمولاً در چنین مواردی ایده را صحیح عنوان می کنند و تنها روش اجرای ایده را دچار اشکال می دانند! پارامتر دیگری که می توان برای بحران در نظر گرفت، عرف است. در واقع ذهن جامعه قضاوتی را در مورد هر پدیده انجام می دهد که به قول امام اشتباه کمتری از ذهن یک فرد دارد. همچنین حتی در صورت اشتباه بودن هم به دلیل فراگیر بودن آن مورد پذیرش قرار می گیرد. البته این پارامتر هم این ضعف را دارا است که افکار عمومی به راحتی توسط تبلیغات و رسانه ها تحت تأثیر قرار می گیرد و سمت و سوی آن تغییر می یابد. پارامتر سوم قانون است. در برخی کشورها قانون محصول تصویب مواردی است که یا در عمل توسط مردم اجرا می شود یا نیاز به اجرای آن از طرف مردم احساس می شود یا مشکلی از مشکلات جامعه را حل می کند یا در جهت توسعه اقتصادی و برآورده ساختن نیازهای رفاهی مردم تدوین شده است یا.... . در اینجا رابطه بسیار تنگاتنگی با عرف وجود دارد تا جایی که می توان قانون را با مکتوب کردن عرف و نیازهای عرفی همراه با برنامه ریزی های متخصصین همسان فرض کرد. در برخی کشورها مانند انگلستان اساساً قانونی وجود ندارد و همان عرف مبنای عمل قرار می گیرد. اما در برخی کشورها هم قانون بعضاً و حتی در بسیاری موارد در برابر عرف و حتی مردم و حتی منافع عمومی تصویب می شود! کشورهای کمتر توسعه یافته و غیر دموکراتیک می توانند به چنین وضعیتی دچار شوند. به هرحال هیچ یک از پارامترهای بالا خالی از اشکال نیست. اما توافق روی آنها از هیچ بهتر است. رئیس جمهور پیشین آقای خاتمی قانون را فرض قرار می داد و با شعار قانون گرایی مخالفین این امر و کسانی را که در برابر مجلس و دولت سنگ اندازی می کردند و در برابر اجرای قانون می ایستادند و به رفتارهای غیرقانونی در سطح ملی دست می زدند، بحران ساز می خواند. این تعریف ناگفته هیچ گاه از سوی کسی مورد نقد قرار نگرفت. در شرایط فعلی بیشتر٬ هزینه های منفی نتایج عملکرد تصمیم گیران و مجریان حکومتی برای تحلیل بحران مورد استفاده قرار می گیرد. می توان هر سه پارامتر را همزمان فرض کرد. اما این تعریف و قرارداد لازم است. وگرنه هر فردی برخلاف منافع برخی از بحران سخن بگوید می توان به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی به زندان افکند!!!

 

 

راه ترکستان

طرح برخورد با بدحجابی عنوان تازه‌ای برای برخوردهای دوباره با جوانان این مرز و بوم است. ظاهراً باز هم الگوهای موجود پوشش جوانان مصداق بدحجابی تعریف شده است! اگرچه سال گذشته نیز جریانی تحت عنوان گشت عفاف یا ارشاد وجود داشت اما دریغ از سال گذشته، كه امسال باز هم برخوردها خشن‌‌تر است. این حركات، پرسش‌های زیادی می‌آفریند. پرسش‌هایی که امیدواریم تصمیم‌گیران نیروی انتظامی برای آنها پاسخ‌های محکمی داشته باشند. نیروی انتظامی دو محور را برای برخورد‌های خود معرفی كرده است. یكی "پوشش‌های نامناسب" و دیگری  "پوشش‌های غیراسلامی" است. ابهام در "پوشش‌های نامناسب" به قدری زیاد است که احتیاج به بحثی درباره آن نیست! اما در مورد "غیراسلامی" باید پرسید در شرایطی که اکثریت مراجع دینی موقعییت زمانی و مکانی را برای پوشش اسلامی مطرح می‌کنند و این تعاریف را به عرف جامعه دینی نیز مربوط می‌دانند و در شرایطی که در اغلب کشورهای مسلمان، زنان مؤمن حتی موهای خود را نیز نمی‌پوشانند و پوششی به مراتب نوگراتر از خواهران ایرانی ما دارند، با چه توجیهی می‌توان پوشش دختران و زنان ایرانی را "غیراسلامی" دانست؟ و مرزهای این قرائت از دین تا کجا است؟ و بر چه اساس و مبنایی این تعریف از پوشش اسلامی در زمان و مکان فعلی صورت گرفته است؟ از همه مهم‌تر مگر نه اینکه احکام هر دینی تنها برای پیروان همان دین لازم‌الاجرا است؟ چطور می‌توان تمامی ایرانیان را به اجرای احکام اسلامی به صورت فردی فراخواند؟ مگر همه ایرانیان مسلمان و آن هم با تعاریف و احکام ما هستند؟ دوم آنکه نیروی انتظامی مجری احکام شرع نیست و تنها وظیفه نظارت بر اجرای قوانینی را برعهده دارد که به او سپرده شده است. پس در کجای قانون اساسی مترقی ما، اجبار و شرطی برای پوشش زنان و مردان وجود دارد؟

جالب آنكه تصمیم‌گیران این نهادها پوشش جوانان را نامتعارف می‌نامند! اما می‌دانیم كه عرف با پذیرش امری در افکار عمومی و میزان گسترش یک عمل در جامعه تعریف می‌شود. عملی که در یک جامعه مذموم و بعضاً جرم محسوب می‌شود در جامعه‌ای دیگر، امری پسندیده و حتی بخشی از آیین‌ها و آداب و رسوم اجتماعی است. آیا واقعاً آنچه با آن برخورد می شود (از بیرون بودن تارهایی از موی دختران تا مدل‌ لباس‌ جوانان) در شرایط فعلی امری مخالف عرف و نامتعارف است؟! اگر چنین است گستردگی آن را چگونه توجیه می‌كنند؟ شاید قصد آن دارند تا عرف را با یك دستور تغییر دهند؟!!

در شرایطی که ما به برخورد سایر کشورها با پوشش اسلامی اعتراض می‌کنیم چگونه خود را مجاز به برخورد با پوشش‌های دیگر می‌دانیم؟ آیا معنی اعتراض ما تأکید بر آزادی‌های فردی و اجتماعی است یا تأکید بر پیاده شدن نظر ما در تمام جهان؟ شاید هم این آزادی را تنها برای دایره خود می‌پسندیم و آنچه را برخود می‌پسندیم بر دیگران نمی‌پسندیم. شاید هم از نقض آزادی در کشورهای اروپایی تعجب می‌کنیم اما به نقض آزادی و حقوق شهروندان در ایران عادت کرده‌ایم. بسیاری از بزرگان به شیوه این برخورد اعتراض می‌کنند و این شیوه را دارای نتیجه‌ای عکس می‌دانند. این تفکر بخردانه‌ای است و قطعاً مظلومیت شهروندان نتیجه‌ای جز جابجایی مرز هنجارها به ضرر برخوردکنندگان نخواهد داشت.

اما نکته‌ی فراموش شده این است که حقوق شهروندی در بسیاری مواقع معنا و مفهوم خود را از دست می‌دهد و عده‌ای با دیدگاهی -به خیال خود خیرخواهانه- خود را مکلف به تصمیم‌گیری در مورد کوچک‌ترین و شخصی‌ترین مسائل فردی و اجتماعی شهروندان می‌دانند و این طور می‌پندارند که تصمیم آنها به حدی معقول و با ارزش است که با استقبال بی‌نظیر خانواده‌ها روبرو خواهد شد!

مبارزه با انحرافات اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر بسیار پسندیده است اما چرا باید این طور بیاندیشیم که امور پسندیده و ناپسند باید توسط ما تعریف شود؟ و فرهنگ مورد نظر ما فرهنگی صحیح و لازم‌الاجرا و سایر فرهنگ‌ها و آداب و رسوم افرادی که با ما حتی اندکی اختلاف نظر دارند، افعالی حرام و شایسته مجازات و برخورد هستند؟ چرا فکر می‌کنیم تمام ایرانیان تنها باید به رنگی دربیایند که ما درست می‌دانیم و سایر رنگ‌ها به نظرمان آزاردهنده و مزاحم و حتی سیاسی و مخالف ما است؟ چرا قصد داریم برای تمام امور مردم تصمیم بگیریم و کوچه ها و خیابان‌ها و خانه‌ها و ماشین‌ها را به آن شکلی که خود می‌خواهیم تبدیل کنیم. ای کاش چنین بود!

و به  عنوان آخرین پرسش اینكه آیا با فرض موفقیت این طرح، آیا درون افراد نیز تغییر خواهد كرد؟ با باطن افراد چه می‌توان كرد؟ آنگونه كه طی این 28 ساله ثابت شده، طرز تفكری در میان بخشی مهم و تصمیم‌گیر در نظام ما وجود دارد كه تنها به فكر «تغییر ظواهر» است. اما قطعاً افرادی كه تحت این برخورد‌ها قرار می‌‌‌گیرند نه تنها جذب ارزش‌های مدنظر مجریان نخواهند شد، بلكه بیش از پیش از فرهنگ حاكم فاصله خواهند گرفت.

ادامه این اعمال نه تنها کمکی به ایجاد شرایط مورد نظر مسؤولین نیروی انتظامی نمی‌کند، بلکه به ایجاد مقاومت فرهنگی و تغییر مرزهای هنجاری نیز کمک ‌خواهد كرد و به همراه سایر فشارهای سخت اقتصادی، روانی و ناملایماتی که شهروندان در دوران به قدرت رسیدن محافظه‌کاران متقبل شده‌اند، موجب شناخت فضای فكری این جریان، نزد همگان خواهد بود. اگرچه معتقدیم در چنین مواقعی نه فقط محافظه‌كاران بلكه كل نظام آسیب نهایی را از این تصمیمات خواهد خورد.

 

به کجا چنین شتابان

 

جنبش دانشجویی

*اعلام كليات منشورجنبش دانشجويي ايران اسلامي*

این خبری بود که دیروز در سایت خبرگزاری دانشجویان ایران (ISNA) درج شده بود. نخستین جملاتی که در این خبر به چشم می خورد به این شرح است:

كليات اولين منشور جنبش دانشجويي ايران اسلامي توسط 8 تشكل دانشجويي كشور ظهر امروز(شنبه - 25 فروردين ماه) در جوار حرم امام رضا (ع) و با حضور رييس و معاون سياسي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها، قرائت شد و به تأييد و امضاي اين تشكل‌ها رسيد.

به گزارش خبرنگار اعزامي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه نمايندگان 8 تشكل دانشجويي، بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي كشور، اتحاديه‌ي انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان مستقل دانشگاه‌هاي سراسر كشور، دفتر تحكيم وحدت (طيف شيراز)، جنبش عدالتخواه دانشجويي، مجمع صنفي نشريات دانشجويي سراسر كشور، اتحاديه‌ي تشكل‌هاي دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي (اتحاديه‌ي اول)، سازمان اسلامي دانشجويان ايران (سادا) و مجمع تشكل‌هاي اسلامي دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي (اتحاديه‌ي سوم) حضور داشتند اولين منشور جنبش دانشجويي ايران اسلامي به امضاي آن‌ها رسيد.

کاری به تعاریف کلاسیک و مدرن جنبش های اجتماعی نداریم. اصلاً بیاییم یک بار دیگر به اصل ماجرا بپردازیم. جنبش دانشجویی یکی از اشکال جنبش های اجتماعی است نه حکومتی. ای کاش حوصله ای بود تا سابقه تشکیل  و وضعیت فعلی تک تک 8 تشکل فوق را برایتان توضیح می دادیم. از استراتژی جعل و تصرف بگذریم. اولین نام در بین نام ها و مسؤولین حاضر در برنامه و مصاحبه های مسؤولین و مدح آنها از روند حرکت جنبش دانشجویی خود یک دنیا حرف است.

مسوول نهاد نمايندگي مقام‌معظم‌رهبري در دانشگاه‌ها:

*جنبش دانشجويي به نوعي بلوغي نزديك شده است

*جنبش دانشجويي از اين به بعد آلت دست سياست‌بازان نخواهد شد

معاون سياسي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها:

مجموعه‌ي دانشجويي شايستگي حفظ نظام را دارد

این دو تیتر تکلیف همه ما را روشن کرد. خانه از پایبست ویران است. فکر می کردیم سوء تفاهمی در درک یکی از تعاریف وجود دارد. اما با جمع بندی متوجه می شویم نه درک درستی از جنبش های اجتماعی وجود دارد نه از جنبش دانشجویی و نه از ... .

باز هم اعلام می کنیم! کاری با نحوه تشکیل و چگونگی فعالیت فعلی 8 تشکل فوق نداریم. اما هر فردی اندکی با فضای سیاسی دانشگاه ها آشنا باشد می داند که هیچ یک از تشکل های فوق تشکل هایی دموکراتیک محسوب نمی شوند و به سختی می توان پسوند حکومتی را برای آنان دریغ کرد. استراتژی جعل و تصرف به جای خود. جنبش های اجتماعی تعریف های مختلفی در علوم سیاسی کلاسیک و مدرن دارند که در مورد این 8 تشکل شدیداً شرمنده ایم! مهم ترین رسالت جنبش دانشجویی نقد حاکمیت است. در تمامی دنیا. نمی گوییم حفظ نظام بد است اما این می تواند رسالت سپاه (همان آرمی که روی تابلوی اولین تشکل نقش بسته است) باشد. نقد حاکمیت سرلوحه فعالیت جنبش های دانشجویی است و با این حساب باز هم شرمنده ایم.

 استقلال از چه چیزی؟ وابستگی به چه چیزی؟ وقتی برای احزاب و تشکل ها و جنبش ها واژه استقلال و وابستگی به کار می رود منظور میزان نزدیکی و دوری آنها از حکومت های داخلی و خارجی است. ارتباط با اصناف، احزاب و سایر تشکل های مردمی نه تنها مصداق وابستگی نیست بلکه در تمامی دنیا از مهم ترین خط مشی های تمامی جنبش ها است. با این تعریف این برادران حافظ نظام وابسته تعریف می شوند. چرا که ارتباط معناداری با مردم و تشکل های مردمی ندارند اما تا دلتان بخواهد ... .

یکی از مهم ترین ویژگی های جنبش ها هم در تعاریف کلاسیک و هم مدرن حمایت و دفاع از منافع یک قشر و دارا بودن یک گفتمان است. می توان حداقل سه بار منشور به اصطلاح جنبش فوق را خواند. به هیچ وجه مشخص نیست در حال حمایت از منافع چه کسانی هستند؟ ارتباط آنها با مطالبات دانشجویی چیست؟

ظاهراً نقطه به نقطه موضوع به قدری مضحک است که جایی برای نقد باقی نمی ماند. دوستی می گفت "آموزش و پرورش کارکرد خود را به جای تربیت شهروند، به تربیت انسان حافظ نظام تغییر داده است" آموزش عالی نیز که پیش از این همین کار را کرده بود. به نظر می رسد تمام ارکان نظام این رسالت را دارند. اما داستان وقتی به جنبش های اجتماعی و جعل آنها می رسد واقعاً خنده دار می شود.

برادران! باز هم شرمنده ایم. ظاهراً راه را اشتباه آمدید.

 

ملوانان انگلیسی

این انگلیسی ها حق شان بود!! کمی پیشتر پرونده ای داشتیم به نام حقوق بشر که ظاهراً به وضعیت زندان های جمهوری اسلامی، آزادی بیان و فعالیت های سیاسی و اجتماعی، وضعیت اعدام ها، شکنجه ها و قتل ها و بازجویی ها و صدور احکام و ... مربوط می شد. در این کشمکش هسته ای و فشار پرونده از اروپا و شرط تعلیق و ... نفهمیدیم چه شد! احتمالاً دوستان اروپایی ما این پرونده را در ازای تعلیق موقت غنی سازی موقتاً بسته بودند. حتماً باید بر سر این خانم ملوان انگلیسی چفیه می گذاشتند (تا حجاب اسلامی اش حفظ شود!) و با دست هایی لرزان در جلوی دوربین سیگار می کشید و اعتراف می کرد. حتماً باید از ملوانان انگلیسی اعتراف تلویزیونی می گرفتند و ندامت نامه و نامه عذرخواهی می نوشتند تا دوستان بریتانیایی ما در بوق کنند که در ایران حقوق بشر رعایت نمی شود و این اعترافات و این نامه ها سندیت ندارد و تحت فشار گرفته شده اند!!! حتماً باید این بلا سر خودشان می آمد تا بفهمند مسأله حقوق بشر در ایران مسأله مهمی است. تازه این ملوانان از حمایت خارجی برخوردارند و ما مجبوریم در جلوی دوربین به آنها شنیسل بدهیم تا فکر نکنند در ایران با آنها بدرفتاری می شود. بیچاره جوانان ایرانی که هیچ کس متوجه نمی شود توسط چه کسی بازداشت و در کجا نگهداری می شوند. آن هم با چه وضعیتی. بگذریم. ۱۵ تا می دهیم ۵ تا می گیریم. این است اقتدار ایرانی!! خانواده های این ملوانان هم یادشان باشد تمام شد سال هایی که ارتشی بودن راحت ترین شغل و پردرآمدترین شغل بود. یادشان باشد ایران چه کشوری است. تازه الآن وضعیت صلح است. اگر جنگی در بیفتد خدا می داند با فرزندان آنان چه خواهیم کرد. اگر خیلی نگران هستند می توانند یک تظاهرات ضد جنگ راه بیاندازند و از بلر بخواهند از وقوع جنگ جلوگیری کند!!! اگر کسی به مرزهای آبی جنوب ایران تجاوز کند مجازاتش همین است. (مرزهای شمالی ایران و وضعیت سهم ایران در خزر خیلی مهم نیست. آنجا برادران روسمان هستند. نمی دانم این روسیه که هر بار قراردادی کلان با ما می بندد و نفعی کلان نیز می برد و آخر هم بر علیه ما رای می دهد مهره مار دارد که ما باز هم باید همیشه به سمت او برویم؟ یعنی چهار تا مهندس هسته ای که قرار است نسل پنجم این تکنولوژی را به کشور ما بدهند یا ندهند این قدر ارزش دارند؟). باز هم بگذریم.

دوستی فرض جالبی مطرح می کرد. می دانید که فرضیه و نظریه با هم تفاوت دارند! آیا این احتمال وجود دارد که همه چیز ساختگی باشد؟ یعنی دولت انگلیس در جریان همه چیز باشد یا به عبارتی دیگر عامدانه دست به این حرکت زده باشد؟. بازی برد ـ برد. احتمالش بعید نیست. از این انگلیسی ها این رفتارها بعید نیست. اما سؤال اینجاست که هرکدام از ما از این بازی چه سودی می بریم. مثلاً سود ما علاوه بر نشان دادن اقتدار و حرکت پیشگیرانه از جنگ می تواند مبادله با گروگان های دستگیر شده در اربیل و از همه مهم تر تحت الشعاع قرار دادن قضیه انرژی هسته ای و تحریم و تحریف افکار عمومی و وحدت ملی و ... باشد. انگلیس چه سودی می برد؟ ضرری که نمی کند. چون برای آزادسازی ملوانان خود هزینه ای نمی پردازد. هزینه را امریکا باید پرداخت کند. اما چه سودی می برد؟ چه امتیازی از ایران می خواهد؟ و چه امتیازی از امریکا؟ شخصاً معتقدم انگلستان برخلاف تصور عمومی!!! از برزگترین دشمنان امریکا است. اگرچه نخستین و پایدارترین همراه اوست. انگلیس منافع ملی خود را با همراهی با امریکا و ضربه زدن به او دنبال می کند. انگلیس به دلیل ضعف اقتصادی در برابر رقیب٬ منافع خود را از طریق قدرت بازی های پیچیده سیاسی به دست می آورد. اما چه امتیازی و چگونه؟ آیا کسی می تواند به این سؤال پاسخ دهد؟ 

اما این مسأله را هم نباید فراموش کنیم که حتی اگر این فرض غلط باشد سیاستمداران انگلیسی استاد تبدیل تهدید به فرصت هستند. بنابراین عقل آقای بلر و حامیان پشت پرده ایشان به این مطالب می رسد. (وقتی عقل یک وبلاگ نویس ایرانی ساکن خاورمیانه که تنها چند سال است با سیاست آشنا شده است می رسد ...) پس می توانیم به این نتیجه برسیم که به هرحال انگلیسی ها به دنبال پرداخت کمترین هزینه و انتقال هزینه به امریکایی ها و گرفتن بیشترین امتیاز از ایران و امریکا هستند. اما این را هم فراموش نکرده ایم که انگلیس همین طور که به بزرگترین حامی خود امریکا در طول تاریخ بارها و بارها خیانت کرده است و منافع استعماری خود را به بهترین شکل از طریق اشاعه بنیادگرایی و تحریک رفتارهای ضد امریکایی به دست می آورد٬ به ایران و هیچ کشور دیگری نیز رحم نخواهد کرد و خیانت و ضربه خود را به بهترین شکل شامل حال آن کشور نیز خواهد ساخت. ضربه های تاریخی استعمار روس و انگلیس را هنوز احساس می کنیم.   

پی نوشت: فرض فوق با توجه به شواهد صحیح به نظر می رسد. ملوانان انگلیسی در آبهای ایران دستگیر شدند. آنها برای انجام ماموریت با قایق به آب های ما آمدند. ماموریت آنها ظاهراْ جاسوسی نبوده است. بنابراین کسانی که به آنها ماموریت داده اند می دانستند که قرار است آنها به آب ایران بروند و به احتمال زیاد دستگیر می شوند. طبق گفته مقامات نظام این اولین بار آنها نیز نیست. آنها پیش از این نیز چند بار دست به این عمل زده بودند و باز هم طبق گفته مقامات قصد تحریک داشته اند و عملیات آنها٬ عملیات تحریک آمیز نام گرفته است. ما را به چه کاری می خواستند تحریک کنند؟ واکنش ما قطعاْ از دوحال نمی توانست خارج باشد. ۱. تیراندازی ۲. دستگیری آنها از واکنش ما چه سودی می بردند و چه هدفی را دنبال می کردند؟ بازی برد - برد لزوماْ به معنی یک بازی دوطرفه نیست که در آن هر دو طرف پیروز هستند. معنی دیگری نیز دارد. معنی دیگر آن این است که در یک بازی خود را در موقعیتی قرار دهیم که هر یک از احتمالات پیش رو منجر به برد شود. به عنوان مثال در بازی شطرنج می توانیم با یک حرکت حریف را به واکنشی وادار کنیم که یک سوی آن می تواند مات شدن او و سوی دیگر کیشی دیگر از سوی ما باشد. هدفی که انگلیسی ها از این بازی دنبال می کردند نیز می تواند مشابه این حالت باشد. این مساله به تدریج نمایان می شود. اگر ایران ملوانان را پس ندهد بحث حمله نظامی و مشارکت انگلیس مطرح می شود و اگر بخواهد پس بدهد نیز امتیازی دیگر. انگلیس روابط تجاری خود را با ایران قطع کرده است. قطعاْ از سرگیری روابط با نشان دادن حسن نیت و امضای قرارداد تجاری کلان باید همراه باشد. (معمولاْ این طور است) این قرارداد تجاری لزوماْ ننگین نیست. اما به هرحال قراردادی سودآور برای آنها است. قراردادی که مثلاْ می تواند با توتال یا شل باشد با بریتیش پترولیوم امضا شود. یا حالت های دیگر. کما اینکه هزینه این مساله را هم امریکا به دلیل همراهی همیشگی انگلیس باید بپردازد!! و انگلیس به خاطر این فشار عظیمی که تحمل می کند قطعاْ امتیازات دیگری را نیز از این شریک خود طلب خواهد کرد. پیشبرد زمان این هدف شوم انگلیسی را نشان خواهد داد. حال به راحتی متوجه می شویم که این مظلوم نمایی انگلیسی ها نیز مانند همین بازی ساختگی است. چرا که به راحتی تبدیل به حالتی دیگر می شود.

 

 

 

مای ایرانی

این روزها بسیاری از جامعه شناسان به نکته درستی اشاره می کنند. این که به جای اینکه از تاریخ و تمدن و شکوه و عظمت ایرانی بگوییم و برای خودمان ذهنیتی خیالی بسازیم و در خواب تاریخی فرو برویم، کمی هم به وضعیت امروزمان بیندیشیم. ببینیم که امروز که هستیم و ایرانی در دنیای امروز چه شکلی دارد.

تعاریف زیادی از فرهنگ و تمدن در کتاب های مختلف به چشم می خورد. با توجه به نسبی بودن تعاریف و ژلاتینی بودن آنها و اصل عدم قطعیت! و زندگی در دنیای پست مدرن یکی از آنها را بنا به سلیقه برای پیشبرد بحث انتخاب می کنیم. یادمان هم نمی رود که این تعریف تنها تا پایان همین بحث اعتبار دارد! قراردادی بین نویسنده و مخاطب. "به کلیه دستاوردهای مادی یک ملت تمدن می گویند" و " به کلیه دستاوردهای مادی و معنوی یک ملت فرهنگ گفته می شود" با این تعریف فرش ایرانی بخشی از تمدن ایرانی است و نوروز بخشی از فرهنگ ایرانی. البته نکته جالب اینکه در برخی کتب این تعریف برعکس است! یعنی تمدن عام و فرهنگ خاص پنداشته شده است! زیاد اهمیتی ندارد. با تعریف ما که ظاهراً گفت و گوی تمدن ها اشتباه می شود و بهتر بود گفت و گوی فرهنگ ها به کار می رفت. بگذریم. ظاهراً ملت ما سال ها است که دستاوردی ندارد. هرچه را فرهنگ و تمدن می نامیم با هزاران سال قبل مربوط می شود. فرهنگ و تمدن ایرانی در سال های اخیر یا خواب است یا مرده است! شکل غریبی به خود گرفته ایم. دوستی می گفت سه ملت در جهان هستند که ریشه تاریخی شان مشخص نیست. افغانستان، میانمار و فنلاند. ما که اصالتمان مشخص و معلوم و واضح و مبرهن است. تمدن ایرانی در تمام دنیا مایه افتخار سایر جهانیان است و هر کس برای نشان دادن فرهنگ اصالت در خانه اش محصولی از ایران را به نمایش می گذارد. وضعیت ما بهتر است یا فنلاند؟ معلوم نیست به چه روزی افتاده ایم. چیزی شده ایم بین اعراب و افغان ها و ترک ها و مغول ها! رفتارمان هم که قابل ذکر نیست که به هیچ اصل اخلاقی در هیچ جا پایبند نیستیم. اما چه شد که به این روز افتادیم. حکومت های مستبد و ستمگر و ملت ضعیف؟ هجوم پیاپی ترک ها و مغول ها و اعراب؟ چه شد که ایرانیت به این روز افتاد؟ این جمله معروف را شنیده اید که زمانی که اروپائیان روی درخت زندگی می کردند ما در ایران لوله کشی آب با سفال داشتیم؟ کسی هست بگوید چرا اکنون که اروپائیان به این شکل زندگی می کنند و این همه دستاوردهای علمی را به کار می گیرند چیزی نمانده که ما برویم روی درخت زندگی کنیم؟ کسی هست به این سؤال پاسخ دهد؟

سخن جامعه شناسان متأخر ایرانی کاملاً درست و به جا است. اما دوستان وقتی وضعیت امروزمان را دیدیم و درک کردیم آن وقت چه باید بکنیم؟ به نظر می رسد نخستین کار باید یافتن خود باشد. این که ما چه هستیم. چه بودیم که به اینجا رسیدیم. خود را بیابیم و راهی که رفته بودیم و از آن منحرف شدیم را ادامه دهیم. ایرانیت را نوسازی کنیم. فرهنگ و تمدن ایرانی را زنده کنیم و تولید را از نو آغاز کنیم. مهم ترین چیزی که ایرانی از دست داد تعقل و فکر و فهم بلند ایرانی است. این فهم اکنون به نوک بینی رسیده است و تبدیل به منفعت طلبی غیراخلاقی شده است. این تفکر و عقلانیت ایرانی را بازیابیم و با استفاده از آن رسالت ساختن ایران و جهان را دوباره احساس کنیم. ملی گرایی ایرانی شاید در شرایط فعلی و با دیدن این چهره زشت تهوع آور باشد. اما پس از درک این زشتی لازمه ساخت زیبایی است. خود را از این سرگردانی تاریخی نجات می دهیم و با عقلانیت ایرانی راه پیشرفت و توسعه را پی می گیریم. این تنها راه ادامه حیات ایران است.

 

نوروز خجسته

نوروز زیباترین جشن ایرانیان است. امسال نیز تمامی ایرانیان در تمامی جهان این روزها را جشن گرفتند. ایرانیان مهاجر به امریکا و اروپا، ساکنین آذربایجان و سایر کشورهای آسیای میانه، ترکیه، افغانستان و تمامی ایرانیان راستین. حتی سایت گوگل نیز به جای حروف O  از نشان سبزه هفت سین استفاده کرده بود. شاید هندوها و چینی ها نیز جشن های مهمی داشته باشند. جشن هایی که احتمالاً کشورهای زیادی در آسیای شرقی به صورت همزمان آنها را برپا می کنند. اما هیچ کدام از آنها بازتاب نوروز را ندارد. در حالی که ایران تنها یک کشور است. آن هم با وضعیتی که امروز به یمن سیاست های برادران می بینید. وضعیتی که مردم مظلوم باید منتظر بمانند تا ببینند برای چه چیزی چه هزینه هایی را باید بپردازند. برای ایرانیان هیچ اهمیتی ندارد اگر اکثر شبکه های تلویزیونی دنیا در نوروز اشاره ای با آغاز سال خورشیدی داشتند و اگر تمامی ایرانیان و کسانی که تا چند سال پیش که هنوز سلاطینی برای حفظ نظام بخش هایی از کشور و ملت را نفروخته بودند، این جشن را با شکوه هرچه تمام تر جشن می گیرند، شبکه های تلویزیونی ما نه سبزه ای را نشان خود می کنند و نه جشنی و نه ... . به سختی تعدادی برنامه را به مناسبت تعطیلات و ایام عید!! پخش می کنند. هر شبکه ای را تماشا می کنی مجری برنامه اگر بخواهد از نوروز صحبت کند از عید سعید و سنت های حسنه و صله رحم و تعدادی کلمات عربی دیگر می کنند که فکر نمی کنم کودکان ما به این زودی اینها را بیاموزند. آیا این اتفاقی است که این همه تأکید بر اسلام و سنت پیامبر و حدیث و روایت و ... در نوروز بیشتر می شود؟ یادتان هست زمانی که اکثر آقایان چهارشنبه سوری را مراسمی متعلق به دوران آتش پرستی!! می دانستند. گویی تمام و کمال عربند! این واژه ای بود که اعراب جاهل بت پرست تازه مسلمان بیابان گرد برای ایرانیان متمدن یکتاپرست به کار می بردند. مگر نه اینکه همه ادیان یکی است و همگی اسلام است و مهم تسلیم در برابر تنها خالق هستی و پرستش اوست و مگر نه اینکه تمامی یکتاپرستان برابرند و همه باید دین خود را حفظ کنند و اصلاً آیا این منطقی است که خداوند یکی باشد اما دین با دین تفاوت داشته باشد و هر بار یک چیز بگوید و بگوید که این دین من بهتر است!! آن چیزی که ما امروز به آن دین می گوییم، دین نیست. تاریخ دین و شکلی است که در طول این تاریخ ما برای آن ساخته ایم. دین خدا و محتوای پیام دین در تمامی ادیان یک چیز و بسیار ساده است. بگذریم. برای ایرانیان هیچ اهمیتی ندارد که حکومتشان خود را ایرانی بداند یا عرب. خود را متولی ایرانیان بداند یا متولی اعراب. هیچ اهمیتی ندارد که مهم ترین جشن سال از نظر حکومتگران نوروز باشد یا عید سعید فطر یا عید سعید قربان. اینکه بخواهند با نشان دادن ماهی قرمز در تنگ آب و سبزه ربان بسته و آینه و هفت سین زیبا جشن بگیرند یا ریختن خون حیوانات و سر بریدن گوسفندان. هیچ اهمیتی ندارد. یادتان هست که رییس جمهور محترم ابتدا صحبت از عید فطر به عنوان مهم ترین عید مسلمین جهان و لزوم اهمیت بیشتر به آن کرد و اینکه این عید باید مهم ترین عید سال باشد؟ یادتان هست که گفتند باید از تعطیلات نوروز کم کرد و به تعطیلات فطر اضافه کرد؟ مثال زدند که در تمام دنیا دو بار در سال تعطیلات طولانی مدت داریم!!! و بعد فاصله بین روز عید فطر تا جمعه را تعطیل اعلام کردند و چند روز بعد راهیافتگان مجلس منتخب هفتم نیز اعلام کردند که تعطیلات ایرانیان زیاد است (این گزاره صحیح است) و باید از تعطیلات نوروز کم کرد!!!!! هیچ اهمیتی ندارد. ایرانیان هزاران سال است که چهارشنبه سوری را جشن می گیرند و نوروز را 12 روز جشن می گیرند و روز سیزدهم را همگی به طبیعت می روند. با ورود اسلام هفت شین را به هفت سین تبدیل کردند و قرآن را جلوی آینه گذاشتند. اما آیین های خود را حفظ کردند. هنوز در روستاهای غرب کشور جشن مهرگان برگزار می شود. حکومت های ترک و مغول و عرب آمدند و نتوانستند ایرانیت را از ایرانیان بگیرند. دقیقاً در هنگام این ایام یعنی چهارشنبه سوری، نوروز، سیزده بدر و شب یلدا ایرانیان با خیال راحت تلویزیون های خود را خاموش می کنند و/یا بی توجه به محتوای بمباران های تبلیغاتی آن به کار خود می پردازند. به آیین های خود می پردازند و آن را رسالت تاریخی خود می دانند. این ملت ایران است با تمام قومیت ها و تمام ادیان و  این ایرانی بودن در تمام تاریخ جاودانه ماند. حکومت های زیادی آمدند و رفتند. دین های زیادی نیز. اما ایران ماند و ایرانی ماند.

نوروز زیباترین جشن ایرانیان است. چون به روز نو می اندیشد. گذشته های تلخ و سخت را فراموش می کند و امروز را زیبا می اندیشد و برای فردای بهتر برنامه ریزی می کند. با خانه تکانی زندگی از کهنگی ها و بدی ها به استقبال جشن پاک نوروز می رویم. نوروز یک آیین ایرانی برای تمام انسان ها است. برای تمام نسل ها. نیازی به تبلیغ هم ندارد. کودکان بیشتر از میانسالان و پیران بیشتر از کودکان به این آیین پایبندند.

نوروز به معنی اهداء فرصتی تازه از سوی خداوند به طبیعت برای زندگی است. نوروز یعنی فهم و درک شادی و هدیه آن به دیگران. سپاس اهورا مزدا را که زمین و آسمان را آفرید و شادی را آفرید و به مردمان هدیه داد.

 نوروز زیباترین جشن ایرانیان است.

300

شاید برای نوشتن این مقاله کمی دیر شده باشد. اما هدف این بود که سایر واکنش ها به این فیلم مورد بررسی قرار گیرند. احتمالاْ تمامی خوانندگان از این فیلم به اندازه کافی شنیده اند. فیلمی از کمپانی برادران وارنر بر اساس داستانی از فرانک میلر. که ظاهراْ حمله لشکر ۱۲۰۰۰۰ ایران به سرکردگی خشایار شاه هخامنشی به یونان و مقاومت لشکری ۳۰۰ نفره از یونانیان به به رهبری لئونیداس در گردنه ترموپیل به مدت ۳ روز است!!! (حال غربی ها با این توسعه یافتگی چطور می توانند فیلمی بر اساس این داستان ساده لوحانه بسازند جای بحث دارد) ظاهراْ ایرانیان در این فیلم با صورتی وحشی٬ پوستی سیاه (البته پوست سیاه ضد ارزش نیست ولی برای غربی ها هست و به همین جهت ما را چنین تصویر می کنند) چشمانی خون آلود و پوششی مانند تروریست های امروز به تصویر کشیده شده اند و طبعاْ یونانی ها هم انسان هایی دلیر٬ خوش تیپ و خوش هیکل.

از چند وقت پیش جمع آوری امضاهای اینترنتی و حمله به سایت ها و ایمیل های کمپانی مذکور آغاز شد. انتظار داشتیم برادران ضد امریکایی ما در وطن نیز واکنش مناسبی از خود نشان دهند. اما به جز واکنش اندکی در صدا و سیما که بیشتر شباهت به ارائه یک خبر خنثی داشت!!! چیزی ندیدیم. دستگاه های رسمی که انگار نه انگار که متولی بخش فرهنگ هستند و باید از فرهنگ و تمدن این کشور دفاع کنند. نه اعتراضی و نه ... .

حداقل یک دستگاه متولی تاریخ این مملکت هم نبود که به داستان سر تا پا دروغ و هدف دار و جعلی این فیلم اعتراض کند.

اما بیایید حالتی دیگر را تصور کنیم. اگر به جای این فیلم فیلمی در هالیوود از حمله اعراب به ایران ساخته می شد. هیچ تحریف تاریخی هم نمی کردند. قیافه ها را هم توهین آمیز نشان نمی دانند. عین واقعیت. همان که بود. اعراب را همان طور نشان می دادند که بودند و ایرانیان را نیز همان طور. با همان لباس ها و با همان آداب و رفتار فردی و اجتماعی. جنگ را نیز به طور واقعی نشان می دادند و داستان را منحرف نمی ساختند. همان صحنه هایی را که عمر کتاب ها را به دو دسته تقسیم کرد و کتاب های بد را سوزاندنی و کتاب های خوب را به دلیل کامل بودن قرآن و طبعاْ بلااستفاده بودن این کتاب ها!! سوزاند. همان صحنه هایی که اعراب به دلیل اعتقادشان به غنائم جنگی چه حماسه هایی که از خود خلق نکردند. بگذریم. اگر فیلمی با این مضمون ساخته می شد و تمدن و فرهنگ ایرانی به درستی نشان داده می شد و یک مقایسه کوچکی نیز با اعراب صورت می گرفت٬ به نظر شما چه اتفاقی می افتاد؟ واکنش این برادران در آن زمان چگونه بود؟ به نظر می رسد که اعراب واکنش چندانی نشان نمی دادند. چرا که آنها هنوز نیز رفتارهای گذشته خود را دارند و به عنوان فضائل اخلاقی به آنها معتقدند. به هیچ وجه هم احساس شرم نمی کنند. هنوز کنیز می فروشند و برده داری می کنند. هنوز به ظاهر پاک و آراسته اعتقاد چندانی ندارند. هنوز زن را وسیله ای برای شهوت رانی می دانند و به تعدد زوجات معتقدند. هنوز شمشیر را نشانه مردانگی می دانند و غنائم جنگی که بعضاْ زنان هم جزو آن به شمار می رود را حق خود می دانند. هنوز بین زن و مرد اختلافی به اندازه انسان تا حیوان قائلند. هنوز ... همین کلمات را اگر به عربی ترجمه کنید و به یک عرب نشان دهید به هیچ وجه احساس شرمندگی نمی کند! مطمئناْ اعراب به چنین فیلمی واکنش نشان نمی دادند. اما این برادران هم وطن ما!!

قطعاْ به حمایت از اسلام و مسلمین و توهین بزرگی که به دین اسلام شده است کفن پوش می شدند و به خیابان ها می ریختند. فتوای قتل صادر می کردند و تا نویسنده فیلمنامه و کارگردان و بازیگر و ... را قطعه قطعه نمی سوزاندند داستان را تمام نمی کردند. (خیلی جالب است وقتی کسی نقاشی می کشد تا بگوید مسلمانان تروریست هستند ما برای این که ثابت کنیم تروریست نیستیم او را ترور می کنیم!) دریایی از توهین به ایرانیت برایشان اهمیتی ندارد اما به سختی تلاش می کنند تا واقعیات تاریخ اعراب را از ما پنهان کنند.

اما این توهین از سوی کمپانی وارنر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ عده ای آن را زمینه سازی برای حمله به ایران یا حداقل تحریک افکار عمومی بر علیه کشور ایران تلقی کرده اند. عده ای سیاسی کردن فرهنگ را نقد می کنند عده ای ... . اما به نظر می رسد یک دلیل اصلی برای این امر وجود داشته باشد. دوستی حرف عجیبی می زد که البته خیلی هم درست نیست. وی می گفت شاهان ایرانی هر بدی داشتند فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی را چنان بزرگ می کردند و چنان به سایر ملت ها فخر می فروختند که دیگر نه کسی جرات توهین به ملیت ایرانی را پیدا می کرد و نه کسی نوابغ و شعرا و علمای تاریخ ایران را آن قدر بی صاحب فرض می کرد که ادعای افغانی بودن یا اردنی بودن یا ترکیه ای بودن تک تک شعرا و دانشمندان ما هر روز مطرح شود. البته شاهان ایرانی با رفتار مستبدانه و ظالمانه خود باعث شدند که به چنین فلاکتی بیفتیم. این نکته ای بود که آن دوست بزرگوار از آن غافل بود.

شاید برای نوشتن این مقاله کمی دیر شده باشد. اما هدف این بود که سایر واکنش ها به این فیلم مورد بررسی قرار گیرند. احتمالاْ تمامی خوانندگان از این فیلم به اندازه کافی شنیده اند. فیلمی از کمپانی برادران وارنر بر اساس داستانی از فرانک میلر. که ظاهراْ حمله لشکر ۱۲۰۰۰۰ ایران به سرکردگی خشایار شاه هخامنشی به یونان و مقاومت لشکری ۳۰۰ نفره از یونانیان به به رهبری لئونیداس در گردنه ترموپیل به مدت ۳ روز است!!! (حال غربی ها با این توسعه یافتگی چطور می توانند فیلمی بر اساس این داستان ساده لوحانه بسازند جای بحث دارد) ظاهراْ ایرانیان در این فیلم با صورتی وحشی٬ پوستی سیاه (البته پوست سیاه ضد ارزش نیست ولی برای غربی ها هست و به همین جهت ما را چنین تصویر می کنند) چشمانی خون آلود و پوششی مانند تروریست های امروز به تصویر کشیده شده اند و طبعاْ یونانی ها هم انسان هایی دلیر٬ خوش تیپ و خوش هیکل.

از چند وقت پیش جمع آوری امضاهای اینترنتی و حمله به سایت ها و ایمیل های کمپانی مذکور آغاز شد. انتظار داشتیم برادران ضد امریکایی ما در وطن نیز واکنش مناسبی از خود نشان دهند. اما به جز واکنش اندکی در صدا و سیما که بیشتر شباهت به ارائه یک خبر خنثی داشت!!! چیزی ندیدیم. دستگاه های رسمی که انگار نه انگار که متولی بخش فرهنگ هستند و باید از فرهنگ و تمدن این کشور دفاع کنند. نه اعتراضی و نه ... .

حداقل یک دستگاه متولی تاریخ این مملکت هم نبود که به داستان سر تا پا دروغ و هدف دار و جعلی این فیلم اعتراض کند.

اما بیایید حالتی دیگر را تصور کنیم. اگر به جای این فیلم فیلمی در هالیوود از حمله اعراب به ایران ساخته می شد. هیچ تحریف تاریخی هم نمی کردند. قیافه ها را هم توهین آمیز نشان نمی دانند. عین واقعیت. همان که بود. اعراب را همان طور نشان می دادند که بودند و ایرانیان را نیز همان طور. با همان لباس ها و با همان آداب و رفتار فردی و اجتماعی. جنگ را نیز به طور واقعی نشان می دادند و داستان را منحرف نمی ساختند. همان صحنه هایی را که عمر کتاب ها را به دو دسته تقسیم کرد و کتاب های بد را سوزاندنی و کتاب های خوب را به دلیل کامل بودن قرآن و طبعاْ بلااستفاده بودن این کتاب ها!! سوزاند. همان صحنه هایی که اعراب به دلیل اعتقادشان به غنائم جنگی چه حماسه هایی که از خود خلق نکردند. بگذریم. اگر فیلمی با این مضمون ساخته می شد و تمدن و فرهنگ ایرانی به درستی نشان داده می شد و یک مقایسه کوچکی نیز با اعراب صورت می گرفت٬ به نظر شما چه اتفاقی می افتاد؟ واکنش این برادران در آن زمان چگونه بود؟ به نظر می رسد که اعراب واکنش چندانی نشان نمی دادند. چرا که آنها هنوز نیز رفتارهای گذشته خود را دارند و به عنوان فضائل اخلاقی به آنها معتقدند. به هیچ وجه هم احساس شرم نمی کنند. هنوز کنیز می فروشند و برده داری می کنند. هنوز به ظاهر پاک و آراسته اعتقاد چندانی ندارند. هنوز زن را وسیله ای برای شهوت رانی می دانند و به تعدد زوجات معتقدند. هنوز شمشیر را نشانه مردانگی می دانند و غنائم جنگی که بعضاْ زنان هم جزو آن به شمار می رود را حق خود می دانند. هنوز بین زن و مرد اختلافی به اندازه انسان تا حیوان قائلند. هنوز ... همین کلمات را اگر به عربی ترجمه کنید و به یک عرب نشان دهید به هیچ وجه احساس شرمندگی نمی کند! مطمئناْ اعراب به چنین فیلمی واکنش نشان نمی دادند. اما این برادران هم وطن ما!!

قطعاْ به حمایت از اسلام و مسلمین و توهین بزرگی که به دین اسلام شده است کفن پوش می شدند و به خیابان ها می ریختند. فتوای قتل صادر می کردند و تا نویسنده فیلمنامه و کارگردان و بازیگر و ... را قطعه قطعه نمی سوزاندند داستان را تمام نمی کردند. (خیلی جالب است وقتی کسی نقاشی می کشد تا بگوید مسلمانان تروریست هستند ما برای این که ثابت کنیم تروریست نیستیم او را ترور می کنیم!) دریایی از توهین به ایرانیت برایشان اهمیتی ندارد اما به سختی تلاش می کنند تا واقعیات تاریخ اعراب را از ما پنهان کنند.

اما این توهین از سوی کمپانی وارنر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ عده ای آن را زمینه سازی برای حمله به ایران یا حداقل تحریک افکار عمومی بر علیه کشور ایران تلقی کرده اند. عده ای سیاسی کردن فرهنگ را نقد می کنند عده ای ... . اما به نظر می رسد یک دلیل اصلی برای این امر وجود داشته باشد. دوستی حرف عجیبی می زد که البته خیلی هم درست نیست. وی می گفت شاهان ایرانی هر بدی داشتند فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی را چنان بزرگ می کردند و چنان به سایر ملت ها فخر می فروختند که دیگر نه کسی جرات توهین به ملیت ایرانی را پیدا می کرد و نه کسی نوابغ و شعرا و علمای تاریخ ایران را آن قدر بی صاحب فرض می کرد که ادعای افغانی بودن یا اردنی بودن یا ترکیه ای بودن تک تک شعرا و دانشمندان ما هر روز مطرح شود. البته شاهان ایرانی با رفتار مستبدانه و ظالمانه خود باعث شدند که به چنین فلاکتی بیفتیم. این نکته ای بود که آن دوست بزرگوار از آن غافل بود.

اما یک بار بیایید ماجرا را مرور کنید. در همان نیمچه واکنشی که به صورت طرح خبر از صدا و سیما مطرح شد نامی از خشایار شاه آمد؟ در حالی که کل داستان بر سر لشکر او بود. یک بار بیاییم کتاب های تاریخ مدارس ابتدایی راهنمایی و دبیرستان را مرور کنید. ببینید که تصویری که خود ما از شاهان و لشکریان هخامنشی برای آموزش و تربیت کودکانمان کشیده ایم به مراتب بدتر از توهینی است که در این فیلم به ما رفته است. آنها را افرادی ظالم٬ فاسد٬ دزد٬ عیاش و خوشگذران و صاحب حرمسراها و ویرانگر کشورها و کشورگشا و از بین برنده ملت ها و خونخوار و ... تصویر کرده ایم. به همین جهت است که برادران ما با دیدن فیلمی که لشکر خشایار شاه مانند جانیان وحشی و بی شباهت به انسان هایی متمدن تصویر شده اند احساس توهینی به آنها دست نمی دهد. چرا که تصویر پیشنهادی آنها به مراتب بدتر است. لازم نیست اینجا گوشزد کنیم که همین شاهان هخامنشی که از هند تا اروپا را با سیستم حکومتی مدرن در زمان خود اداره می کردند٬ لوله کشی آب با استفاده از سفال داشتند. زنان به بالاترین مقام ها می رسیدند. دموکراسی٬ حقوق بشر و نسبی گرایی را در اوج عقلانیت می فهمیدند. تا جایی که امروز ما تعجب می کنیم که در چنین کشوری به دنیا آمده ایم!!!

می خواهم پس از مقدمه ضعیفی که ارائه شد یک نتیجه گیری سطح بالاتری داشته باشم. وقتی از بالا به قضیه نگاه کنیم مساله طور دیگری درک می شود. همان طور که وقتی در دراز مدت به رفتار سیاسی ایرانیان نگاه می کنیم دچار تعجب می شویم که چگونه در ایران که انقلاب مشروطه اتفاق افتاده است پس از ۱۰۰ سال بر سر حاکمیت قانون بحث است!! یک بار به خاتمی رای می دهند و یک بار به احمدی نژاد. حالا هرچقدر هم بعضی ها بگویند خاتمی دور اول ۲۲ میلیون رای می آورد اما بالاخره معلوم نشد این ۵۰۰ هزار رای دور اول احمدی نژاد از کجا آمد. این صندوق های ۲۰۰٪ رای چه معنی داشت. اختلاف رای بین وزارت کشور و شورای نگهبان و شورای نگهبان و صدا و سیما چه بود. مهم این است که احمدی نژآد به دور دوم آمد و هیچ کس هم اعتراض نکرد و همه این را پذیرفتند. دنیا به جزئیات مساله کاری ندارد. اینجا هم همین است. مهم این است که فیلمی با این مضمون بر علیه ایرانیان ساخته شد و ایرانیان نیز واکنشی نشان ندادند. همان طور که اگر فیلمی که ذکر کردم در مورد اعراب ساخته شود و اعراب واکنشی نشان ندهند٬ بنابراین فرهنگ معرفی شده در فیلم به صورت عرفی به عنوان فرهنگ اعراب شناخته می شود اینجا نیز با بی تفاوتی ایرانیان این فرهنگ به نوعی پذیرفته می شود. حتی اگر انحراف تاریخ را همگان متوجه شوند عدم واکنش ایرانیان به عنوان ثبت آن فرهنگ به عنوان فرهنگ فعلی تلقی می شود. بگذریم. نگرانی اصلی باید این باشد که هیچ ایرانی در شرایط فعلی خود را متولی تاریخ و فرهنگ خود نمی داند. دستگاه های رسمی متولی فرهنگ کشور هم که از کره دیگری نیامده اند. از میان من و شما انتخاب شده اند. بی تفاوتی آنها به این مساله خیلی متفاوت از بی تفاوتی بنده و شما به این مساله نیست. این بی تفاوتی همیشه ملموس است. در اکثر قریب به اتفاق بزنگاه های تاریخی ایران می بینیم که طبقه مرفه فرار می کند!! طبقه متوسط سکوت می کند و طبقه پایین دست فریب می خورد. این یک فاجعه ملی است. این عدم همبستگی٬ عدم احساس هویت و عدم احساس تعهد به معنای عدم وجود یک ملت است. ملتی که ما در اوهام خود از آن به عنوان ملت ایران یاد می کنیم. و گهگاه با عباراتی با شکوه.

 

امتیازگیری غیر اخلاقی

دوست عزیز محمدرضا یزدان پناه در وبلاگ شخصی خود مطلبی با عنوان "جبهه مشارکت چه جور جائیه؟" را قرار داده است. محور اصلی مطلب کوتاه ایشان این است که چرا تمامی کاستی های دولت خاتمی به جبهه مشارکت نسبت داده می شود درحالی که سهم این جبهه از کابینه تنها ۴ وزیر بود و چرا به رغم تمامی تلاش های این جبهه برای پیشبرد فرآیند توسعه و دموکراسی در ایران و هزینه هایی که اعضا و این حزب برای آن می پردازند٬ بیشترین انتقادها به این حزب از جانب همان کسانی بیان می شود که جبهه مشارکت برای دفاع از منافع آنان هزینه داده است. اگرچه به نظر می رسد که یکی از بزرگترین دلایل این مساله این باشد که جبهه مشارکت بیش از سازمان خود نقشی گفتمانی در فرآیند دموکراسی خواهی در ایران داشت. به همین دلیل نمی توان نقش جبهه را تنها به ۴ وزیر آن معطوف کرد. همان طور که این حزب نام جبهه را با خود یدک می کشد با کمی بررسی گفتمانی متوجه می شویم که بخش اعظم جنبش دوم خرداد مدیون این حزب و نظریه پردازان و روشنفکران هوادار آن بوده است. حتی اگر ستاد انتخاباتی آقای خاتمی در سال ۷۶ و ۸۰ چیزی به جز ساختار جبهه مشارکت نبود و همان ستاد تبدیل به حزب شد در همان ساختمان. حتی می دانیم که برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله ارتباطی تنگاتنگ و جداناشدنی با این حزب دارند. برنامه ای که در کنگره هشتم جبهه مشارکت به عنوان عملکرد اقتصادی این حزب از تریبون قرائت شد. اما به نظر مساله اصلی چیز دیگری است. مساله ای که در تاریخ سیاسی معاصر ما به تدریج نهادینه شده است و اوج بی اخلاقی سیاسی است.

فردی در فضایی پرهزینه دست به فعالیت سیاسی می زند. اما توانایی پرداخت هزینه را ندارد. او تنها از کار سیاسی این را فهمیده است که باید امتیاز بدهی تا امتیاز بگیری. اعتراضی خطرناک می کند. ژست روشنفکری می گیرد. اما می داند این اعتراض می تواند به زندانی طولانی برایش ختم شود. حال یک راهی را برای بقای سیاسی انتخاب می کند. یک راه غیرآبرومندانه. غیر شرافتمندانه. اما این هم مهم نیست. دیگران این را حمل بر سیاسی بودن یا عقاید شخصی آن فرد می گذارند. حافظه بلندمدت ایرانیان هم که ضعیف است. روش کار به این صورت است. جناح راست ایران که عملاْ توانسته است گفتمان خود را بر برخی بخش های غیر انتخابی حاکمیت نیز تحمیل کند٬ تصمیم گرفته است با یک فرد٬ گروه یا گفتمان برخورد سختی داشته باشد. چرا که حضور آن طرف را با منافع سیاسی خود سازگار نمی بیند و قادر به شکست طرف از راه های عرفی نیست. حال به قدرتی متوسل می شود که البته این روش چندان هم مشروع نیست. گاهی اوقات هم ممکن است این طرف یک طرف خارجی یا یک گفتمان خارجی باشد یا گاهی تلاش برای مشروعیت بخشی به یک گفتمان جدید. اما در هرحال وجه مشترک این است که مشکل این جناح مشروعیت بخشی برای آغاز حرکتی است. مشکل اصلی تر هم این است که به اندازه کافی نظریه پرداز ندارد و اگر هم داشته باشد مردان سیاسی این جناح هم قطعاْ به اندازه روشنفکران یا رقبای چپ خود مشروعیت کافی در افکار عمومی ندارند. در چنین هنگامی این فعال سیاسی یا روشنفکر !!! که توانایی پرداخت هزینه های سیاسی را ندارد صلاح یا عافیت طلبی خود را در این می بیند که در این فرایند مشروعیت بخشی به طرف مقابل کمک کند. کمکی که احتمالاْ او هیچ گاه فراموش نخواهد کرد. گاهی وقت ها هم این فرد یا گروه این را وجه المصالحه یک اعتراض خطرناک نکرده است. بلکه می خواهد امتیازی بگیرد. به هرحال موضوع غیراخلاقی این جا است. مدت ها است که در کشورمان گفتمان های تند و رادیکال و احساسی گذشته که قطعاْ در پشت آنها سیاست هایی هم بوده است رخت بربسته اند. افراد و گروه هایی ممکن است برای طرح گفتمان های رادیکال تلاش کنند اما این تلاش چندان موفق نیست. حتی اگر از رسانه های رسمی کشور هم استفاده کافی را داشته باشند. به همین جهت مدت ها است که این فرآیند مشروعیت بخشی کمی نایاب شده است. یکی از تلاش های جناح مقابل برای بر هم زدن بازی مقابله غیر عرفی با جبهه مشارکت بود. جبهه ای که عامل اصلی شکستهای تاریخی این جناح بوده است. اما این مقابله های غیرعرفی معمولاْ فاقد کوچکترین مشروعیت بوده است. به همین جهت هم مبارزه با حزبی قانونی با گفتمانی باز و فعالیتی در ساختمان شیشه ای همیشه با شکست در افکار عمومی همراه شد. حال فرض کنید من روشنفکر در آستانه افتادن به زندان به خاطر اعتراضی بر حق هستم. ژست روشنفکری ام هم اجازه نمی دهد در کانون های اجتماعی و گروه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی قرار بگیرم.باید تا حد امکان یک فرد مستقل باشم. مستقل از چه چیز؟؟!!! بنابراین در این فرآیند غیراخلاقی شرکت می کنم. فقط کافی است توجه کنم طرف مقابل به دنبال مشروعیت برای چه چیزی است. یکی را انتخاب می کنم.طرف مقابل هم استقبال می کند. یا فرض کنید من از فعالین گروهی سنتی در چپ هستم که نمی توانم مولفه های گفتمان های مدرن را بپذیرم. این ممکن است با منافع من در تضاد باشد. من چپ را تنها به عنوان یک جناح از دو جناح قبول دارم. وگرنه هدف خاصی جز کسب قدرت را دنبال نمی کنم. چیزی را هم نمی خواهم اصلاح کنم. اگر همین ساختار موجود را که همیشه منتقدش هستم تمام و کمال به من بسپارند هیچ مشکلی با آن ندارم. اینجا برای امتیاز گیری سیاسی از جناح مقابل و وارد شدن غیردموکراتیک به بازی سیاسی که مدتی است از آن حذف شده ام دست به تخریب قدرتمندترین بخش های گفتمانی جناح خود می زنم. با این کار هم شانس خود را در این جناح افزایش می دهم هم می توانم امتیاز این تخریب را از جناح مقابل بگیرم. چرا که بزرگترین رقیبش را حذف کرده ام. بر سر یک میز بنشینم و بگویم که هدف هر دوی ما یک چیز است و .... . باز هم می گویم این مشروعیت بخشی جاهای مختلفی خود را نشان می دهد. از اینکه گروهی دانشجویی که هیچ اعتقادی به گروه های فعال در لبنان و برخی گروه های فلسطینی ندارد در فضایی آلوده به شبهه با نمایندگان جناح مقابل همداستان شود تا امتیازی مانند حفظ اتاق و مهر و مشروعیت تشکل را از مسوولین دانشگاه بگیرد!! یا هر گفتمان داخلی و خارجی که تلاش بی وقفه ای برای مشروعیت بخشی به آن می  شود اما این تلاش به دلیل عدم توجیه عقلی و اخلاقی محکوم به شکست است. این همراهی می تواند به بقای سیاسی و امتیازگیری کمک کند. هر چند غیر اخلاقی باشد. البته خوشبختانه جبهه مشارکت آگاهانه روشی اخلاقی را در سیاست پیشه کرده است. حتی اگر این روش به هر دلیلی مورد استقبال عمومی هم واقع نشود. بنابراین بهانه چندانی برای برخورد وجود ندارد.

اما آن چه که در حال حاضر پا برجاست امتیازگیری های سیاسی از طریق مشروعیت بخشی به گفتمان های نامشروع است.